Tuesday, July 24, 2018



روزهایی که در افیس ام رو توی محل کار باز میگذارم، یعنی زره نپوشیدم. یعنی آرومم و صداها و جزئیات عصبی ام نمیکنه. که البته معمولا ماهی یکبار بیشتر اتفاق نمی افته  که قطعا به میانه های روز نرسیده، در بسته میشه. گاهی رو خودم کار میکنم و تلاشم اینه که زمان این موضوع رو طولانی تر کنم. همه اش به خودم میگم با آدمها در صلح باش دختر. بگذار جریان زندگی از سمت شون بیاد به سمت تو.

بعد میبینم که باهاشون خوبم. باهاشون آرومم. فقط نمیخوام بهم نزدیک بشن. همین.

Monday, July 23, 2018


 چند ماهی هست که این فکر مدام میاد توی سرم و میره. اما بهش پرو بال نمیدم و نمیگذارم ادامه پیدا کنه. فکرم  اینه که مامانم همسن الان من که بوده، چهار تا بچه داشته، بزرگترین شون نوزده سالشه و دانشگاه رشته داروسازی قبول شده و کوچکترین شون که من باشم ده سالشه!! خیلی برام عجیبه و غیر قابل لمس. اما چند روز پیش تصمیم گرفتم جلوی افکارم رو نگیرم. به سرعت بسط پیدا کردن طبعا.

 این دست افکار همیشه برام آزار دهنده است. علتش هم نوع رابطه ایه که با مامانم دارم. اینکه همیشه یکجور سردی زیادی تو روابط مون حاکم بوده. هیچوقت دوست نبودیم باهم؟ نمیدونم شاید این خیلی عجیب نباشه. خیلی ها هستن که رابطه شون با مادرشون همینطوریه.  ولی من، نمیدونم یکجوری گیج و گنگه این موضوع برام. همین الان وقتی یاد صورت مامانم میفتم که سرشو انداخته پایین و یواشکی داره ریز ریز میخنده، دلم میلرزه. مامانم خیلی معصوم و خیلی مظلومه. همیشه همینجوری بوده. از وقتی یادم میاد صبورانه مشغول مادری بوده. پیشتر ها گاهی از آرزوهاش میگفت که مثلا من همیشه خیلی دوست داشتم رانندگی یاد بگیرم ولی اینطور شد و ... نشد. یا اینکه همیشه دوست داشتم دخترم متخصص زنان و زایمان بشه، ولی خب نشد. اما حالا؟؟ قلبم فشرده میشه! هیچی نمیگه. فقط یکجوری لبخند میزنه، یکجوری میگه هی! یا میگه حالا!! که دلم میخواد بمیرم.

شیوه تحمل کردن و زندگی کردن های قدیمی برای ما غریبه نیست اما من هرگز از مامانم نشنیدم گله و شکایتی به بابام بکنه. با اینکه اگه منصف باشم میدونم که کم و کاستی خیلی هم زیاد بوده براش اما هرگز حرفی مبنی بر گله یا حتی متلک نزده. هیچوقت به کسی بی احترامی نکرده. حتی درجواب اونهایی که جلوی چشمش بهش بی حرمتی کردن هم فقط سری تکون داده و چشم هاش رو انداخته زیر.

نمیدونم، الان دارم زار زار اشک میریزم و اینها رو مینویسم. یک چیزی توی گلومه که داره خفه ام میکنه. مامانم با دستهای سفید و نرم و مهربونش که حالا پر از چروک و رگ های آبی شده کجاست که منو ببینه اینجوری دارم بال بال میزنم؟ خیلی حرف تو سرم میاد و میره. خیلی خاطره. نمیدونم چیکار کنم. شاید بعدا باز هم نوشتم ازش ولی خیلی دردناکه برام. خیلی.

Thursday, July 19, 2018


روز تعطیلی آخر هفته بود و برنامه خاصی هم نداشتیم. این شد تصمیم گرفتیم بریم و توی این گرما هم تنی به آب بزنیم، هم کمی آفتاب بخوره به بدنمون (مسلما بیشتر بخاطر تسکین دردهای من) و هم کمی معاشرت جدید کنیم با آدمهای جدید. خلاصه که بودن اونجا حس خوبی بود. بعد از  یک سال تو جمعی بودیم که تقریبا همه شون عادت ها و و رفتارهاشون مطابق استانداردهای معمول دنیا بود و کسی ما رو به چشم موجودات فضایی با رفتارهای عجیب غریب نگاه نمیکرد. حس آشنای عادتهای مشترک همه رو سر حال آورده بود. 
فضای ساده و صمیمی بود. من سیکل ماهانه ام رو داشتم و نخواستم برم توی استخر. مرد اما رفت. مثل همیشه با هم خیلی راحت بودیم، اونجا فکر کردم باینکه اعتماد و امنیتی که در من بوجود آورده چقدر ارزشمنده. در برابر نگاه ها و لبخندها و گه گاه شوخی هایی که با من میشه نه تنها من رو مقصر نمیدونه و ملامت نمی کنه بلکه خودش رو کاملا کنار میکشه تا بتونم مستقل از حضور اون رفتار کنم و عکس العمل نشون بدم. با این همه متوجه این هستم که حواسش کاملا جمعه و خودش هم آماده است تا چنانچه نیازی از جانب من احساس شد، کمک یا حمایتم کنه.

