داشتم از جلوي ترمينال ميدون ونك ميگذشتم كه يكهويي ديدمش و شناختمش ،زمستان سه سال پيش بود ،من و مامان و بابا و تيرداد بوديم ،بارون ميومد و هيچكدام هم چتر نداشتيم ، يادم هست كلي به تيرداد سفارش كرده بودم چتر بياورد و نياورده بود !! ميگفت پيدايشان نكردم و من مطمئن بودم اصلا يادش نبوده ، آخه مگه چتر روي جاكفشي جلوي در هم پيدا كردن ميخواد ؟؟ آره خوب ، من خر ... من نفهم ... ساعت نزديك 8 شب بود و ما قرار بود برويم ميدان شيخ بهايي براي كاري . ماشين نبود ، بابا داشت تلاش ميكرد يك دربست پيدا كند . او هم كه نمونه بارز يك سطل ماست، آقايي كرده بود و زير يك طاقي ايستاده بود مبادا لباسها و كفشهايش كثيف شوند تا ماشين پيدا كنيم . رفتم سراغ همين راننده هاي خطي بلكه يكي شان ما را برساند كه همين پسرك جوان به تورم خورد، ازش پرسيدم و گفت شيخ بهايي شمالي يا جنوبي ؟ گفتم نه شمالي نه جنوبي ، ما ميريم خود ميدان ، نميدانم چرا يكدفعه شروع كرد به لودگي كه : نه ديگه ،شمالي داره و جنوبي ،ميدون كه نشد آدرس ،اصلا بعدش كجا ميخواي بري ؟ ...
ععصباني بودم ، خيس بودم ، با آن لباسهايي كه براي خوشايند تيرداد ميپوشيدم انگار يك پتوي كرم دور خودم پيچيده باشم ، سردم بود و موهاي خيسم از زير آن شال رنگ و رو رفته كرم- قهوه اي به كف سرم چسبيده بود ،يكهو داغ كردم ،چنگ انداختم به بازويش و از روي آن همه لباس ناخنهايم را در تنش فرو كردم ،فشار ميدادم و با صدايي كه از لاي دندونهام بيرون ميومد گفتم: آشغال، فكر كردي منم مثل خودت عوضيم كه اينجوري جوابمو ميدي ؟ اون چشمهاي كورت رو باز كن بفهم داري با كي حرف ميزني ... ديدم ،ديدم كه تيرداد نگاه عصبانيم را ديد ، ديدم كه فهميد رنگ از روي پسر جوان پريده و با چشمهايي از حدقه درآمده من عصباني را نگاه ميكند ،اما نديدم قدمي از زير سرپناهش بيرون بيايد ...
مامان فوري آمد جلو و پرسيد چي شده ؟ گفتم : هيچي ،اين بي سرو پا فكر كرده منم يكي مثل خودشم و همان موقع بابا صدايمان زد و رفتيم سوار ماشيني كه دربست كرايه كرده بود شديم ...
حالا كه دوباره همان پسرك را ديدم و ياد آن شب افتادم ، ميفهمم كه اون ميان كسي كه بي سروپا بود ،اون كسي كه رفتارش مثل لات ها بود من بودم ... اون بيچاره كه حرفي نزد و حقش هم نبود كه اونطوري جوابشو بدم ،دلم ميخواست برگردم و بهش بگم بابت اونشب ببخشيد اما شالم رو بازكردم ،مرتبش كردم و بي خيال از كنارش رد شدم ...
پ ن: اون شب تيرداد با من يك دعواي مفصل كرد ... چرا؟ كه به چه حقي بازوي يك مرد رو گرفته بودم توي دستم ، گرچه من اونشب خيلي حرص خوردم و گريه كردم اما حالا همگي ميتونيد حسابي بهم بخنديد...
بعد نوشت: ماجرا رو بدون اينكه زياد وارد جزئيات بشم براش تعريف ميكنم، با دقت گوش ميده و بعد در جواب خنده هام ميگه كه: آدمها توي ذهنشون براي خودشون بايد و نبايد زياد دارند ولي اگه بخوان اونها رو به ديگران انتقال بدن و مجبورشون كنند به اين بايد و نبايد ها ...