Friday, May 23, 2014

 رفته بودم مهمونی. ميدانستم آدمهايی را خواهم ديد که خوششان ندارم اما حوصله تنها ماندن را  نداشتم، اين شد که راهی شدم... خيلی سبک و ساده، يک تاپ ارغوانی رنگ با يک جين برمودای سرمه ای، کفشهای پاشنه ده سانتی مشکی با چهارخونه های ريز بنفش و صورتی... موهای فرخورده رها، آرايش ملايم کمرنگ ... سوارماشين که شدم دلشوره ريخت توی دلم ... هرچی گشتم دليلشو نفهميدم، سرم رو تکيه دادم و چشمهام رو بستم. ... اينقدر دورم از تو که، دنيا فراموشم شده... چقدر زندگی الانم رو دوست دارم، کسی هست که هروقت اراده کنم بهترين حرفهای دنيا رو توی ذهنم به تکرار حک ميکنه، که بهترين لذت هايی رو که ميتونه وجود داشته باشه به مهربونترين روشهای ممکن بهم ميچشونه، که ميتونم به راحتی اين کوله بار سنگين رو بهش بسپرم و تن به نوازشهاش بدم... که ... که... اينجا به جز دوری تو، چيزی به من نزديک نيست...  تقريبا به مقصد رسيدم ... اينقدر سوسو ميزنم، شايد يک شب ديدی منو ...

از در که وارد حياط ميشم طبقه پنجم رو نگاه ميکنم، ميبينم چراغها خاموشه و نور کمرنگی از پشت پرده ها معلومه ... توی آسانسور که هستم اس ام اس مياد... جواب ميدم ... در رو باز ميکنم و ميرم داخل ...آغوشها، لبخندها، دستها ... صدای موزيک و بوی عرق تن آدمهايی که در تاريکی و بی خبری مشغول رقصيدن هستند ... با چند جرعه نوشيدنی که گلوم رو ميسوزونه کم کم ميرم به استقبال يک شب ديوانگی ... اس ام اس ديگه ای مياد ... دنبال چهره های آشنا ميگردم... نگاهها دست از سرم برنميدارن: هوس ميبينم، محبت ميبينم، حسادت ميبينم. دوست ندارم اينقدر نگاه بهم باشه، انگار فلج ميشم ... موبايلم رو ميندازم توی کيفم و اونو پرت ميکنم زير صندلی. تو همين حين به اولين دستی که برای رقص به سمتم مياد جواب مثبت ميدم و ميرم قاطی رقصيدنشون ميشم... ميگذارم بدنم از موزيک لذت ببره و غرق بشه، ميخوام همه چيز فراموشم بشه ... نفر روبرويی ام رو نميبينم، نميتونم تشخيص بدم کی هست اصلا، چه اهميتی داره؟چرا بايد واسه همه چيز دنبال دليل بگردم ؟ بگذار زندگيم همينجوری بگذره، بگذار طعم سپردن خودم به جريان آب رو بچشم، بگذار هم مسير بشم با هرچی که پيش مياد برام، بگذار از اين همه خستگی حاصل شنا کردن خلاف جهت دنيا خلاص بشم ... 

توی تاريکی ميرم سراغ گوشيم و اس ام اس ها رو جواب ميدم ... چند تا تيکه از آناناس های روی ميز ميخورم و دارم فکر ميکنم ديگه چی بردارم که دستی از پشت سر بازوم رو ميکشه سمت رقصيدن، چنگال رو رها ميکنم و دوباره ميرم ميون همهمه. بی محابا ميرقصم و سرخوش ميشم ... ببين چقدر حال من و تو خوبه، اين همه دلخوشی چقدر قشنگه...

بعد نوشت: بعد از اين پست ناراحت بودي... گفتي نسبت به كسي تا بحال حس مالكيت داشتي؟ حس حسادت ... ته دلم لرزيد ... زيادي پيش رفته بوديم؟ مگر من همين را نميخواستم؟ ها؟  تازه لذت هم ميبردم ... اما با ترس ...
 

