که
تو در دلم نشستی و سر مقام داری...
Saturday, May 16, 2015
بعضي زن ها تلفيقي از طوفان و سنگ هستند.
پر از هياهو و سرسخت... هر جا كه پا مي گذارند، با خودشان انرژي و هياهوي خيلي
زيادي مياورند و ديگران هم چاره اي ندارند جز اينكه تحت تاثيرشان قرار بگيرند.
طوفان با شدت ميايد و معمولا نابود ميكند، مي شكند، خرد و خمير مي كند و بعد از
ويراني هم راهش را مي كشد و بر ميگردد به همان جايي كه ازش آمده بود... بعد از
طوفان زندگي آدم هاي طوفان زده، از تمام چيزهايي كه براي خودشان ساخته بودند خالي
مي شود. همه چيزشان از دست مي رود، حاصل يك عمر زندگي و تلاش مي رود به باد هوا.
اين فقط يك روي زنان طوفاني و سنگي است
كه معمولا هم فقط همين يك رو به چشم همه ميايد. اما اين زنان سخت، روي ديگري هم دارند، همين
زناني كه با آن قدرت و هياهو هركسي را كه اراده كنند به زير سلطه شان مي كشند، لبخندهاي
ظريف شان مي تواند تابلويي شود كه سال هاي سال بشود نماد زنانگي و معصوميت و
ظرافت! زنان سختي كه دوست داشتن و دوست داشته شدن شان هم سخت است، زناني كه زندگي
شان به سختي مي گذرد چون شعورشان ذره ذره زندگي را هدف قرار داده و از هيچكدامشان
هم نمي گذرد...
زنان طوفاني، زنان سخت، زنان دشوار،
زناني كه زيبايي و جسم شان را اسلحه و وسيله نكرده اند براي اثبات خودشان، و به
جايش آن ها را برده اند جايي در درون خودشان و به آن مهر مي ورزند... زناني خسته
از شعارهاي برابري، زناني كه خستگي رمق و وقتي برايشان نمي گذارد تا خود را عروسك
هايي كوكي كنند و تحويل مرداني دهند كه چشم و دلشان همه جا به دنبال رنگ و لعاب
مصنوعي زنان ويتريني است!
فرق اين زنان، زنان پر ارزش
كم ادعا، را از زنان ديگر بدانيم و بشناسيم شان، به يك چشم نبينيم شان و نخواهيم
شان...انصاف داشته باشيم كه اين زنان شايستگي احترام را دارند، همان هايي كه در
عمل خيلي كمتر آن را به زور از ديگران طلب مي كنند!!
پ ن: دفعه آخر بهم گفته بود كه درد مسير پيش روم خودش را به صورت
دورههای متوالی از رنجهای شدید نشان خواهد داد. گفته بود كه تحمل احساس اندوه از
توان من در حالت عادي خارج است و البته اين نشان انسان بودن منه. گفته بود كه این
وضعیت میتواند به عوارض جسمی هم منجر بشه. گفته بود كه زندگیم يكجور سوررئال و مبهم
ميشه... همه اين ها رو گفته بود و در انتها اضافه كرده بود كه تنها كاري كه تو
بايد انجام بدي اينه كه از خودت مراقبت كني تا آسيب نبيني، و بقيه اش رو بسپر به
دست من، و در جواب نگاه پر از سؤالم گفته بود: نترس، مگه تا حالا شده من كاري رو
نصفه و نادرست انجام بدم؟...
من اما نه ديگه پيشش رفتم، و نه اينكه
تونستم از خودم مراقبت كنم... و آسيب ديدم...
Subscribe to:
Posts (Atom)