Friday, August 28, 2015

"دلم تنگ شده" ها...  "آن لاين هستی ؟ " ها ... " عکس بفرست " ها... " نامه بنويس" ها... "كي ميايي " ها... 

همه شان برای من معنای دیگری داشتند، که حالا ندارند. خیلی وقت است! من خودم را هم جور دیگری معنا کرده ام برای خودم. تو را، زندگی را، آدمهایی که می آیند و با دیدن اشفتگی هام می روند را، آدمهایی که زخم شان می زنم و می روند را، همه چیز را ... من جور دیگری می بینم همه چیز را و می پذیرمشان. حقیقت زندگی ام را درک می کنم و سعی می کنم دوستش داشته باشم. 

آن من دیگر تمام شد. فصل جدید زندگی ام را با خیلی چیزهای جدید شروع کرده ام. من موفق ام. به خودم افتخار می کنم که این همه قوی هستم و می توانم با سرسختی زندگی و خواسته های خودم رو داشته باشم. به خودم افتخار می کنم که میتونم بگم من روی پاهای خودم ایستادم و هرچی که دارم، هر چی که هستم، همه اش دستاورد جان کندن های خودم است. نه بابایی داشتم که پول بریزد به پایم و من بشوم پرنسس قصه ها و بریزم و بپاشم و بعد هم آه و ناله کنان از جفای روزگار بنالم، نه شوهری داشتم که نازم را بکشد و مرا لوس کند و به ساز دلم برقصد و با هر ادای من کنار بیاید. 

من از زیر صفر شروع کردم. جان کندم. پوست انداختم. پدرم درآمد. با خیلی چیزها جنگیدم با چنگ و دندان. خیلی ها آمدند و مرا خورد و خمیر پشت سرشان رها کردند و رفتند . من ولی نشکستم. محکم ایستادم و  کشان کشان ادامه دادم . و حالا که پشت سرم را نگاه میکنم حتی یک لحظه هم حس پشیمانی ندارم. از آن همه دردی که کشیدم  و حالا سرم را بالا میگیرم و دستهام را میگیرم سمت آسمان و از خدا برای تک تک آن لحظه ها و آن اشک ها ممنونم. که حالا این منی هستم که باید. از کسانی که درکنارم هستند  جز شعور و ادب و احترام چیزی نمی بینم. 

وقتی آدمها پشت سرم می ایستند، وقتی مرا نگاه می کنند تا دنبالم کنند، وقتی از من سوال می پرسند و تحسینم میکنند، وقتی اسمم را می بینم که بعنوان اعتبار و اطمینان شغلی بکار می رود، وقتی ازم تشکر میکنند و در آغوشم می گیرند یا دستهایم را به سختی میفشارند... دلم میلرزد و گرم می شود.  اطمینان دارم از اینکه تا خدا برایم هست همه چیز دارم، غر نمی زنم و ناله نمی کنم، به جایش تلاش می کنم تا بازهم دنیای خودم را بسازم با همه بد و خوبش و صاحب اختیار و کلیددار سرنوشتم  بشوم. و یک جور که صدایم بپیچد رو به همه دنیا  فریاد بزنم  که ببینید من آمدم و رسیدم اینجا. خودم. نه همراه کسی و نه دنبال کسی نه و منتظر کسی و نه زهر تنهایی چشان کسی. آمدم به فاخرترین و به ترین احوال ممکن ... و بله که همزمان سر می کند توی یقه و آرام به خودش می گوید دست مریزاد...



Monday, August 10, 2015

از سیاهی های روزگارانم ...
یک روز صبح بالاخره چشم هام رو باز کردم و تصمیم گرفتم از امروز به مسیر زندگی خودم ادامه بدم و بگذارم گذر زمان نشون بده که فرصت ها توی دنیا همیشه در دسترس نیستند که ما هر بلایی دلمون خواست سرشان بیاوریم و باز هم فرصت برایمان مهیا بماند، تا ابد، به هر قیمتی، با هر شرایطی. هیچ اتفاقی، هیچ فرصتی، هیچ موقعیتی توی زندگی تصادفی نیست. هیچ چیزی توی دنیا خودبخود دوام نداره و این ما آدم ها هستیم که با اختیار خودمون چگونگی امتداد اون ماجرا رو رقم می زنیم.  اگر ما یک بار یا چند بار گند میزنیم به موضوع مورد نظر، سعی کنیم جبرانش کنیم نه اینکه وقتی بخشیده میشیم طلبکار تر بریم جلو و حق به جانب تر با موضوع برخورد کنیم.