پ ن: من اين روزها حالم واقعا خوب است ... طعم اعتماد به آدمها را دارم دوباره ميچشم ... ميداني؟ كسي كه نيست ،‌نيست ديگر!!
 
اتاقم اينجا توي خونه مامان اينها کوچيک نيست. اذيت کننده نيست. دلچسبه. يه جور خوب آرامش بخشيه . زير و دور و بر تختم کتاب هاي نخونده چيده شده روي هم. روي پاتختي و اينا هم پر از عكس و شمع و مجسمه و اين خرت و پرتهاست... صبح ها كه پاميشم زندگي رو به كتابام لبخند ميزنم، خب دوستشون دارم. يك آکواريوم هم دوست داشتم داشته باشم، البته از بوش خوشم نمياد ولي دوست دارم كه توش يه خرچنگ زندگی کنه. كه يك جور آروم خوبي كنار هم برای خودمون زندگي كنيم و كم كم بزرگ بشه و من ببينم زندگي كردنش رو.

پ ن: ديشب،‌ چهل و نه تايي نشستيم و Laura Fabian نگاه كرديم ... دلتنگي كرديم ... با حقيقت زندگي كرديم ... گريه بيصدا كرديم ... 


P.S: here ... someone is dying for a second chance

بعد نوشت: از آن روزها تابحال يكبار ديگر جرات كرده ام آن دي وي دي را نگاه كنم ... بسكه بغضهايم را با آهنگها قورت ميدادم ... آن يكبار هم توي آغوشش بودم و مطمئن بودم كه پناهگاهي هست كه بتوانم حرفهايم را برآن بكوبم ... خيلي سخت بود ... خيلي ... مخصوصا دقيقه 47 
 

Wednesday, May 21, 2014


گفت: نه، اینطوری فکر نکن، بحث جذب کردن نیست. عمیق تر که فکر کنی میبینی که اصلش انتخاب های خودته!

پ ن: اولش رنج می کشی، یه خورده بیشتر یا یه خورده کمتر، بعد جدایی ها برات عادی می شن.
 زندگی همینه دیگه، جدایی پشت جدایی، زندگی جمع شدن نیست، جدا شدنه ...

کارلوس فوئنتس | آب سوخته


Saturday, May 17, 2014


توي مسير برگشت و توي آن باران و آفتاب پر از تازگي سبز رنگ، وقتي كه تو كنار دستم خوابيده اي، همه اش درگير اين موضوعم: "دوست داشتن"... راستش را بگويم من معني اين واژه را گم كرده ام... بي مفهوم شده و بي ربط...
به تو نگاه ميكنم و از خودم مي پرسم تو مفهومش را ميداني؟ كه ازت بپرسم و تو بتواني جوابي به من بدهي چون خودم نميتوانم جوابي بدهم... هر جوابي كه بخواهم بدهم برميگردد به خودم... خودخواهي... مفهوم واقعي متضاد دوست داشتن... و واقعيت همه دوست داشتن هاي اطراف ما هم همين هست... كه همه شان ريشه در خودخواهي و من خواهي دارند...

جوابي براي سوال دوست داشتنت ندارم... چون اگر خودم را از دوست داشتنت حذف كنم، چيزي باقي نمي ماند... و تو چي؟ اين من خواهي ها... اين تمام خواهي ها... اين فلسفه هاي نااميدي كه خيلي از چيزها را توي رابطه مان كمرنگ كرده... خيلي از اصرارها را... و اگر خودت را حذف كني از دوست داشتنم، چي باقي ميماند؟ چيزي ميماند اصلا؟ ...

