Tuesday, November 25, 2014

 از اين که وقتی باهاش حرف میزنم، قلبم جور ديگری میتپد... وقتی میخواهم به ديدارش بروم بارها فکر میکنم چی بپوشم... چه عطری بزنم،  چی بگويم، چه رفتاری داشته باشم... و بدبختی اينجاست که وقتی میبينمش همه چيزهايی که فکر کرده بودم يادم میرود... و حتا فضای اطرافش  را به سختی میبينم...  خودش بزرگتر از همه جاست...
  من يک بار در عمرم عاشق شدهام، و دلم میخواهد هميشه شاد و خوشبخت ببينمش... و برای اين مقصود هر کاری که لازم باشد انجام میدهم...  دلم میخواهد خودم با ابتکارهای خودم خوشبخت و شادش کنم...
 من از مرگ نمیترسم اما از اينکه او را از دست بدهم به شدت وحشت دارم... يک هراس ويرانگر مثل مرگ سايه به سايهی زندگیام نفس میکشد  که آخر مرا میکشد، و اين هراس از دست دادن اوست... میدانم اگر نباشد انگيزه همه کارهايم را از دست میدهم... و میدانم که او تنها انگيزه  نوشتن... خواندن... ديدن و شنيدن من است... و حالا به موازات عشق حس ترس هم در قلبم میکوبد...
 *عباس معروفي *

 اينجوري بودم... حالا ديگه نيستم... عوضم كردي... حالا كه كرخت شده ام جاي هيچ اعتراضي نيست... چون چيزي كه قابل كنترل باشد، ديگر  عشق نيست... چيزي كه به آن ميبالم، مقايسه نكردنت با هيچ كس ديگر بوده چه بالاتر و چه پست تر... و تو... با اينكه به زبان ازت خواسته ام اين كار را نكني... بارها و بارها... و بله... همه مثل منند... يادم نبود...
اشتباه ميكني... اين را هم خواهي فهميد... فقط بايد هزينه اش را از رابطه مان بپردازيم... مثل دفعات گذشته... مثل زخمهايي كه هيچوقت جايشان خوب نميشود... حالا تو هي بيا و اصرار كن كه همه چيز را درست كرده اي... كه  حرف كه ميزنم يعني اينكه سرجنگ دارم... سر مرزهام ايستادگي ميكنم... و روبروي تو سپر به دست ايستاده ام...

Wednesday, November 12, 2014

تا چند روزی به هیچکس چیزی نگفتم. بیشترش بخاطر این بود که نمیدانستم چه بگویم یا چه کار باید بکنم. خب مثل این امروزی های پربرنامه و تفریح نیستم که خودم را هلاک کنم تا آزاد باشم برای خوشی و اد کردن فرندهای جدید و چیزی را برای خودم حسرت کرده باشم... نگفتم تا اولین کسی که پرسید از حال و احوالمان و من که شروع کردم به گفتن، حس کردم یک چیزی دارم می گویم که برایم سخت است چون همان وقت فهمیدم تیروئیدم بزرگ شده و آن خراشی که تویش حس می کردم هم عمیق تر!
بلد نبودم وقتی پرسیدند چرا، باید چه عکس العملی نشان بدهم. خبر"تنهایی ام" دادن را بلد نبودم، قصه تعریف کردن از خودم را بلد نبودم. نه از اولش، نه از وسطش و نه حتی از این آخرهای سخت و بیماری! هرکس می شنید می خندید که یعنی باور نمی کند. من هم اصراری نداشتم چون می دانستم که وقتی هی باز می پرسند، بالاخره باورشان می شود. نمی دانستم چه باید بکنم. برنامه ای نداشتم برای فراموشی یا خوش خیالی. همان برنامه همیشگی بود و من و البته دکتر و آزمایش و نگرانی و استرس. باران هم می بارید... بعد چندتا کتاب خوب خواندم و فهمیدم باید دست از حفظ ظاهر بردارم. فهمیدم حق دارم از اتفاق بزرگی که توی زندگیم افتاده حرف بزنم، بنویسم و برایش سوگواری کنم حتی... خواستم ازش حرف بزنم، خیلی نشد، نتوانستم یعنی، دردم می آمد!
یک روز فکر کردم باید بروم جایی، هرجایی که بفکرم می رسید را مرور کردم و دیدم جایی که رفتن اش برایم آسان باشد، همان کتابفروشی لعنتی بزرگی است که تا پایم را گذاشتم توش دیدم هنوز تاب این قدر تنها جایی رفتن را ندارم. خودم را مجبور کردم ولی، چرخیدم و سی دی ها را نگاه کردم و خیلی سعی کردم حواسم را پرت کنم و چیزی یادم نیاید، چندتا سوال مسخره هم از خانم کتابفروش پرسیدم. بیرون که آمدم دیدم اولین باری است که از کتابفروشی بیرون میایم و چیزی دستم نیست. مهم هم نبود.
برگشتم خانه و درحال گوش دادن حبه های انگور محبوبم، پشموله و دارچین دم کردم و فکر کردم باید زندگی کنم... با آدم ها... اما می ترسم ازشان. حالا هم که دیوار خراب اعتمادم به آدم ها شده تلی از خاک و من  اینجوری خودم را در برابرشان بی دفاع تر می بینم. 