وقتی آدمی هست که به شرایط و خود واقعی ما احترام می گذاره و ما رو دقیقا همونطور که هستیم پذیرفته، خودش رو تا سرحد ممکن در جهت خواسته های ما منعطف کرده و دم بدقیقه نقاط ضعف مون رو مثل پتک توی سرمون نمی کوبه  و ما رو بخاطرش محکوم دو عالم نمی کنه تا ارزش انسانیت ما رو به اسم "واقع بینی" نابود کنه، فقط کافیه بفهمیم این آدم ارزش یک حداقل چیزهایی رو از جانب من داره... حداقل چیزها... 
مثل این که من با آشغال های  هرزه ای که در هر سطح و کلاسی از در و دیوار می بارند مقایسه اش نکنم و هی فکر نکنم مگه این آدم چی داره که بقیه ندارن و من با هرکس دیگه ای بجز این آدم  باشم زندگی ام بهشته. یا یکذره فکر کنم علت این که این آدم داره برای من با این همه ضعف و نقصی که دارم مایه می گذاره و از خیلی از خواسته هاش چشم پوشی میکنه چیه؟ یا فکر نکنم  چون توی این مملکت رفتار یا عرف اجتماعی غلط و بیمارگونه ای رواج داره، من هم باید تابع همون رفتار باشم چون که صد البته برای من تا ابدالدهر کاربرد داره .

 یا پایبندی و تعهدی که ندارم و با اصرار بهش تظاهر میکنم رو مدام توی سر اون آدم نکوبم چون خودم بودم که اصرار کردم برای وارد شدن به این تعهد، اما چون نتونستم از پسش بر بیام و جلوی خیلی چیزها رو توی خودم بگیرم حالا مدام با کمال وقاحت به اون آدم سر هر بهانه ای سرکوفت نزنم چون اون آدمه بارها و بارها مدارک مستندی از گندکاری های من یا در کمترین حدش تلاش های بیوقفه من برای اصرار به حفظ و برقراری کانکشن های قدیمی و جدید با چشم خودش دیده... و من رو بخاطر چیزهایی که فکر میکرده در من ارزشمنده بخشیده، نه اینکه من با دلایل کوته بینانه خودم تونستم قانع اش کنم...  یا اصلا خیلی خیلی ساده تر، وقتی اون آدم خیلی ساده وسط حرف هاش میگه " من دوست دارم اگر یک روزی پسر دار شدم اسمش رو بگذارم فلان"، سر این موضوع اشک طرف رو درنیارم که " تو اونقدر خودخواه و بی شعوری که نظر طرف دیگه برات مهم نیست"! ! !

خب اون آدم حق دارد فکر کند من تا یک جایی مسئولم. من تا یک نقطه ای می تونم از پتانسیل هام چشم پوشی کنم  تا بتونم بین دوکفه ترازو تعادل برقرار کنم. از اون نقطه به بعد، بقیه اش به عهده ی من نیست.

 پ ن:  ادامه مطلب مخاطب خاصش همان آدم بالایی است:دکتر دیروز از دلایل ابتلایم به ویروس بسیار بی پرده باهام صحبت کرد چون گفت ممکنه نتیجه تستت مثبت باشه و نباید بترسی، راهکار برای درمانش زیاد هست فقط زمان می بره و مفهمومش هم این نیست که تو سرطان داری، فقط ریسک ابتلا به سرطان رو در تو در سالهای آینده زیاد میکنه . 

دفعه قبل با چندتا سوال کوتاه سعی کرده بود کنجکاوی من رو تحریک کنه، مثل اینکه چرا ک..م استفاده نمی کنی یا در بدن همسرت هم چنین چیزهایی دیدی یا نه؟ خب، من هم که فارغ از تو شده بودم و شریکی نداشتم که بخوام درباره اش فکر کنم... اما بالاخره تعارف رو گذاشت کنار و بی پرده ازم پرسید: به همسرت اعتماد داری؟ تا جواب بدم گفت این ویروس از مردها به زن ها منتقل میشه. خب البته در بدن مردها هیج فعال نمیشه اما میتونه ترو مبتلا به سرطان کنه! و ما شاید مجبور باشیم چندتا عمل جراحی روت انجام بدیم! ولی این بدترین مرحله است!
 
