Wednesday, November 27, 2013

 مگر چند بار به دنیا می آییم ... كه اين همه ميميريم؟؟


ديشب ، اونجا، وسط اونهمه صداي موزيك و رقص و شادي، وسط اونهمه هياهو،‌  وسط اون رقص نورهاي ليزري كه عاشقشونم... خيلي اتفاقي فهميدم هنوز نتونستم كمرم رو صاف كنم …

بعد نوشت: هنوز هم ... بغضي كه ميكنم از نگاههاي دلسوزانه و مهرباني هاي خرانه ديگران ... خفه ام ميكند...

  چاي سبز ميخورم و حرص هم ميخورم، از اين هايي كه فكر ميكنند چون پول دارند يعني همه دنيا بايد نوكر آنها باشند حالم بهم ميخورد . به خدا أدمها مهم اند، شخصيتشان ،‌ وجودشان و حضورشان توي دنيا ارزش دارد. همه آمها حق دارند محترم باشند ... از دست خودم هم حرص حسابي اي ميخورم كه چرا يك فكري به حال  خودم نميكنم تا  آسوده تر شوم ... نميدانم... راستش دارم فكر ميكنم تاريخ انقضاي اينجور كاركردنم سر رسيده ديگر...

پ ن: اين روزها همش نگران همه ام ...  

بعد نوشت : گفته بودم كه‌ مدتي است اصلا حوصله به دوش كشيدن بار آدمهاي ضعيف دور و برم را ندارم ... نگفته بودم؟ فقط دلم ميخواهد به كساني كه دوستشان دارم كمك كنم. پس انتظار بيخودي از من نداشته باش... سخته اينو بفهمي كه بايد جايگاه خودت رو بپذيري؟
 


Monday, November 25, 2013

  صبح از در كه زديم بيرون آسمون پر ابرهاي تيره بود و هوا پر از سوز... پشت ماشينش كه نشستم بي مقصد بوديم اما فوري يك جاي خوب پيدا كرديم و راهي شديم همون سمت... كم كم آسمون شروع كرد به باريدن... اول تگرگ هاي ريز ريز و بعد هم باروني كه با آفتاب قاطي بود... و ما كه زير آلاچيق اكسيژن مي بلعيديم و صبحانه ميخورديم... تگرگ كه شديدتر شد از چندتا خانم مسن كه براي هوا خوري به پارك اومده بودن دعوت كرديم از روي نيمكت به آلاچيق ما نقل مكان كنند...
چه خوب شد كه نخوابيده بوديم و اين همه طراوت رو از دست نداده بوديم... قدم زديم و شيطنت كرديم و توي آينه هاي سقفي مغازه هاي پياده رو از خودمون عكس گرفتيم... آسمون آبي... زندگي پر از زندگي...  وليعصر و كوههاي سپيد مه پوش پيش رو... بازار تجريش و رنگ و عطر و سمنو... خواب نيمروزي ات توي گرماي آفتاب و باران كنار دستم... ديزي سرا و تابلوهاي قهوه خانه اي و سيگار دست پيچ ... ويونا و قهوه و وايرلس و جمع دوستانه و شيطنت و خنده... و بالاخره برگشتن به خانه در تاريكي بي انتهاي شب...

پ ن: عزيزم... من ميترسم... نه از تو... كه از جانب خودم نگرانم... پرم از هراس... و اون نگراني كه هي در موردش ازم ميپرسي... يس... آي ام... آي ام افريد... بگذار يك كم درباره اش فكر كنم... تو رو نميتونم به راحتي از دست بدم... بايد سنجيده تر عمل كنم... بايد فكر كنم... از اين همه هراس از نزديك شدن و زخم خوردن... از اعتماد و فنا شدن... نه از جانب تو... از جانب همه اون كساني كه انتظارش رو ندارم... بايد فكر كنم... فقط همين...

