دو هفته ای رفتیم ایران و برگشتیم. امروز اولین روز کارمه
بعد از برگشت. قبل رفتن خیلی ذوق داشتم و پر بودم از دلتنگی. دیدار اول با مامان و
بابا خوب برگذار نشد چون کسانی بودند که قبل از خودمون برای دیدن مون اونجا بودند.
لذا... نشد سیر بغلشون کنم و راحت باشم. چجوریه بعضی ها درکی از شرایط ندارن؟
البته یکجوری هم فکر کنی میبینی که خب، اومده بودن از سر خوبی ما رو ببینند ولی
آخه حالا دو روز فرصت بدین.
این شد که یک جیزی موند ته ذهنم. قبلش هم که کلا از اینجا
چندوقتی بود روال نبودیم باهم. نمیدونم ...
چی بگم.. هرجی تلاش میکنم به در بسته
میخوره. حتی برای حرف زدن. خیلی نا امید میشم گاهی. اخرش تهران اونقدر کم آوردم که
پناه بردم به بلوند و باهاش حرف زدم. تا شروع کردم به حرف زدن اشکها و بغض تمام
این چندوقت ترکید. کمی حرف زدیم. راهکار داد و نظر خودشو گفت و کمی هم بهم روحیه
داد. نمیدونم این خاصیت عجیب در من چیه که توی هر شرایط و مشکلی سریع اعتماد بنفسم
رو از دست میدم و این باعث میشه خیلی لوزر و وابسته و غیرمستقل بنظر بیام. و اکت
ام هم مسلما در همین جهت پیش میره. اما بلوند بهم تلنگر زد، فقط با یک جمله که تو
همون آدمی و خودتو نباز.
بعد نشستم با خودم فکر کردم چرا فکر میکنی حتی رفتارهای
اشتباه دیگران بخاطر توئه؟ شادی و زندگی و لحظه های خودت رو فدای چیزها و آدمهایی
میکنی که حتی درکی از یکذره ارزشهای ترو ندارن و غرق هستن تو دنیای کوچیک بظاهر پر
از زرنگیشون؟ بگذارشون هونجا بمونن. چرا توی ذهنت همش دودوتا چهارتا میکنی؟ خلاص
کن خودت رو. همون جوری باش که هستی و دوست داری.هیچ رابطه ای به معنی فدا کردن خودت نیست.
تصمیم گرفتم. حرف هامو زدم. و اینکه بزنم حرفهامو. حداقلش
بنویسم. بحث و جنگی هم ندارم. به کسی بی احترامی نکردم که برای یکذره احترام و
شعور بخوام گدایی کنم. زندگی من مال خودمه. فدای هیچکس و هیچ چیزی اش نمیکنم دیگه.
بیشتر هم خواهم نوشت.
