نمیدونم چرا از دوشنبه تا جمعه اینقدر زود میگذره ولی از شنبه
تا چهارشنبه با جون کندن میگذشت.
Thursday, August 24, 2017
Wednesday, August 23, 2017
دیر وقت بود. کلاسهام که تمام شد دوش
گرفتم و داشتم تند و تند موهام رو خشک میکردم که با صدای خنده و قهقهه شوخی هاش با
چندتا دختر و پسر وارد رختکن شد. منو دید و گفت واو. سو فست! لبخندی زدم و چیزی
نگفتم. گفت باید حداقل پنج دقیقه استراحت کنی بعد اون همه فعالیت و بعد بری دوش
بگیری. گفتم باید سر راه خرید کنم، برم خونه و برای نهار فردا آشپزی کنم. چشمهاش
رو گنده کرد و گفت اوپس. تیک ایت تیزی. یو آر الویز رانینگ فور سامتینگ. جاست کالم
داون.
من؟ باز م فقط لبخند زدم و رفتم سمت لاکرم. میخواستم زودتر بزنم بیرون که
نبینه یک چیزی توی من داره میلرزه: یس، آی ام الویز رانینگ فور سامتینگ. فور بی
اینگ بست تو هو اوری وانز کانفرم.
لیست مربی ها رو ساعت میزنم و امضا میکنم
و میزنم بیرون. ساک ورزش قرمزم روی دوشم، شیر و نون و سبزیجات توی دستم و فاوستو
پاپتی توی گوشم دارم میرم سمت خونه. باد میاد و موهای خیسم تو هواست و نگران عفونت
سینوس هام میشم. اما دستهام پره و کاری ازم بر نمیاد. قدم هام رو تند تر میکنم و
فکر میکنم ایکاش ماشین رو آورده بودم. یا حداقل دوچرخه سوار میشدم. میرسم خونه.
توی محوطه میشینم روی نیمکت و زار زار گریه میکنم. بعد پا میشم و راه میفتم سمت
خونه. کلی کار دارم که باید بدو بدو بهشون برسم.
Tuesday, August 22, 2017
اینجا ما متفاوت ایم . برای همین همیشه در معرض دید هستیم. اینکه
دلیلش کنجکاوی، تعجب یا هرچی میتونه باشه برام مهم نیست، مهمش اینه که من آدم تحمل
کردن این همه نگاه روی خودم نیستم. استرس میگیرم و خرابکاری میکنم. فرقی هم نداره
کلا طرف مقابلم کی باشه اما همین که حس کنم کسی داره نگاهم میکنه، قانون های همیشگی
ام میریزه بهم. مثالش هم اینکه هنوز هم بعد پونزده سال رانندگی اگه موقع پارک مثلا بابا یا ماوریک
نگاهم کنند، زرت زرت ماشین رو خاموش میکنم و آخرش هم کج پارک میکنم. حالا کافیه صورتشون
به سمت دیگه ای باشه و مشغول کاری، میشم همون راننده میلیمتری همیشگی.
حالا همچین آدمی که من باشم، اینجا شدم سیبل نگاه آدمها.
سعی کردم اول ها خودم رو در برابرشون باز نگه دارم و نگذارم آسیبی بهم برسه. لبخند
میزدم حتی گاهی در جواب نگاه ها. ولی الان دیگه اونجوری نیستم. گارد گرفتم. نه
تنها سپرمو گرفتم دستم، بلکه یک زره فولادی هم پوشیدم و همه درز هاش رو هم محکم
بستم. هیچ راه نفوذی نیست. شدم مثل یک آدم آهنی سرد و خشن.
من آدم حرف ام. باید حرف بزنم. حرف بزنن باهام. حرفهام رو بنویسم.
حرفهای بقیه رو بخونم. تو ذهنم دارم مدام حرف میزنم. با آدمهایی که نیستن. با
آدمهایی که هستن ولی نمیتونم باهاشون حرف
بزنم. انگار دارم قصه مینویسم. قصه های من و ... تمام آدم های دنیا.
Monday, August 21, 2017
یکروز از خواب پا میشی و میبینی باز افتادی تو همون چرخه
مسخره پشت میز نشینی و کارمندی. حالا گیرم که یک جای دیگه دنیا با شرایط دیگه ای.
ولی خب خر که همونه، فقط پالونش عوض شده. بعد از خودت میپرسی که خب مرض داشتی پس
اون قدم بزرگ رو برداشتی و اون همه بخودت استرس دادی؟
نمیدونم . فقط میدونم که الان در آستانه سی و هفت سالگی من
نباید تو این شرایط باشم. یعنی کاری رو بکنم که نمیخوام و دوستش ندارم. دلم میخواد
از توانایی های دیگه ام که یک عمر تو سرشون زدم و باسم مهندس بودنم سرکوب شون کردم
بهره ببرم. میخوام بهشون برسم و تو این فضایی که براحتی اجازه رشد دارن بدون اینکه
کسی انگی بهشون بچسبونه، بگذارم پر و بال بگیرن. میخوام خودمو از همه این قید و
بندهای مسخره خلاص کنم. میخوام یکروز از خواب پا شم و بدونم که دیگه قرار نیست
الکی نشون بدم خوشحالم.
پ ن: هی فکر میکنم خوبم و نیازی ندارم به قرص های پروانه ای. ولی خوب نیستم چون
دو سه روز که ازشون دور میمونم همه چیز خراب میشه. خراب که نه، ویرون میشه و تنها
پناهی که دارم باز همون زرورق نقره ای با دوز 100 هست .
Sunday, August 20, 2017
Friday, August 18, 2017
سلیقه موسیقیایی بابا همیشه یک سر و گردن از همه بالاتر
بود. هیچوقت نه خودش چیزهای جفنگ گوش داد و نه تاجایی که میتونست میگذاشت ما گوش بدیم. آهنگ ها و سبک
هایی که الان خیلی ها به نشونه روشنفکری و کلاس دنبالش هستند رو ما در بچگی و
بخاطر بچه چنین بابایی بودن شنیدیم و دیدیم.
که البته باعث افتخار من نیست چون ما بچه بودیم و طبعا چاره دیگه ای نداشتیم .(اینو گفتم نکید حالا چه از خودش تعریف میکنه). نتیجه اش هم آشنایی با انواع سازها، سبک ها و خواننده های
بزرگ وطنی و غیر وطنی بود و گوش دادن مدام به آهنگ ها شون در حالیکه ممکن بود حتی یک
کلمه اش رو نفهمیم.
بهرحال همه اینها رو گفتم که برسم باینجا: وقتی کیهان کلهر به
سادگی در یک فضای خودمونی نشسته و با کمانچه دست ساز و بسیار زیبای شاه کمان آهنگ "کوچه
لره " رو مینوازه، فقط دو چیز توی ذهن من میچرخه : بابا و اینکه این بشر (کیهان
کلهر) انسان نیست یک معجزه است.
Subscribe to:
Posts (Atom)