پ ن: دوست داشتنت را دوست دارم... حتي اينكه حين اين دوست داشتن بارها همديگر را رنجانده ايم... پر از دلتنگي و دوري دارم به دوست داشتنت فكر ميكنم... در ميان اين همهمه و ازدحام آدمهايي كه ازشان مي هراسم... به من كمي فرصت بده به تو فكر كنم...


بعد نوشت: تا دو هفته ديگه بايد يك امتحان رسمي بدم ... حدود هشتصد صفحه... كاغذها رو گذاشتم جلوم و هي بهشون نگاه ميكنم و هي ميرم سراغ تقويم و دلم به روزهاي قرمز رنگ و تعطيل پيش رو خوشه... اين چند روز تعطيلي كه گذشت فهميدم هيچ فرقي نداره و توي تعطيلات هم هيچ گلي به سر خودم نخواهم زد پس بهتره كه شروع كنم و هي تنبلي رو بهانه نكنم...
شروع كه ميكنم رسما دلشوره ميگيرم... سخت تر و پيچيده تر از اون چيزيه كه فكر ميكردم... و از همه بدتر اينكه امتحان وابسته به يك وزارتخونه دولتيه كه يكجورايي راه در رو هم نداره... خب چه بايد كرد؟... هيچي بايد شروع كنم... اصلا به خودم گفتم بيا خودت رو محك بزن... تو كه هي ميگي ميرم درس ميخونم، ميرم درس ميخونم ببين اصلا هنوز عرضه سخت درس خوندن و امتحان دادن رو داري يا نه؟ ...

اينجوري به خودم انگيزه دادم و شروع كردم... اميدوارم نتيجه اش رضايت بخش باشه... چون اينجا بالاخره راه فراري براي بهانه هاي عجيب و غريب وجود نداره... اگه نتونم امتحان رو رد كنم تقصيرات فقط از خودم بوده و بس... هيچ چيزي وجود نداره كه بتونم كاهلي خودم رو بندازم گردنش و از زير بار مسئوليتم در برم... مخصوصا موضوع رو به مامان و بابا هم گفتم كه هي ازم درموردش سؤال بپرسند تا باز هم خودم رو بيشتر موظف بدونم براي قبول شدن... به شما هم دارم ميگم كه بدونيد... كه اگه قبول نشدم حداقل يك تلنگري بهم بخوره يك كم از مخم كار بكشم... حالا... تا چه شود...


Friday, November 22, 2013

نزدیک یک سالی هست که پس زمینه لپ تاپ شرکتم عکس یک حلزونه غمگینه! خنده هم ندارد، یک حلزون دارد خودش را از یک سکوی کوچک بالا میکشد و چون عکس از پشت انداخته شده، آدم فکر می کند مستر زون سرش را تکیه داده به لبه سکو و غمگین دارد به خیلی دورها نگاه می کند... هر روز ساعت ها با این عکس درتعاملم، حتی روزهای شلوغی که فرصت دستشویی رفتن هم ندارم، باز هم لحظات کوتاهی هست که چشمم بهش بیفتد.

دروغ چرا؟ همیشه پیش خودم فکر می کردم یک حلزون هست که حضور من برایش جای این سکو را پر کرده و توانسته ام درش آنقدر اعتماد ایجاد کنم که در کمترین حالتش بتواند هر وقت، هر جا - از وسط خیابانی شلوغ توی یک مملکت غریب تا پشت تلفن یا قدم زنان توی همین ولیعصر خودمان- ، به راحتی با یادآوری خاطره ای قدیمی بغضش توی آغوشم بشکند و اشک بریزد! زهی خیال باطل! رسیدم به جایی که خشونت کلام و رفتارش آنقدر اذیتم کرد که چشم هام رو روی همه چیز بستم و شدم اون آدم خودخواهی که همیشه چوب بودنشو بهم زده بود و دیگه نتونستم مثل همیشه خودم رو به سرعت برق و باد ترمیم کنم و دوان دوان پر از انرژی برگردم به سمتش. نشستم و خودم رو نگاه کردم... 