باران شديدتر ميشود و شيشه را پايين مياورم... دستم زير باران خيس و خيس تر ميشود... صدايت ميكنم كه بيدار شوي و هوا را ببيني كه مثل بهشت شده... چشم باز ميكني و به فاصله چند لحظه بعد باز ميخوابي... حالا دست خيسم روي فرمان است و دست ديگرم را ميخزانم زير بازويت... همين كه فكر كنم يكروزي ميشود كه بتوانم اين "من" را از اين ميان بردارم، براي رشد خودم كفايت ميكند...  اين وسواس توي دوست داشتنت... توي اين مدت آنقدر پوست انداخته ام كه گاهي خودم از عكس العملهايي كه دارم، متعجب ميشوم... و البته به خودم ميبالم... كه توانسته ام... و راجع به اين يكي... بايد اول كمي فكر كنم... فكر كنم...

  پ ن: خوشحالم... از خبرهاي خوبي كه ميشنوم... يكي كه دو هفته است كه سيگار را ترك كرده... آن يكي كه تصميم دارد مادر بشود... و برنامه   ريزي براي يك سفر...

  پ ن: با تمام اين‌ها، اين‌که آدم فکر کند يک روزی بزرگ می‌شود و «می‌تواند» خودش چيز اميدوارکننده‌ايست... حتی اگر آن «توانستن» تنها کنار   آمدن با ناتوا

Wednesday, May 14, 2014

تو با من مهرباني ميكني... چون مهر!!

 كايفان آدم خوبي است... مهربان و دوست داشتني است و براي نگه داشتن چيزهايي كه دوستشان دارد، صادقانه تلاش ميكند... كايفان، دراگونس را دوست دارد... كايفان با دراگونس حرف ميزند... خيلي هم زياد تا جايي كه دراگونس گاهي وقت ها مجبور ميشود بهش تذكري بدهد تا كمي آرام بگيرد...
 
كايفان و دراگونس دوران خوب و بد زيادي داشته اند كه در وصف گفتن نمي گنجد... نه خوب هايش و نه بدهايش... كايفان دلي ساده و واقع گرا دارد... گاهي چيزي از دل به زبانش ميايد كه نفس دراگونس را بند مياورد... دراگونس اما سرسخت است... دل سنگ هم ميشود گاهي... حواسش به همه چيز هست... گاهي زير فشارهاي كايفان، ناله اي وحشيانه سر ميدهد و پنجولي و زخمي و... خون كه ريخته شد و دراگونس  آن را خورد... تمام... آرامش بعد طوفان... دراگونس خب ميداند زخمها را چطور ليس بزند كه زود خوب شوند و جايشان هم نماند...

 و كايفان اين را خوب ميداند كه هرچقدر هم دراگونس بهانه توي دست و پايش بريزد... باز... باز... كايفان، دراگونس را دوست دارد... دراگونس هم كايفان را دوست دارد... شايد هم كمي بيشتر... كسي چه ميداند؟؟

* كايفان : لغت اسپانيايي Caifan   به معناي قرمساق، پفيوز و... كه معناي دوستانه و صميمانه تري نيز دارد!!
** دراگونس: تركيبي از دو واژه دراگون Dragon به معناي اژدها و پرنسس Princess به معناي دخترك خوشروي بدخلق!!

*** هر دو واژه از "پوست انداختن – كارلوس فوئنتس" اقتباس شده...

Tuesday, May 6, 2014


یک سری چیزها هستند توی زندگی، اعصاب خورد کن! از دوستی و کار و رابطه بگیر تا حتی مثلا همین فیس بوک... خودمان را هر چه زودتر از شر این اعصاب خورد کن ها خلاص کنیم، سبک تریم. چون هی مجبور نیستیم توی لوپ ابخند الکی زدن و تحمل کردن جان بکنیم.
البته که کودک سرکش درون اوایلش مقاومت می کند و جفتک می پراند، اما باور کنید بالاخره آرام میشود و میبینید که اینطوری برای همه بهتر است! 

Thursday, May 1, 2014


این جداییها قصه روزگاره
زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره

بله، زندگی هنوز خوشگلی هاشو داره اگه این دل درد فلج کننده خوشه ای که ده روزه دست از سرم برنمیداره، امون بده از اردی لذت ببرم...