Friday, April 16, 2010

گاهي حس ميكنم ديگر آن آدم سابق نيستم .. چيزي شدم مثل درخت ، صندلي يا شايد هم يك كتاب. نميدانم . زندگيم آنطور نيست كه دوستش داشته باشم . همه چيز ظاهرا خيلي خوبه همه چيز روي روال عادي و خوب داره پيش ميره ولي من شاد نيستم ... و خلاصه كه اين اون زندگي نيست كه من باهاش آروم باشم. من دلتنگي دارم ... خيلي...

 گاهي توي فكر و خيالم زندگي ميكنم : اين روزها نيستي اما باز ... به پات ميفتم كه نري...

 ديگه دلم نميخواد براي هيچي بجنگم. ميخوام همه چيز خودش پيش بره و اتفاق بيفته . دلم ميخواد تسليم باشم... دوست ندارم تلاش بيهوده كنم براي چيزهايي كه همانطور كه بايد اتفاق ميافتند و من اونوقت بايد خيلي بيشتر حسرت بخورم ...

 اينقدر انرژي ام صرف روزمرگيهام ميشه كه ديگه مدتهاست خودم رو فراموش كردم . ميدونم دارم به خودم آسيب ميزنم ميدونم اما ديگه نميكشم. دلم نميخواد نا شكري كنم اما من ديگه خيلي وقته شاد نيستم ... من قرارم با خودم اين نبود. من به خودم قولهاي ديگه اي داده بودم ولي نشد ... نشد كه نشد ...

 و حالا من موندم و اين همه دلتنگي ، بيشتر از همه براي خودم . ميدونم اين دلتنگي ها روحم رو بزرگ ميكنه اما من ديگه خسته ام من ضعيف شدم . من اوني كه ميخواستم نيستم ...

Sunday, April 4, 2010

 روزمرگي

تصميم ميگيرم خودم را از اين روزمرگيهاي گهي كه زندگيم را فرا گرفته خلاص كنم ... پناه ميبرم به كتابخانه ام ... انگار تنها راه حل ممكنم همانجاست ... حدود 9 ماه است كه كتاب جديدي نخريده ام اما هنوز دو كتاب نخوانده دارم ... نارتسيس و گلموند هرمان هسه را ترجيح ميدهم و ... خود را غرق ميكنم...

 از من ميپرسي چه ميشود كه به اين راحتي گريه ميكني؟ نميتوانم چشم در چشم جواب اين سؤالت را بدهم ولي اينجا ميگويم ... اين اشكها همان حرفهايي است كه نميتوانم بگويمشان و بغضشان ميكنم ... كه بعد هم اشك ميشوند و تمام...

 در اين هواي ابري اردي بهشتي تنها چيزي كه دلم نميخواهد اين است كه پشت ميز كارم نشسته باشم ، و بي حوصله در اين روز كم كار گذر ثانيه هاي عمرم را به بطالت شمارش كنم و آنچه كه دوست دارم اين است كه كوله پشتي ام را پر از دلبستگي هايم كنم و به سادگي و بدون نگراني به راه بزنم ...