Monday, August 10, 2015

از سیاهی های روزگارانم ...
یک روز صبح بالاخره چشم هام رو باز کردم و تصمیم گرفتم از امروز به مسیر زندگی خودم ادامه بدم و بگذارم گذر زمان نشون بده که فرصت ها توی دنیا همیشه در دسترس نیستند که ما هر بلایی دلمون خواست سرشان بیاوریم و باز هم فرصت برایمان مهیا بماند، تا ابد، به هر قیمتی، با هر شرایطی. هیچ اتفاقی، هیچ فرصتی، هیچ موقعیتی توی زندگی تصادفی نیست. هیچ چیزی توی دنیا خودبخود دوام نداره و این ما آدم ها هستیم که با اختیار خودمون چگونگی امتداد اون ماجرا رو رقم می زنیم.  اگر ما یک بار یا چند بار گند میزنیم به موضوع مورد نظر، سعی کنیم جبرانش کنیم نه اینکه وقتی بخشیده میشیم طلبکار تر بریم جلو و حق به جانب تر با موضوع برخورد کنیم.

وقتی آدمی هست که به شرایط و خود واقعی ما احترام می گذاره و ما رو دقیقا همونطور که هستیم پذیرفته، خودش رو تا سرحد ممکن در جهت خواسته های ما منعطف کرده و دم بدقیقه نقاط ضعف مون رو مثل پتک توی سرمون نمی کوبه  و ما رو بخاطرش محکوم دو عالم نمی کنه تا ارزش انسانیت ما رو به اسم "واقع بینی" نابود کنه، فقط کافیه بفهمیم این آدم ارزش یک حداقل چیزهایی رو از جانب من داره... حداقل چیزها... 
مثل این که من با آشغال های  هرزه ای که در هر سطح و کلاسی از در و دیوار می بارند مقایسه اش نکنم و هی فکر نکنم مگه این آدم چی داره که بقیه ندارن و من با هرکس دیگه ای بجز این آدم  باشم زندگی ام بهشته. یا یکذره فکر کنم علت این که این آدم داره برای من با این همه ضعف و نقصی که دارم مایه می گذاره و از خیلی از خواسته هاش چشم پوشی میکنه چیه؟ یا فکر نکنم  چون توی این مملکت رفتار یا عرف اجتماعی غلط و بیمارگونه ای رواج داره، من هم باید تابع همون رفتار باشم چون که صد البته برای من تا ابدالدهر کاربرد داره .

 یا پایبندی و تعهدی که ندارم و با اصرار بهش تظاهر میکنم رو مدام توی سر اون آدم نکوبم چون خودم بودم که اصرار کردم برای وارد شدن به این تعهد، اما چون نتونستم از پسش بر بیام و جلوی خیلی چیزها رو توی خودم بگیرم حالا مدام با کمال وقاحت به اون آدم سر هر بهانه ای سرکوفت نزنم چون اون آدمه بارها و بارها مدارک مستندی از گندکاری های من یا در کمترین حدش تلاش های بیوقفه من برای اصرار به حفظ و برقراری کانکشن های قدیمی و جدید با چشم خودش دیده... و من رو بخاطر چیزهایی که فکر میکرده در من ارزشمنده بخشیده، نه اینکه من با دلایل کوته بینانه خودم تونستم قانع اش کنم...  یا اصلا خیلی خیلی ساده تر، وقتی اون آدم خیلی ساده وسط حرف هاش میگه " من دوست دارم اگر یک روزی پسر دار شدم اسمش رو بگذارم فلان"، سر این موضوع اشک طرف رو درنیارم که " تو اونقدر خودخواه و بی شعوری که نظر طرف دیگه برات مهم نیست"! ! !

خب اون آدم حق دارد فکر کند من تا یک جایی مسئولم. من تا یک نقطه ای می تونم از پتانسیل هام چشم پوشی کنم  تا بتونم بین دوکفه ترازو تعادل برقرار کنم. از اون نقطه به بعد، بقیه اش به عهده ی من نیست.

 پ ن:  ادامه مطلب مخاطب خاصش همان آدم بالایی است:دکتر دیروز از دلایل ابتلایم به ویروس بسیار بی پرده باهام صحبت کرد چون گفت ممکنه نتیجه تستت مثبت باشه و نباید بترسی، راهکار برای درمانش زیاد هست فقط زمان می بره و مفهمومش هم این نیست که تو سرطان داری، فقط ریسک ابتلا به سرطان رو در تو در سالهای آینده زیاد میکنه . 

دفعه قبل با چندتا سوال کوتاه سعی کرده بود کنجکاوی من رو تحریک کنه، مثل اینکه چرا ک..م استفاده نمی کنی یا در بدن همسرت هم چنین چیزهایی دیدی یا نه؟ خب، من هم که فارغ از تو شده بودم و شریکی نداشتم که بخوام درباره اش فکر کنم... اما بالاخره تعارف رو گذاشت کنار و بی پرده ازم پرسید: به همسرت اعتماد داری؟ تا جواب بدم گفت این ویروس از مردها به زن ها منتقل میشه. خب البته در بدن مردها هیج فعال نمیشه اما میتونه ترو مبتلا به سرطان کنه! و ما شاید مجبور باشیم چندتا عمل جراحی روت انجام بدیم! ولی این بدترین مرحله است!
 
من خیلی متعجب نگاهش می کردم و فکر می کردم به تو... به علائمی که در تو ورفتارهات دیده بودم... به چیزهای که بارها توی تلفنت و ایمیلت دیده بودم... به ادعاها و حرف های فامیل محترمت... که گفت: من وظیفه دارم بعنوان پزشک معالجت بهت گوشزد کنم، عامل این بیماری چند شریکی بودن مردی هست که تو باهاش رابطه داری. و این موضوع چیز جدیدی نیست چون حداقل یک سالی طول میکشه تا ویروس توی بدن زن فعال بشه، واسه همین می پرسم: بهش اعتماد داری؟ نمیدونستم بخندم یا گریه کنم فقط گفتم : ازش جدا شدم، دیگه مهم نیست... آروم شد، لبخند مهربونی زذ و گفت: چه بهتر! 

No comments:

Post a Comment