بله، خودم هم خیلی خوب تر از همه میدونم و بهش اعتراف هم
میکنم. اینکه قبول دارم من اصولا آدم گریز
ام. یکجورهایی شاید بشه گفت منزوی ام حتی. با اینکه از خیلی ها شنیده ام که مصاحب
خوبی ام و معاشرت کردن با من برای بقیه خیلی لذت بخشه، اما خودم اینقدر که بقیه از
معاشرت با من لذت می برند، از اون معاشرت لذتی نمی برم.
اینه که از رفت و آمد و در درجات بالاتر حتی ارتباط تلفنی و مجازی و ... هم فراری ام. دلیل اثباتش
هم دوستها و اطرافیان همواره شاکی من هستند که چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟ چرا پیام هات رو چک نکردی؟ چرا جواب ما رو ندادی و
... یا دلیل دیگرش رقم قبض تلفن همراهم، هیچوقت از بیست هزار تومن بیشتر نیومد.
خلاصه اینکه آدمی هستم که تنهایی هام خوبن. باهاشون سر جنگ
و ناراحتی ندارم. بلدم تنهایی هامو پر کنم و ازشون لذت ببرم و کنار بیام باهاشون.
اما، این موضوع آدم گریزی چیز خیلی خوبی نیست. یعنی اصلا چیز خوبی نیست. معاشرت با
دیگران برای سلامت عقل و روح آدم لازمه. حالا شما این من تنهایی طلب و آدم گریز رو
بردار بیار یک جایی ته ته دنیا.
نه کسی میتونه دو کلمه درست انگلیسی حرف بزنه نه
تو میتونی زبون سخت و غیر معمولشون رو به راحتی یاد بگیری. نه تو سن و سالی هستی
که بخوای و بتونی دوستهای جدید پیدا کنی و نه حتی اگر هم بخوای شرایط به سختی
همچین اجازه ای رو بهت میده... اینه که میشی خیلی خیلی تنها. بندرت با کسی حرف
میزنی. بیشتر فرو میری تو خودت و کتاب و فیلم و ... همه زمانت با خودت میگذره. و
از آدم ها گریزان تر و نسبت بهشون سخت گیر تر میشی. و این اصلا خوب نیست. اصلا خوب
نیست. باید به دایره آدم ها برگردم، ولی ... ولی...



