رفته بودم مهمونی. ميدانستم آدمهايی را خواهم ديد که خوششان ندارم اما حوصله تنها ماندن را نداشتم، اين شد که راهی شدم... خيلی سبک و ساده، يک تاپ ارغوانی رنگ با يک جين برمودای سرمه ای، کفشهای پاشنه ده سانتی مشکی با چهارخونه های ريز بنفش و صورتی... موهای فرخورده رها، آرايش ملايم کمرنگ ... سوارماشين که شدم دلشوره ريخت توی دلم ... هرچی گشتم دليلشو نفهميدم، سرم رو تکيه دادم و چشمهام رو بستم. ... اينقدر دورم از تو که، دنيا فراموشم شده... چقدر زندگی الانم رو دوست دارم، کسی هست که هروقت اراده کنم بهترين حرفهای دنيا رو توی ذهنم به تکرار حک ميکنه، که بهترين لذت هايی رو که ميتونه وجود داشته باشه به مهربونترين روشهای ممکن بهم ميچشونه، که ميتونم به راحتی اين کوله بار سنگين رو بهش بسپرم و تن به نوازشهاش بدم... که ... که... اينجا به جز دوری تو، چيزی به من نزديک نيست... تقريبا به مقصد رسيدم ... اينقدر سوسو ميزنم، شايد يک شب ديدی منو ...
از در که وارد حياط ميشم طبقه پنجم رو نگاه ميکنم، ميبينم چراغها خاموشه و نور کمرنگی از پشت پرده ها معلومه ... توی آسانسور که هستم اس ام اس مياد... جواب ميدم ... در رو باز ميکنم و ميرم داخل ...آغوشها، لبخندها، دستها ... صدای موزيک و بوی عرق تن آدمهايی که در تاريکی و بی خبری مشغول رقصيدن هستند ... با چند جرعه نوشيدنی که گلوم رو ميسوزونه کم کم ميرم به استقبال يک شب ديوانگی ... اس ام اس ديگه ای مياد ... دنبال چهره های آشنا ميگردم... نگاهها دست از سرم برنميدارن: هوس ميبينم، محبت ميبينم، حسادت ميبينم. دوست ندارم اينقدر نگاه بهم باشه، انگار فلج ميشم ... موبايلم رو ميندازم توی کيفم و اونو پرت ميکنم زير صندلی. تو همين حين به اولين دستی که برای رقص به سمتم مياد جواب مثبت ميدم و ميرم قاطی رقصيدنشون ميشم... ميگذارم بدنم از موزيک لذت ببره و غرق بشه، ميخوام همه چيز فراموشم بشه ... نفر روبرويی ام رو نميبينم، نميتونم تشخيص بدم کی هست اصلا، چه اهميتی داره؟چرا بايد واسه همه چيز دنبال دليل بگردم ؟ بگذار زندگيم همينجوری بگذره، بگذار طعم سپردن خودم به جريان آب رو بچشم، بگذار هم مسير بشم با هرچی که پيش مياد برام، بگذار از اين همه خستگی حاصل شنا کردن خلاف جهت دنيا خلاص بشم ...
توی تاريکی ميرم سراغ گوشيم و اس ام اس ها رو جواب ميدم ... چند تا تيکه از آناناس های روی ميز ميخورم و دارم فکر ميکنم ديگه چی بردارم که دستی از پشت سر بازوم رو ميکشه سمت رقصيدن، چنگال رو رها ميکنم و دوباره ميرم ميون همهمه. بی محابا ميرقصم و سرخوش ميشم ... ببين چقدر حال من و تو خوبه، اين همه دلخوشی چقدر قشنگه...
بعد نوشت: بعد از اين پست ناراحت بودي... گفتي نسبت به كسي تا بحال حس مالكيت داشتي؟ حس حسادت ... ته دلم لرزيد ... زيادي پيش رفته بوديم؟ مگر من همين را نميخواستم؟ ها؟ تازه لذت هم ميبردم ... اما با ترس ...
پ ن: من اين روزها حالم واقعا خوب است ... طعم اعتماد به آدمها را دارم دوباره ميچشم ... ميداني؟ كسي كه نيست ،نيست ديگر!!
اتاقم اينجا توي خونه مامان اينها کوچيک نيست. اذيت کننده نيست. دلچسبه. يه جور خوب آرامش بخشيه . زير و دور و بر تختم کتاب هاي نخونده چيده شده روي هم. روي پاتختي و اينا هم پر از عكس و شمع و مجسمه و اين خرت و پرتهاست... صبح ها كه پاميشم زندگي رو به كتابام لبخند ميزنم، خب دوستشون دارم. يك آکواريوم هم دوست داشتم داشته باشم، البته از بوش خوشم نمياد ولي دوست دارم كه توش يه خرچنگ زندگی کنه. كه يك جور آروم خوبي كنار هم برای خودمون زندگي كنيم و كم كم بزرگ بشه و من ببينم زندگي كردنش رو.
پ ن: ديشب، چهل و نه تايي نشستيم و Laura Fabian نگاه كرديم ... دلتنگي كرديم ... با حقيقت زندگي كرديم ... گريه بيصدا كرديم ...
P.S: here ... someone is dying for a second chance
بعد نوشت: از آن روزها تابحال يكبار ديگر جرات كرده ام آن دي وي دي را نگاه كنم ... بسكه بغضهايم را با آهنگها قورت ميدادم ... آن يكبار هم توي آغوشش بودم و مطمئن بودم كه پناهگاهي هست كه بتوانم حرفهايم را برآن بكوبم ... خيلي سخت بود ... خيلي ... مخصوصا دقيقه 47