امروز یک سی دی که مدت ها پیش سفارش داده بودم تا در یک تاریخ خاص برایم بفرستند، بدستم رسید و من بی خبر از همه جا تقویم را نگاه کردم و یادداشت خیلی ریزی را دیدم که اول سال با دستخط تند گوشه صفحه فردا نوشته بودم... سالگرد موتا... سی دی ات را گذاشتم، همونی بود که می خواستم... گوش دادم و به یک حلزون غمگین نگاه کردم که از بین من و سکو، سکو را انتخاب کرده و رفته... و این درد داشت که بپذیرم بعد آن همه، دلت آمده بود اینجوری کنی!


Wednesday, November 20, 2013

داشتيم توي سوز تند غروب پائيز، تند تند راه ميرفتيم و حرف مي زديم. گفتم من سختم بود، خيلي هم. اما نگذاشتم كسي دلش برايم بسوزد. نگذاشتم كسي بيايد جلو، دستم را بگيرد يا حتي نگرانم شود. همه فكر كردند چه بي رگ... يا شايد هم چه قوي!!‌ اما من نه قوي بودم و نه بي رگ...
حسرت خيلي چيزها را خوردم، تلخي خيلي چيزها را حس كردم اما نگذاشتم بر من غلبه كنند. يك چيزهاي ساده اي آوردم توي زندگيم و چنگ انداختم بهشان تا بتوانم به رؤياهايي فكر كنم كه دوست داشتم بسازمشان، نه اصلا واجب بود كه واقعي شان كنم.

حالا فكر كن كه خسته و شكست خورده شده باشم، تنها مانده باشم، دست  خالي و نااميد و سرگشته... اما نه گذاشتم كسي بهم نزديك شود و نه گذاشتم كسي ازم خيلي فاصله بگيرد. يك جور متعادلي سعي كردم باشم با همه. معمولي معمولي... و اين سخت بود... خيلي سخت...

آن همه سختي كه هنوز هم گريبانگير زندگي ام هست، بايد تا آخر زندگي برايم كافي باشد، يعني اگر حساب و كتابي هست بايد كمي انصاف هم در كار باشد تا مشخص شود ظرفيت شانه هاي من براي كشيدن اين بار تكميل شده، نمي توانم هي همه چيز را براي خودم خلاصه تر و مختصر تر كنم تا بلكه بار اضافه اي بر دوشم نيايد، مبادا كه نتوانم و همه چيز نقش بر آب شود...
انگار لازم است فکر کنم... نه اينقدر ناخالص و رك و خام... كمي پخته تر... كمي رنج كشيده تر حتي!!‌

Saturday, November 16, 2013

وقتي كسي نباشه،‌ ميشه توي خنكاي خيس صبح زود يك روز تعطيل صبحانه مفصلي خورد و كلي گپ زد ... ميشه سه ساعت پياده روي كرد و هواي تميز ناب رو فر فرستاد توي ريه ها و يكعالمه عكس گرفت ... ميشه رفت توي اون كتابفروشي كه مدتهاست از جلوش رد ميشي و توش پرسه زد و چندتايي كتاب خوب خريد ... ميشه راه رفت و توي مغازه ها رنگ ديد و به خريدهاي عقب افتاده رسيد ... ميشه حرف زد و آروم بود بدون نگراني وجود دردسر يا مزاحمت از جانب ديگران ...  ميشه رفت به ديدار يك دوست قديمي كه تقريبا يكسالي هست ازش بيخبري ... ميشه ولو شد كف زمين و حرف زد و هله هوله خورد و خنديد و جيغ كشيد ... ميشه به همين راحتي زندگي كرد بي اينكه ذره اي دلواپس آخر هر ماجرايي باشي...
وقتي كسي نباشه ... كسي كه حتي سايه اش توي زندگيت ميتونه پايان هر ماجرايي رو عذاب آور كنه ...

