گاهي لازم است كه آدم برود ... يك وقتي ميرسد كه ميبيني داري
حرام ميشوي ... دستهايت، تنت، بوسه هايت، حرفهايت، فكرهايت، آرزوهايت، زمزمه هايت
و حتي آنچه از خودت به جا ميگذاري دارند حرام ميشوند ... اينجا
بايد خيلي آرام و يواشكي كوله بارت را جمع كني و خودت با پاي خواسته خودت راهت را
بكشي و بي سر و صدا بروي و تنها رد کوچکی از خودت به جا بگذاری... لباسي، كتابي،
عكسي، بويي، چيزی... كه مفهوم بودنت را توي زندگي شان زنده نگه دارد ...
گفته بايد حرف بزني ... از همه حس هات مخصوصا اونهايي كه هي
قايمشون ميكني... منم ميخوام الان از فردا بگم ... از ترس مربوط به فردا ... از
هيجانش ميخوام بگم... از اون مدل ترسهايي مانعت ميشن براي انجام كاري كه آرزوشو
داري و براش له له ميزني اما پيش نميري، به جاش در جاميزني... هزار تا فكر مياد تو
سرت ... دل دل ميكني ...
مثل اضطراب و هيجان حاصل از تجربه يك آغوش جديده كه ديوانگي
ميخواد كه بري جلو ... اما ميخوام برم ... ميرم
... همين فردا ... به لذتش كه فكر ميكنم هيچ چيزي نميتونه مانعم بشه ... مثل كرختي
بعد از هماغوشي كه نميشه ازش گذشت ...
پ ن: به خاطر آوردن... اين همان چيزی است که مانع مردن
اش می شود. می ترسد بميرد و باز هم به خاطر بياورد. اين طوری مردن بی فايده است...
مردن همه فايده اش اين است که ديگر هيچ چيزی به خاطر نياوری ...
مرگ ممتد از موزه اشيای گم شده / پيام يزدانجو
پ ن: مدتي است تصميم گرفته ام ديگر رويای هيچ اتفاقي
را در سر نپرورانم، هيچ اتفاقی ... همين جا كه هستم، همين جا كه ايستاده ام، همين
جا زندگي دلخواهم را ميسازم... خميرش را توی دستانم ورز می
دهم و دلم ميخواهد آن جوراب راه راه ساق بلندي كه برايم خريده بودي را بپوشم ... دارم
براي خودم يك شالگردن رنگ رنگي بلند ميبافم ... دوست دارم هوا سرد شود ... همين
جايي كه ايستاده ام، جايي است كه لازم است باشم ... با آهنگهاي جديدم ميرقصم و فكر
ميكنم اينجا همان جايي است كه من بايد باشم ... و برقصم ...
و بزرگترين كار زندگي ام همين است ... كه همان
جايي باشم كه بايد ...
پ ن: من با استعداد بودم... يعنی هستم. بعضی وقتها
به دستهايم نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پيانيست بزرگی بشوم. يا يک
چيز ديگر... ولی دستهايم چه کار کرده اند؟ يک جايم را خاراندهاند، چک نوشتهاند،
بند کفش بستهاند، سيفون کشيدهاند و غيره... دستهايم را حرام کردهام... همينطور
ذهنم را...! ~ عامهپسند/چارلز بوکوفسکی
... گفتم: من نمیتوانم خود را ببخشم، و او پاسخ داد: من تو را
بخشيده ام ...
No comments:
Post a Comment