 و در برابر البته، تمام روابط انسانی که با دیگران داره برام قابل هضم و قابل احترامه. اینکه سعی نمیکنه منو در موقعیتی قرار بده که حسم نسبت بهش به شک یا حسادت تبدیل بشه. اینکه از این  دست راهکارهای احمقانه و سطح پایین استفاده نمیکنه تا بمن ثابت کنه مرد جذابیه و موردتوجه زنهاست. و کاملا برعکس دقیقا در لحظاتی که در کانون توجه هست میاد کنار من و با هم بودنمون رو به یک طریقی به دیگران نشون میده.

حس مالکیتی در کار نیست. نمیدونم تاثیر این جمله  "مال کسی بودن حرف بدیه" است که از ابتدای رابطه با شوخی و جدی بهش میگفتم یا اینکه هر دومون بعد از این همه فراز و نشیب بالاخره به سطحی از شعور و آگاهی رسیدیم که بدونیم بهترین مسیر برای یک رابطه سالم کدومه. 

گاهی به گذشته ام نگاه میکنم. گذشته ای که الان یک لحظه هم قادر به تحملش نیستم بهم نشون میده خود من هم باندازه طرف مقابل ام مقصر بودم، بایت نقطه ضعفی که در عدم پذیرش این حقیقت داشتم که " من لیاقت ام بهترین هاست، نه این رابطه آشغالی که الان درگیرش هستم" . و البته حسی که طرف مقابلم بارها با رفتار و حرفها و اعمالش بمن القا میکرد که "تو هیچی نیستی، تو هیچی نداری، و ..."

خوبه که آدم قدر خودش رو بدونه. و خیلی خوب تره که قدر ارزش هاش رو بدونه، خودش رو دست کم نگیره و به کمتر از معیارهاش رضایت نده. حتی به قیمت تنهایی چون کسی از تنها موندن نمی میره اگه بلد باشه با تنهایی خودش زندگی کنه.

Tuesday, July 17, 2018




زندگی خیلی عجیبه. مثلا یکی که همیشه فکر میکردی چقدر خوب و خواستنیه اگر بهش نزدیک بشی، کلی تو ذهنت فکر و خیال کرده بودی راجع به بودن در کنار اون آدم، کلی ریسک کرده باشی حتی، کلی تلاش، کلی انتظار. و بعد که اتفاق میفته میبینی چقدر همه چیز با اونی که توی ذهن تو بود تفاوت داره. هی دور و نزدیک میشی. هی فاصله میگیری و دوباره برمیگردی. هی نزدیک میشی و شواهد رو میبینی و هی فاصله میگیری و فکر میکنی بهشون. 

بعد یکهو چشم هات رو باز میکنی میبینی اون کعبه آمال و آروزها فقط توی ذهن خودت بوده. واقعیت چیزیه بسیار متفاوت.  البته که قبل از رسیدن به فاز آخر همه فانتزیهای ذهنی ات رو به مرحله عمل رسوندی: حرف، دوستی، رابطه یواشکی، مستی، رقص، اعترافات، سفر، عاشقی!؟، همخوابگی، دعوا، آشتی و ... و ... و ... فاز آخر هم اینکه شواهد اونقدر واضح هستن که باین نتیجه برسی باید خودت رو رها کنی از دغدغه مقایسه واقعیت و رویا.

 اینه که چشمت رو میندی و تمام میکنی اون رابطه و آدم و افکار مرتبط رو.  بعدش میبینی انگار بد هم نشد. چون نه صورت مساله ای پاک شده و نه حتی بدون جواب مونده، خیلی منطقی حلش کردی برای خودت و ذهنت ازش رها شده.

Monday, July 16, 2018



خسته ام. تهش که نگاه کنی هیچی نیست. اما انگار صد سالمه. توی زندگی جلوی هیچی رو نمیشه گرفت، هر اتفاقی خوب یا بد، اگر قرار باشه که رخ بده، رخ میده. این رو بپذیریم دیگه خیلی عالی میشه. مسخره است نه؟ ببین یک چیزی رو میخوای. با تمام وجود، هزار جور فکر و رویا پردازی کردی درباره اش. سالهای سال حسرتش رو خوردی. 

بعد تو یک شرایطی بهش دست پیدا میکنی که دیگه اون حس و هیجان رو بهش نداری. میشینی و با خودت فکر میکنی یک زمانی چقدر ذهنت آماده بود برای این موضوع. جسمت حتی! خب حالا داری اش. ولی دریغ از یکذره هیجان. خیلی معقول و منطقی باهاش برخورد میکنی. 
دنیا خیلی جای عجیبیه. همه تصمیمی هاشو خودش میگیره. هروقت بخواد. هرچی بخواد اصلا. و تو باید هی خودتو باهاش وفق بدی. تموم.