 می آيم بيرون ... بايد بيايم بيرون ... تا جايي كه توانسته ام لفت داده ام و حالا دير شده و بايد بيايم بيرون ... چشمهاي غريبه با نگاههايي پرسش گر از سرتا پايم را برانداز ميكنند ... سوار ميشوم و استارت و نوري كه مياندازم توي چشمهاشان و گاز ... ميافتم توي مسيري كه صبح گمش كرده بودم ... فكرم مشغول اتفاقات چند ساعت اخير است و خروجي مربوط را رد ميكنم و مجبورم راهي بي انتها را تا اولين دوربرگردان به درد بخور ادامه دهم ...
توي ترافيك راننده ماشين بغلي هماواز با موزيك اش را نگاه ميكنم ... به خودم ميگويم هروقت كه خواستي به خودت ثابت كني دنيا به هبچ جايش نيست كه تو چه مرگت است فقط  بيا بيرون، آدمها را نگاه كن ... ببين كه زندگي براي هيچ كسي مايه نميگذارد و همه اش همين است ... امثال من و تو زيادند، چه انتظاري داري از دنيا؟ ... تلاش كن سهم خودت را از دل زندگي بكشي بيرون ... بگرد دنبال خانه ات ... خانه ات ...

پ ن: هيچ كس را نديده ام از خودم " ..." تر باشد توي اين زندگي ... حالا اين سه نقطه را با هرچه به فكرتان مي رسد پركنيد... انتخاب كلمه هم بسته به انصاف خودتان...

پ ن: يك آدم حواس پرتي شده ام اين روزها و با تمام سفرهاي پشت سرهم در اين دوره اخير، هنوز هم دلم سفر ميخواهد ... رفتن ... و گذر زمان ... قبل از اينكه برگردم خانه... بعد يكجوري برگردم که انگار نميدانم هنوز هم مهمترين وظيفه هاي دنيا روی شانه هاي من و سهم من است در قبال آدمهايي كه ديدنشان كلمه مسئوليت را مياورد توي ذهنم ...
اين آدمها را بايد جمع كنم توي يك اتاق و نگهشان دارم تا روز آخر، تا لحظه آخر ... آدمهايي كه هميشه برايم مفهوم زندگی را داشته اند... زندگي ... كه حتي به اندازه همين حواس پرتي هاي روزمره مسخره هم زيبا و ارزشمند است ... حتي به اندازه تلاش براي خوردن يك انار بدون آنكه دانه اي ازش روي زمين بيفتد ...

پ ن: مادربزرگم هميشه ميگفت اگر اناري را كامل بخوري بدون آنكه دانه از آن روي زمين بيفتد، يعني آن انار از بهشت آمده ... و ما آن روزها چه تلاشي ميكرديم تا خودمان را بچسبانيم به بهشت!! ...

پ ن: از ديالوگهای فيلم کازابلانکا :
 اليزا : می تونم يك داستان برات تعريف کنم ؟
 ريک : پايان تعجب آوری داره ؟
 اليزا : هنوز پايانش رو نمی دونم ...
 ريک : بسيار خوب، تعريف کن ... شايد ضمن تعريف کردن پايانی براش پيدا کنيم ...


Friday, November 15, 2013

گلايه ميكنند... و من دلگير ميشوم... بعد فكر ميكنم همانقدر كه من روي آنها و رفتارهايشان حساسم و پر از انتظار، آنها هم در برابر من همينطورند... شب موضوع را با كمي شوخي و خنده رد ميكنم و در لحظاتي كه دارم از خستگي بيهوش ميشوم، تصميم ميگيرم سعي ميكنم كمي بيشتر دخترشان باشم...
صبح زود بيدار ميشوم و تمام لوازم را ميگذارم توي صندوق عقب... راه ميافتيم به سمت جنوب شهر... همان شهر كوچكي كه دنيايي است براي خودش... دنيايي مردانه و پر از بوهاي تازگي... اينجا بايد جاي زن ها باشد از بسكه پر از زندگي است... دست پر، راضي و البته خسته و كوفته برميگرديم...

