مساله اينه كه ميشيني فكر ميكني ميبيني كه توي زندگي آدمها در اغلب موارد كليدي حق انتخاب ندارن ،مثلا مليت جنسيت پدر و مادر و .. و .. و ... در بعضي موارد هم كه بهت حق انتخاب داده شده باز يكجورايي حق انتخاب نداري چونكه اين حق در شرايطي از سنت بهت داده ميشه كه بين پونزده تا نهايتا سي سالگي هستي و (راستش با خودمان كه رو دربايستي نداريم) شعور و درك درست و حسابي و لازم رو براي انتخاب نداري و اين ميشه كه افرادي از قبيل پدرو مادر يا خواهر و برادر و .. و .. و.. به خودشون اين اجازه رو ميدن كه به جاي تو تصميم بگيرن و نظر خودشون رو به تو تحميل كنن...
خب ... به همين سادگيه ديگه ،دروغ ميگم بيا بگو دروغ ميگي . هي هم نگو چرا حوصله نداري ،گفتم كه خب ندارم ديگه ... زور كه نيست ...
پ ن: مرا راحت بگذار و نخواه كه خودت را با زور در دنياي من شريك كني...
پ ن: آره ،من از ترس اون بلا رو سر خودم آوردم ،از ترس ... اما حالا دارم تلاش ميكنم كه ديگه نترسم ...
No comments:
Post a Comment