چند ماهی هست که این فکر مدام میاد توی سرم و
میره. اما بهش پرو بال نمیدم و نمیگذارم ادامه پیدا کنه. فکرم اینه که مامانم همسن الان من که بوده، چهار تا
بچه داشته، بزرگترین شون نوزده سالشه و دانشگاه رشته داروسازی قبول شده و کوچکترین
شون که من باشم ده سالشه!! خیلی برام عجیبه و غیر قابل لمس. اما چند روز پیش تصمیم
گرفتم جلوی افکارم رو نگیرم. به سرعت بسط پیدا کردن طبعا.
این دست افکار همیشه برام آزار دهنده است. علتش
هم نوع رابطه ایه که با مامانم دارم. اینکه همیشه یکجور سردی زیادی تو روابط مون
حاکم بوده. هیچوقت دوست نبودیم باهم؟ نمیدونم شاید این خیلی عجیب نباشه. خیلی ها
هستن که رابطه شون با مادرشون همینطوریه.
ولی من، نمیدونم یکجوری گیج و گنگه این موضوع برام. همین الان وقتی یاد
صورت مامانم میفتم که سرشو انداخته پایین و یواشکی داره ریز ریز میخنده، دلم
میلرزه. مامانم خیلی معصوم و خیلی مظلومه. همیشه همینجوری بوده. از وقتی یادم میاد
صبورانه مشغول مادری بوده. پیشتر ها گاهی از آرزوهاش میگفت که مثلا من همیشه خیلی
دوست داشتم رانندگی یاد بگیرم ولی اینطور شد و ... نشد. یا اینکه همیشه دوست داشتم
دخترم متخصص زنان و زایمان بشه، ولی خب نشد. اما حالا؟؟ قلبم فشرده میشه! هیچی
نمیگه. فقط یکجوری لبخند میزنه، یکجوری میگه هی! یا میگه حالا!! که دلم میخواد
بمیرم.
شیوه تحمل کردن و زندگی کردن های قدیمی برای
ما غریبه نیست اما من هرگز از مامانم نشنیدم گله و شکایتی به بابام بکنه. با اینکه
اگه منصف باشم میدونم که کم و کاستی خیلی هم زیاد بوده براش اما هرگز حرفی مبنی بر
گله یا حتی متلک نزده. هیچوقت به کسی بی احترامی نکرده. حتی درجواب اونهایی که
جلوی چشمش بهش بی حرمتی کردن هم فقط سری تکون داده و چشم هاش رو انداخته زیر.
نمیدونم، الان دارم زار زار اشک میریزم و
اینها رو مینویسم. یک چیزی توی گلومه که داره خفه ام میکنه. مامانم با دستهای سفید
و نرم و مهربونش که حالا پر از چروک و رگ های آبی شده کجاست که منو ببینه اینجوری
دارم بال بال میزنم؟ خیلی حرف تو سرم میاد و میره. خیلی خاطره. نمیدونم چیکار
کنم. شاید بعدا باز هم نوشتم ازش ولی خیلی دردناکه برام. خیلی.

No comments:
Post a Comment