من جدا ميشوم و ميروم به سمت خانه دوستي كه باهم قرار گذاشته ايم براي شروع پائيزي متفاوت... اين همه وسيله را سه طبقه ميكشيم بالا... شير قهوه... و همراه با روغن هاي حبه انگوري كه چنگ ميزند به دل هردومان و ما چه ناشيانه سعي ميكنيم به روي خودمان نياوريم، شروع ميكنيم ... با شستن... خرد كردن... هيجان... پوست كردن... نمك زدن... خشك كردن... رضايت از خستگي... نهاري مبسوط و آرام... عكس... و جسته و گريخته حرف... حرف هايي كه بوي غم تويشان هست و ادامه شان نميدهيم... و اينكه فكر هم را براي حرف هاي بعدي ميخوانيم...

و مخلوط كردن همه چيز... سبزي هاي خشك... خنده و شيطنت... تصميم هاي لحظه اي... و تاريكي هوا... و خداحافظي با انبوهي از چند نوع ترشي و دبه هاي شور دست ساز خودمان... و رانندگي با بوي سركه... و با اين همه خستگي راهي مهماني خانوادگي اي شدن براي دخترشان بودن... براي معاشرت كردن باهاشان...

... صبح كه بيدار ميشوم نيستند... ميدانم تا بعد از ظهر هم نخواهند بود... ميروم به آشپزخانه اش كه نقش زيادي در آن ندارم... امروز اما خيلي جاهايش رد خودم را ميگذارم... انار دان ميكنم و نمك ميزنم... نهار هوسانه ام را ميپزم... تميز ميكنم... برنامه هاي بهم ريخته شان را مرتب ميكنم... كتاب ميخوانم... آرام آرام... و آواهاي دوست داشتني ام را گوش ميدهم... آرامم... با مفهوم خانه... مي آيند و مينشينم به حرف... گوش ميدهم بيشتر... وقت ميگذارم برايشان... در اتاق را باز ميگذارم كه ارتباطم باهاشان برقرار بماند حتي در دقايقي كه حرف نميزنيم... روز خانواده... آدم خانواده...

دست آخر... راضيم از خودم؟ نميدانم... ته قلبم يك چيزي بسيار واضح و روشن بهم ميگويد كه نه!!... من اما تلاش خودم را ميكنم... شايد حداقل آنها راضي باشند...

Thursday, November 14, 2013

روزها پر حادثه و سنگين اند. بايد بيايم و همه را يكي يكي برايتان بگويم. مثل قصه اي كه گوش كنيد و باهاش خوابتان ببرد.
ميايم اگر اين ماجراهاي بيوقفه امان دهند بتوانم لغات را جمع كنم، جمله بسازم و بنويسم. چه احساس غم سرد سنگینی است اين تنها شدن هاي پاييزي.
اين تلخ ترين حادثه زندگي... درد آور ترين تجربه... الگو تعريف كردن اش براي ديگران... اين مقايسه كردن ها و مثال زدن ها... اين نوستالژي ها و از ته دل فرياد زدن ها... اين سكوت هاي طولاني و عميق پشت بندش... و آن ترانه دلخواه معروف...

    پ ن: بخاطر دوستانم بايد انگار خوابيد در اين همه پاييز ...

پ ن: اين خيانت هايي كه ميرانيم در حق عزيزترين آدم زندگي مان... چه ميشود مارا؟... لذتي آني از درك قدرت باروري ابدي... كيفي از تجربه يك ارگاسم جديد... و در مقابل... زخم زدن به آدمي كه از خودگذشتگي كرده با زندگي اي كه مايه گذاشته...
زخمي كه هيچوقت خوب نمي شود...زخمي كه هميشه، حتي ديدنش همانقدر درد به آدم ميدهد... زخمي كه باعث ميشود هيچوقت نشود حتي به هيچ آدم خوب ديگري اعتماد كرد... زخمي كه باعث ميشود هيچ درد ديگري را به اندازه و مفهوم واقعي اش حس نكنيم... 
 ... و اين جدايي ها... اين جدا شدن ها... اين جدا جدا ماندن ها...
ارزش اين همه درد را دارد؟...  نميشود اين همه دل سنگ و بي رحم بود... مگر اينكه اين ميانه هيچ چيزي هيچ اهميتي نداشته باشد...

