Friday, December 19, 2008

 داشتم از جلوي ترمينال ميدون ونك ميگذشتم كه يكهويي ديدمش و شناختمش ،‌زمستان سه سال پيش بود ،‌من و مامان و بابا و تيرداد بوديم ،‌بارون ميومد و هيچكدام هم چتر نداشتيم ، يادم هست كلي به تيرداد سفارش كرده بودم چتر بياورد و نياورده بود !! ميگفت پيدايشان نكردم و من مطمئن بودم اصلا يادش نبوده ،‌ آخه مگه چتر روي جاكفشي جلوي در هم پيدا كردن ميخواد ؟؟ آره خوب ،‌ من خر ... من نفهم ... ‌ساعت نزديك 8 شب بود و ما قرار بود برويم ميدان شيخ بهايي براي كاري . ماشين نبود ،‌ بابا داشت تلاش ميكرد يك دربست پيدا كند  . او هم كه نمونه بارز يك سطل ماست، ‌آقايي كرده بود و زير يك طاقي ايستاده بود مبادا لباسها و كفشهايش كثيف شوند تا ماشين پيدا كنيم . رفتم سراغ همين راننده هاي خطي بلكه يكي شان ما را برساند كه همين پسرك جوان به تورم خورد، ‌ازش پرسيدم و گفت شيخ بهايي شمالي يا جنوبي ؟ گفتم نه شمالي نه جنوبي ، ما ميريم خود ميدان ،‌ نميدانم چرا يكدفعه شروع كرد به لودگي كه : نه ديگه ،‌شمالي داره و جنوبي ،‌ميدون كه نشد آدرس ،‌اصلا ‌بعدش كجا ميخواي بري ؟ ... 

ععصباني بودم ، خيس بودم ،‌ با آن لباسهايي كه براي خوشايند تيرداد ميپوشيدم انگار يك پتوي كرم دور خودم پيچيده باشم ، سردم بود و موهاي خيسم از زير آن شال رنگ و رو رفته كرم- قهوه اي به كف سرم چسبيده بود ،‌يكهو داغ كردم ،‌چنگ انداختم به بازويش و از روي آن همه لباس ناخنهايم را در تنش فرو كردم ،‌فشار ميدادم و با صدايي كه از لاي دندونهام بيرون ميومد گفتم: آشغال، ‌فكر كردي منم مثل خودت عوضيم كه اينجوري جوابمو ميدي ؟ اون چشمهاي كورت رو باز كن بفهم داري با كي حرف ميزني ... ديدم ،‌ديدم كه تيرداد نگاه عصبانيم را ديد ،‌ ديدم كه فهميد رنگ از روي پسر جوان پريده و با چشمهايي از حدقه درآمده من عصباني را نگاه ميكند ،‌اما نديدم قدمي از زير سرپناهش بيرون بيايد ...

مامان فوري آمد جلو و پرسيد چي شده ؟ گفتم : هيچي ،‌اين بي سرو پا فكر كرده منم يكي مثل خودشم و همان موقع بابا صدايمان زد و رفتيم سوار ماشيني كه دربست كرايه كرده بود شديم ...

حالا كه دوباره همان پسرك را ديدم و ياد آن شب افتادم ، ميفهمم كه اون ميان كسي كه بي سروپا بود ،‌اون كسي كه رفتارش مثل لات ها بود من بودم ... اون بيچاره كه حرفي نزد و حقش هم نبود كه اونطوري جوابشو بدم ،‌دلم ميخواست برگردم و بهش بگم بابت اونشب ببخشيد اما شالم رو بازكردم ،‌مرتبش كردم و بي خيال ‌از كنارش رد شدم ...

پ ن: اون شب تيرداد با من يك دعواي مفصل كرد ... چرا؟ كه به چه حقي بازوي يك مرد رو گرفته بودم توي دستم ،‌ گرچه من اونشب خيلي حرص خوردم و گريه كردم اما حالا همگي ميتونيد حسابي بهم بخنديد...

 بعد نوشت: ماجرا رو بدون اينكه زياد وارد جزئيات بشم براش تعريف ميكنم،‌ با دقت گوش ميده و بعد در جواب خنده هام ميگه كه: آدمها توي ذهنشون براي خودشون بايد و نبايد زياد دارند ولي اگه بخوان اونها رو به ديگران انتقال بدن و مجبورشون كنند به اين بايد و نبايد ها ...

Sunday, December 14, 2008

 


توي زندگي وقتي اتفاقات سختي برايت رخ ميده ،‌هميشه اينطوري است كه فكر ميكني از اين بدتر هم وجود داره؟ ديگه چي ميخواد بشه كه من از اين بيشتر درد بكشم ؟ ديگه كدوم تلخي مونده كه من طعمش رو نچشيده باشم ؟ و ... و

چيزي رو كه ديروز بعدازظهر تجربه كردم ،‌حس جديد و عجيبي بود ،‌اينكه بخواي تن دربدي به اينكه عضو دنيايي باشي كه از جنس تو نيست خودش به حد كافي سخت هست ،‌چه برسه به اينكه يك جايي گير بيفتي كه مجبور شي نقابت رو برداري و خود واقعي ات رو نشون بدي ... يك مزه گس،‌ نه تلخ نه شيرين نه غمگين ... مزه پوچي ميداد ،‌مزه بي وزني ،‌مزه داغي ...

پ ن : اينجا نمينويسم كه فكر كنيد ننه من غريبم بازي درمياورم تا توجه يا دلسوزي كسي را بخرم، ميدانيد كه لبخند به لبهاي من دوخته شده و من لحظه اي از پراكندن شادي ام در دنيايتان غافل نيستم ؟؟ اينجا فقط مال خود خودم است . ‌تا روزي كه بتوانم كوله بارم را بردارم و براي هميشه از دنيايتان به سياره خودم برگردم ،‌اينجا را خانه خودم ميدانم . من با شما فقط كمي غريبه ام  ...

پ ن : اگربهت قول نداده بودم ،‌اگر نميدونستم كه الان چقدر حال خرابي داري ، اگه اين يكذره اميد كه خوندن اينجا شايد به آروم كردن بيقراري هات كمكي كنه ... تا حالا در اينجا رو تخته كرده بودم ،‌مطمئن باش ...
 

ظل آفتاب بعداز ظهر بود ،‌داشتم از كوچه پس كوچه هاي تخت طاووس ميرفتم تا برسم به دوراهي يوسف آباد ... سر يكي از كوچه هايي كه به خيابون اصلي منتهي ميشد يك پسر جوون با نقاب آفتابگير ايستاده بود و از اين دفترچه هاي تبليغي پيام نور دستش بود ... يك جملاتي رديف كرد كه حواسم نبود و نشنيدم و رد شدم و دفترچه هم ازش نگرفتم . صداش رو بلندتر كرد و پشت سرم گفت : بيچاره قيافه ات كه چهارده پونزده ميليوني خرج داره ، بيا حداقل برو يك ليسانسي بگير بلكه يك فرجي شد و يك خري اومد شوهرت شد ...

قيافه منو ميتونيد تصور كنيد ؟