انگار اين روزها كم طاقت شده ام ... ميرنجم بي حساب و كتاب ... از خودم ، از تو ، از همه ... اين روزها تحمل لحظه هايي كه دوستشان ندارم برايم خيلي سخت تر شده است...
اين روزها همه اش در اين فكرم كه اگر غول چراغ جادو وجود داشت و به من ميگفت "ارباب يك آرزو كن" ، كدام آرزويم را ميخواستم ؟
اين روزها هرجا كه هستم، هر كار كه بكنم ، ذهنم اينطرف و آنطرف ميچرخد ، فكر نميكنم و همه چيز مدام از ذهنم ميگذرند ... اين است كه در تاكسي و خيابان ، در باشگاه ، حين رانندگي ، در شركت و البته هنگام خواب نميتواني جلوي لرزش پره هاي بيني ات را بگيري و دردهايت را كه هميشه قورتشان داده اي، گلوله گلوله روي صورتت ميريزي...
اين روزها در آينه كه به خودم نگاه ميكنم غريبه ام ... خودم را نميشناسم ، در عكسها هم ... آنچه از گذشته ام دارم خيلي دور است ، خيلي غريب است ... چشمهايم را نميشناسم ... لبخندهايم را در عكسها نمي شناسم ... فكر ميكردم خودم را خوب ميشناسم ، خوب به خودم ميرسم، هر كاري خود خودم خواسته برايش انجام داده ام ، اما حالا ميبينم انگار سر خطم ، انگار نه انگار اين همه براي هدفهايش جنگيدم ... حالا ولي هيچ كدام انگار در زندگي ام ته نشين نشده اند، هيچم و پوچ ... روحم كلافه است لبريز شدم دوباره ... نه "سر ريز" شدم...
مدتهاست دست و دلم به نوشتن نميرود... شما به خودتان يا دلتان نگيريد ... دلتنگي هاي فصلي است و البته هيچ ارتباطي هم به اين هواي ابري و باراني ندارد ... به تناقض رسيده اي؟ من اين روزها دچار همان حسم... همان حس دوري از خوشي هاي كوچكي كه طي اين 28 سال براي خودم دست و پا كرده بودم و حالا يكدفعه گمشان كرده ام ، دلم براي همه تان تنگ شده... براي خواندن وبلاگها يا نوشتن شعري ، حرفي، درد دلي ... دلم براي سادگي هايم تنگ شده، براي ساده نوشتن هام، ساده نگاه كردن هام ، اين را هم كه مينويسم شايد براي آن باشد كه بعد ها بيايم و بخوانم، شايد از غريبگي ام با خودم كم كند ... كاش ميتوانستم خودم را از شر اين خود سانسوري راحت كنم و راحت تر نفس بكشم...
هميشه براي من همينطور بوده، درست همان وقتهايي كه فكر ميكنم توانسته ام خود را هنرمندانه در درياي روزمرگي ها غرق كنم و از هزار و يك فكر و خيال نجات پيدا كنم، درست حين قهقهه هاي احمقانه ام يك چيزي محكم توي صورتم ميخورد ، دهانم را ميبندد و دوباره همان حس غريبگي لعنتي بي جواب از كف پايم بالا ميايد تا بيخ گلويم و ميخواهد خفه ام كند ... من اصلا اينجا چه ميكنم ؟
... من اين روزها نازك شده ام...
آنها ميگويند" قبل از اينكه بپري ، خوب فكر كن" من ميگويم "اول بپر ، بعد تا دلت مي خواهد فكر كن"- اوشو