Saturday, November 14, 2009

 من اين روزها عجيب دلم هواي يك ساعت گوش شنوا را دارد ... كه من بگويم و بگويم و بي ترس گريه كنم و اشك بريزم و تو گوش بدهي و گاهي هم زير چشمي همانطور كه سرت پائين است نگاهي به من بيندازي و سري تكان بدهي و بگويي درست ميشه ...

همين يك جمله رو ميخوام ...انگار شرطي شدم دوباره ...

 

چقدر خوب است كه اينجا هست ... جايي كه ميتوانم سرم را بالا بگيرم و بدون ترس از زشت بودن ، بد بدون و هزار كوفت بودن ديگر حرفهايم را بزنم ...چقدر خوب است اينجا هست كه بيايم و برايت آواز بخوانم بدون اينكه بترسم كسي مچم را حين بغضي كه در چشمم به اشك مبدل ميشود،‌بگيرد و بخواهد سين جينم كند...

 چقدر خوب است كه از صبح تا حالا شايد بيست بار آهنگي را كه دوستش دارم با ياد تو گوش داده ام و بغض كرده ام و دلم گرفته و آرزو كرده ام ايكاش در كنارم بودي، چقدر خوب است كه آنقدر از صدقتم نسبت به تيرداد مطمئن هستم كه ميتوانم تو را دوست داشته باشم بدون اينكه احساس گناه كنم و ...  او هست كه استوانه محكم زندگيم است و مرا با تمام سخت بودن هايم تاب مياورد...

 و ... چقدر خوب است كه هيچوقت اينقدر شجاع نميشوم كه آدرس اين جا را برايت بفرستم ... بيايي ... بخواني و خدا را چه ديدي ... شايد دلت خواست و ماندي...

Thursday, November 5, 2009

انگار اين روزها كم طاقت شده ام ... ميرنجم بي حساب و كتاب ... از خودم ، از تو ، از همه ... اين روزها تحمل لحظه هايي كه دوستشان ندارم برايم خيلي سخت تر شده است...

اين روزها همه اش در اين فكرم كه اگر غول چراغ جادو وجود داشت و به من ميگفت "ارباب يك آرزو كن" ، كدام آرزويم را ميخواستم ؟

اين روزها هرجا كه هستم، هر كار كه بكنم ، ذهنم اينطرف و آنطرف ميچرخد ، فكر نميكنم و همه چيز مدام از ذهنم ميگذرند ... اين است كه در تاكسي و خيابان ، در باشگاه ، حين رانندگي ، در شركت و البته هنگام خواب نميتواني جلوي لرزش پره هاي بيني ات را بگيري و دردهايت را كه هميشه قورتشان داده اي، گلوله گلوله روي صورتت ميريزي...

 اين روزها در آينه كه به خودم نگاه ميكنم غريبه ام ... خودم را نميشناسم ، در عكسها هم ... آنچه از گذشته ام دارم خيلي دور است ، خيلي غريب است ... چشمهايم را نميشناسم ... لبخندهايم را در عكسها نمي شناسم ... فكر ميكردم خودم را خوب ميشناسم ، خوب به خودم ميرسم، هر كاري خود خودم خواسته برايش انجام داده ام ، اما حالا ميبينم انگار سر خطم ، انگار نه انگار اين همه براي هدفهايش جنگيدم ... حالا ولي هيچ كدام انگار در زندگي ام ته نشين نشده اند، هيچم و پوچ ... روحم كلافه است لبريز شدم دوباره ... نه "سر ريز" شدم...

 مدتهاست دست و دلم به نوشتن نميرود... شما به خودتان يا دلتان نگيريد ... دلتنگي هاي فصلي است و البته هيچ ارتباطي هم به اين هواي ابري و باراني ندارد ... به تناقض رسيده اي؟ من اين روزها دچار همان حسم... همان حس دوري از خوشي هاي كوچكي كه طي اين 28 سال براي خودم دست و پا كرده بودم و حالا يكدفعه گمشان كرده ام ، دلم براي همه تان تنگ شده... براي خواندن وبلاگها يا نوشتن شعري ، حرفي، درد دلي ... دلم براي سادگي هايم تنگ شده، براي ساده نوشتن هام، ساده نگاه كردن هام ، اين را هم كه مينويسم شايد براي آن باشد كه بعد ها بيايم و بخوانم، شايد از غريبگي ام با خودم كم كند ... كاش ميتوانستم خودم را از شر اين خود سانسوري راحت كنم و راحت تر نفس بكشم...

 هميشه براي من همينطور بوده، درست همان وقتهايي كه فكر ميكنم توانسته ام خود را هنرمندانه در درياي روزمرگي ها غرق كنم و از هزار و يك فكر و خيال نجات پيدا كنم، درست حين قهقهه هاي احمقانه ام يك چيزي محكم توي صورتم ميخورد ، دهانم را ميبندد و دوباره همان حس غريبگي لعنتي بي جواب از كف پايم بالا ميايد تا بيخ گلويم و ميخواهد خفه ام كند ... من اصلا اينجا چه ميكنم ؟

 ... من اين روزها نازك شده ام...

آنها ميگويند" قبل از اينكه بپري ، خوب فكر كن" من ميگويم "اول بپر ، بعد تا دلت مي خواهد فكر كن"- اوشو