پ ن:‌ در حال و هواي آن روزم... و پرم از افسوس... استيصال... منگي زندگي اي كه به هوا رفت... من چه دوامي آورده ام... و تو... چه راهي پيش رو داري... سخت... سخت... 

پ ن: و خانه اي كه از آن توست... خود خودت... بهترين اتفاق دنياست در اين روزهاي تلخ... 

Saturday, November 9, 2013

گاهي لازم است كه آدم برود ... يك وقتي ميرسد كه ميبيني داري حرام ميشوي ... دستهايت، تنت، بوسه هايت، حرفهايت، فكرهايت، آرزوهايت، زمزمه هايت و حتي آنچه از خودت به جا ميگذاري دارند حرام ميشوند ... اينجا بايد خيلي آرام و يواشكي كوله بارت را جمع كني و خودت با پاي خواسته خودت راهت را بكشي و بي سر و صدا بروي و تنها رد کوچکی از خودت به جا بگذاری... لباسي، كتابي، عكسي، بويي، چيزی... كه مفهوم بودنت را توي زندگي شان زنده نگه دارد ...

گفته بايد حرف بزني ... از همه حس هات مخصوصا اونهايي كه هي قايمشون ميكني... منم ميخوام الان از فردا بگم ... از ترس مربوط به فردا ... از هيجانش ميخوام بگم... از اون مدل ترسهايي مانعت ميشن براي انجام كاري كه آرزوشو داري و براش له له ميزني اما پيش نميري، به جاش در جاميزني... هزار تا فكر مياد تو سرت ... دل دل ميكني ...
مثل اضطراب و هيجان حاصل از تجربه يك آغوش جديده كه ديوانگي ميخواد كه بري جلو ... اما ميخوام برم ... ميرم ... همين فردا ... به لذتش كه فكر ميكنم هيچ چيزي نميتونه مانعم بشه ... مثل كرختي بعد از هماغوشي كه نميشه ازش گذشت ...

پ ن: به خاطر آوردن... اين همان چيزی است که مانع مردن اش می شود. می ترسد بميرد و باز هم به خاطر بياورد. اين طوری مردن بی فايده است... مردن همه فايده اش اين است که ديگر هيچ چيزی به خاطر نياوری ...
مرگ ممتد از موزه اشيای گم شده / پيام يزدانجو

پ ن: مدتي است تصميم گرفته ام ديگر رويای هيچ اتفاقي را در سر نپرورانم، هيچ اتفاقی ... همين جا كه هستم، همين جا كه ايستاده ام، همين جا زندگي دلخواهم را ميسازم... خميرش را توی دستانم ورز می دهم و دلم ميخواهد آن جوراب راه راه ساق بلندي كه برايم خريده بودي را بپوشم ... دارم براي خودم يك شالگردن رنگ رنگي بلند ميبافم ... دوست دارم هوا سرد شود ... همين جايي كه ايستاده ام، جايي است كه لازم است باشم ... با آهنگهاي جديدم ميرقصم و فكر ميكنم اينجا همان جايي است كه من بايد باشم ... و برقصم ...
و بزرگترين كار زندگي ام همين است ... كه همان جايي باشم كه بايد ...

پ ن: من با استعداد بودم... يعنی هستم. بعضی وقت‌ها به دست‌هايم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پيانيست بزرگی بشوم. يا يک چيز ديگر... ولی دست‌هايم چه کار کرده اند؟ يک جايم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سيفون کشيده‌اند و غيره... دست‌هايم را حرام کرده‌ام... همين‌طور ذهنم را...!    ~  عامه‌پسند/چارلز بوکوفسکی

... گفتم: من نمی‌توانم خود را ببخشم، و او پاسخ داد: من تو را ‌بخشيده ام ...