 پ ن: دستان تو روشن باشد...  طعام تو  گرم باشد،  نان تو در خانه باشد ... پشيماني  در صداي تو نباشد...
برف آمد، سرما بود، مرگ در برف و سرما، ما را فراموش كرد... من هنوز زندگي مي كنم... برف آمده است ...


بنگر به سوی دردی که ز کس دوا ندارد
چه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد؟

Monday, November 10, 2014

به مردی که مرا جریحه دار خود کرده است- 3

 هی با پنهان کاری و با اصرار به حقوق بی انتهای مردان در افسارگسیختگی توی مملکت ایران، کار خودت را انجام دادی. بعضی هاش را من فهمیدم و بهت گفتم. حتی همان وقتی که همه چیز واضح و روشن داد می زد جریان چیست، شروع می کردی به طلبکاری و محکوم کردن من، گاهی هم آن میانه توضیح دادن و توجیه کردن با همان منطق شامل هزار استثناء برای خودت... بعد من بعضی هاش را هم فهمیدم و به رویت نیاوردم، چون فرقی نداشت  تو هرکاری دوست داشتی می کردی و نمیدانم میفهمیدی یا نه، که با این کارهات همه چیز رو خراب کردی. تکرار اعمالت باعث شد دیگر نخواهم تو را نسبت به تیشه ای که داشتی به ریشه میزدی، آگاه کنم. چرا باید اصرار می کردم وقتی تو خودت خواسته بودی  عمدا مرا، رابطه مان را یا هرچیزی که این وسط بود را نابود کنی و از دست بدهی. اگر بنا به تلنگر بود که همان چندبار اعتراض میبایست کافی می بود تا بفهمی چه زهری داری می ریزی توی بطن داستان.

من اما هنوز تلاش می کردم برای دوست داشتنت، تو هیچوقت نمی فهمی چه دردی دارد وقتی آدمی که یکبار شکست خورده، اینطور تلاش کند برای پیروزی. ( آن هم با تویی که ضربه جدایی یک زندگی را با رنج اتو خوردن دوست دختر متاهل سابقت درکنار خیابان مقایسه می کردی). 

بهرحال من تو را پس نزدم، من به احترام احساسات خودم، به احترام روزهای قشنگ و آرامی که کنار هم داشتیم، هی تو را خوب تر و خوب تر دیدم و خودم را تحت فشار گذاشتم تا از بودن با تو لذت ببرم. در روزهای سخت و پرمشغله و پرتنش، به جای اینکه مثل تو باری بشوم روی بارهای فکری ات، تاییدت کردم و همراهت بودم. تو و تمام دلایل و توجیهاتت را پذیرفتم و همه تلاش ام بر این بود که با درکنارت بودن، تو خودت را بیشتر و بیشتر باور کنی و دوست داشته باشی. اما نمیدانم چی شد که یکهو آنقدر عاشق خودت شدی که من را یادت رفت. که من دیگر حتی برای یک درد دل ساده هم نمی توانستم رویت حساب کنم چون بهرحال من محکوم بودم و باید جواب پس می دادم و خودم را ثابت می کردم. حتی توی شکست ها و ضرر دیدن های تو که درپی خودسری هات اتفاق می افتاد، من باید جوابگو می بودم! برای کم نوشتن اینجا هم! برای زیاد نوشتن هم!  کلا زیاد فرق نداشت من چه می کنم، درهرحال تو بخودت حق می دادی سرهر موضوعی مرا بازخواست کنی.