من خیلی متعجب نگاهش می کردم و فکر می کردم به تو... به علائمی که در تو ورفتارهات دیده بودم... به چیزهای که بارها توی تلفنت و ایمیلت دیده بودم... به ادعاها و حرف های فامیل محترمت... که گفت: من وظیفه دارم بعنوان پزشک معالجت بهت گوشزد کنم، عامل این بیماری چند شریکی بودن مردی هست که تو باهاش رابطه داری. و این موضوع چیز جدیدی نیست چون حداقل یک سالی طول میکشه تا ویروس توی بدن زن فعال بشه، واسه همین می پرسم: بهش اعتماد داری؟ نمیدونستم بخندم یا گریه کنم فقط گفتم : ازش جدا شدم، دیگه مهم نیست... آروم شد، لبخند مهربونی زذ و گفت: چه بهتر! 

Sunday, August 9, 2015

جمعه ... چهارشنبه... پنجشنبه... جمعه
فرار میکنم 

پ ن: گفت خیلی دوستش دارم. گفتم آره: متفاوت و خاصه ولی تنهاست!! و گلوم سوخت. قورتش دادم ... تا اون لحظه ای که با مهربونی بخودش فشارم میداد و میگفت که: من هستم... دیگه نتونستم قورتش بدم و سرازیر شد روی گونه هام. و انگشتهایی که پاکشون میکرد و میگفت: آزموده را آزمودن خطاست!



Saturday, August 1, 2015

زندگی حتي وقتی انکارش می کنی حتي وقتی ناديده اش می گيری، حتي وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است. از هر چيز ديگری قوی تر است. آدم هايی که از بازداشتگاه های اجباری برگشتند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه ديده بودند، که مرگ نزديکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را ديده بودند، دوباره دنبال اتوبوس ها دويدند، به پيش بينی های هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهايشان را شوهر دادند. باور کردنی نيست اما همين گونه است...  زندگی از هر چيز ديگری قوی تر است...

پ ن: خوش به حال همه آدمهاي دنيا ...

پ ن: بعد شش سال بالاخره از پا دراومدم .. بالاخره فلج شدم ... بالاخره رفتم نشستم يك گوشه و فقط نگاه كردم ... مطلقا هيچي نميديدم ... فقط نگاه بود ... 

بعد نوشت :  
بعد از جنگ آمريکا با کره، ژنرال ويليام ماير که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمريکا منصوب شد، يکی از پيچيده ترين موارد تاريخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار ميداد.
حدود 1000 نفر از نظاميان آمريکايی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بين المللی برخوردار بود. زندان با تعريف متعارف تقريباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور يافت ميشد. از هيچيک از تکنيکهای متداول شکنجه استفاده نميشد.
اما بيشترين آمار مرگ زندانيان در اين اردوگاه گزارش شده بود. زندانيان به مرگ طبيعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نميکردند. بسياری از آنها شب ميخوابيدند و صبح ديگر بيدار نميشدند. آنهايی که مانده بودند احترام درجات نظامی را ميان خود رعايت نميکردند و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی ميريختند. دليل اين رويداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ويليام ماير نتيجه تحقيقات خود را به اين شرح ارائه کرد:
«در اين اردوگاه، فقط نامه هايی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانيان رسيده ميشد. نامه های مثبت و اميدبخش تحويل نميشدند. هر روز از زندانيان ميخواستند در مقابل جمع، خاطره يکی از مواردی که به دوستان خود خيانت کرده اند، يا ميتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعريف کنند. هر کس که جاسوسی ساير زندانيان را ميکرد، سيگار جايزه ميگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هيچ نوع تنبيهی نميشد. همه به جاسوسی برای دريافت جايزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند». تحقيقات نشان داد که اين سه تکنيک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.

با دريافت خبرهای منتخب (فقط منفی) اميد از بين ميرفت.
با جاسوسی، عزت نفس زندانيان تخريب ميشد و خود را انسانی پست می يافتند.
با تعريف خيانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بين ميرفت.
و اين هر سه برای پيان يافتن انگيزه زندگی، و مرگ های خاموش کافی بود. اين سبک شکنجه، شکنجه خاموش ناميده ميشود.

پ ن: چقدر در زندگی خود و اطرافيان خود را به صورت خاموش شکنجه کرده ايم؟

پ ن: تو بگو هر چي كه ميخواي ... من كه سنگرم سكوته ...