تا اینکه بالاخره با یک تلنگر کوچک، چشم هام به روی حقیقت باز شد. دیگر نتوانستم خودم را گول بزنم که عشق یعنی همین. گفتم بگذار جای این همه بار که هی خودم را کوباندم به در و دیوار، ایندفعه بهش بگویم  که ناراحت و ناراضی ام. و خیلی جدی حرفم را زدم. که ازت دلخورم، که دلم شکسته، که من نمی فهمم چه کرده ام که حقم شده این. زدی به همان وادی همیشگی که منطق نداری و سفسطه و مظلوم بازی و احساس حیف شدگی و تهدید و اینها...  بعد همه چیز همان لحظه برایم تمام شد وقتی گفتی اگر من این تلفن را قطع کنم خیلی ها منتظر و در آرزوی حرف زدن با من هستند و تو داری اینجوری ادا درمیاوری... از آن لحظه دیگر با هم دوست هم نبودیم! حالا اصلا عشق به کنار!

 قصه تمام شده بود. زور زدن نداشت. گاهی آدم تلاش می کند تا به خوش یک چیزهایی را ثابت کند. ثابت کند که می شود توی این دنیایی که از همه جاش نامردی میبارد، هنوز انسان بود و به قول و قرارها پایبند، آدم تلاش می کند تا خودش را امتحان کند توی بی رگ بودن، توی بی تفاوتی، توی دل سنگی و دل سختی، نمی شود اما... با این دوتا که اسمشان را می گذاریم "عشق" و "اعتماد" نمی شود آدم خودش را محک بزند. کسی که رفتنی شد، دیگر امیدی بهش نیست... محک زدنش به چه کار؟؟


Monday, November 3, 2014

به مردی که مرا جریحه دار خود کرده است - 2

نزدیک یک سالی هست که پس زمینه لپ تاپ شرکتم عکس یک حلزونه غمگینه! خنده هم ندارد، یک حلزون دارد خودش را از یک سکوی کوچک بالا میکشد و چون عکس از پشت انداخته شده، آدم فکر می کند مستر زون سرش را تکیه داده به لبه سکو و غمگین دارد به خیلی دورها نگاه می کند... هر روز ساعت ها با این عکس درتعاملم، حتی روزهای شلوغی که فرصت دستشویی رفتن هم ندارم، باز هم لحظات کوتاهی هست که چشمم بهش بیفتد.
دروغ چرا؟ همیشه پیش خودم فکر می کردم یک حلزون هست که حضور من برایش جای این سکو را پر کرده و توانسته ام درش آنقدر اعتماد ایجاد کنم که در کمترین حالتش بتواند هر وقت، هر جا - از وسط خیابانی شلوغ توی یک مملکت غریب تا پشت تلفن یا قدم زنان توی همین ولیعصر خودمان- ، به راحتی با یادآوری خاطره ای قدیمی بغضش توی آغوشم بشکند و اشک بریزد! زهی خیال باطل! رسیدم به جایی که خشونت کلام و رفتارش آنقدر اذیتم کرد که چشم هام رو روی همه چیز بستم و شدم اون آدم خودخواهی که همیشه چوب بودنشو بهم زده بود و دیگه نتونستم مثل همیشه خودم رو به سرعت برق و باد ترمیم کنم و دوان دوان پر از انرژی برگردم به سمتش. نشستم و خودم رو نگاه کردم... 

امروز یک سی دی که مدت ها پیش سفارش داده بودم تا در یک تاریخ خاص برایم بفرستند، بدستم رسید و من بی خبر از همه جا تقویم را نگاه کردم و یادداشت خیلی ریزی را دیدم که اول سال با دستخط تند گوشه صفحه فردا نوشته بودم... سالگرد موتا... سی دی ات را گذاشتم، همونی بود که می خواستم... گوش دادم و به یک حلزون غمگین نگاه کردم که از بین من و سکو، سکو را انتخاب کرده و رفته... و این درد داشت که بپذیرم بعد آن همه، دلت آمده بود اینجوری کنی!
دوزک  -

می خوام برم کوه... شکار آهو... تفنگ من کو لیلی جان؟ تفنگ من کو؟
بالای پشتی، عاشق رو کشتی... با خون عاشق لیلی جان نامه نوشتی
روی چو ماهت، تیر نگاهت، برده دل از من لیلی جان چشم سیاهت
بالای بومی کفتر پرونی، شصتت بنازم لیلی جان خوب می پرونی
می خوام برم کوه... شکار آهو... تفنگ من کو لیلی جان؟ تفنگ من کو؟