Sunday, May 30, 2010

 خيلي چيزها نوشتم ولي هر كاري كردم نشد كه آپ كنم ... همه اش هم در مورد اين وقايع اخير و روزهاي پر از دروغ پشت سرش بود ... نميدانم چه مرگش شده اين لعنتي...

اين روزها را در بهت و گيجي ميگذرانم ... اگر چند وقت بگذرد و از من درباره اين روزها بپرسي قطعا نخواهم توانست آنچه را كه بر خودم ميگذرد برايت بگويم .... ولي آنچه خواهم گفت جزء به جزء وقايعي است كه در شهرم اتفاق ميافتد و ميگذرد...

 بايد كاري كنم ... ميدانم . خودم بهتر از هر كسي ميدانم كه بايد تا دير نشده كاري كرد،‌تا زمان هست تا وقت هست بايد جبران كرد ... وقتي كه دير شد ديگر جبران كردن هم معنا و مفهوم و هدف واقعي اش را از دست ميدهد ... الان هزار تا فكر دارم كه ميخواهم انجامشان دهم ولي اگر دير شود ميدانم كه از موقع همه شان هم خواهد گذشت ... بايد زودتر كاري كنم...

بر سر آنم كه گر زدست برآيد ..... كاري كنم ،‌دست به كاري زنم كه غصه سر آيد...

خيلي دارم غرق ميشم . احتياج به كمك دارم و از تو انتظار داشتم كمكم كني .... براي همين چشمم رو روي همه چيز، همه حرفها ، همه اتفاقها و همه كوفت و زهرمارها بستم و اومدم پيشت .... اما تو منو رد كردي و آب پاكي رو كه دو سال قبل هم روي دستم ريخته بودي دوباره از سر تا پام جاري كردي ... دوباره دوست داشتي همون حرفها تكرار بشه نه؟ چرا وقتي بهت ميگفتم براي چي اومدم پيشت دوباره از زيرنويسي گفتي كه نميتوني بخونيش ؟ هان؟ فرافكني ميكني؟ تو بايد به حرفهاي من گوش بدي نه من به تو ... تو بايد كمكمم كني نه اينكه دعوام كني و بگي كه همه چيز رو پشت گوش مياندازم .... تو بايد ،‌بايد ،‌بايد .... كي گفته بايد ؟ كي گفته ؟

 من اين شبها همه اش خواب تو را ميبينم ... همانقدر مهربان و همانقدر خوب كه هميشه هستي ...

Monday, May 24, 2010

 

دارم برميگردم به رختخواب، اتاق و زندگي خودم ... به خانه ام از خانه اي كه خيلي دوستش داشتم اما انگار هيچوقت مال من نبود . دارم با تمام سرعت برميگردم از جاده هايي كه در اين مدت آهسته آهسته پشت سر گذاشته بودم ... چه پر پيچ و من هر چه بر ميگردم باز حس ميكنم هيچ تكاني نخورده بودم در اين سالها ... راكد ، ساكن ، گنديده...

 برميگردم از دلهره های نبودنم يا بودنم نميدانم از بس هي با دلهره نفس كشيده ام در اين چند سال كه اينقدر گم كرده ام خودم را . هميشه اين سالها را وقتی که آرام ميخنديدم يا قهقهه ميزدم ، وقتی که چايی ميخوردم و لبخند ميزدم ، وقتی که شام می پختم با آنهمه خستگي و مخلفات بي پايان، وقتی که لباسهايم روی بند خشک می شدند و من در تدارك روزي نو رخت به تن ميكردم، وقتي كتاب ميخواندم و فيلم ميديدم ، وقتي حرف ميزدم و كسي نمي شنيد، وقتي همه جا را برق ميانداختم ، وقتي هميشه تنها بودم ، وقتي زندگي ميكردم و گيج بودم از آنچه بر من ميرود ...

 برمی گردم.. برميگردم از او که مرا نمی شناخت . برميگردم از صداي بلند ، زخمها، دروغها، تهمت ها... آخ تهمت ها... برميگردم از گريه نکردن ها ، از سنگ شدنم ، برميگردم از نان و پنير هر روزه و بغض ، برميگردم از مدام تصور کردنم در آن لحظه كه بر من ميتاخت و من چه بيچاره بودم ، برميگردم از كتف درد مداوم در شانه چپم ، برميگردم از خيره شدن به لب های قرمز نفرت انگيز در آن لباس سفيد بر ديوار...

 آرام آرام برميگردم از همه چيز .... به خودم ، خودي كه دوستش دارم...

پ.ن: روزهاي خوبي در راهه ،‌با سرعتي باور نكردني (همه بزنيد به تخته ) دارم برميگردم و اين رو وقتي ميفهمم كه تو آينه توي چشمهام برق زندگي رو ميبينم ،‌خودم رو ميبوسم و به خودم ميگم : از زنده بودنت خجالت نكش ، دنيا مال توئه دختر...

 

ميگن

تو اين دنيا

هركي

به هرچي كه

لياقتشو داره

ميرسه

....

آره اينجوريه ؟ واقعا اينجوريه؟ يعني اين وقاحت ها ،‌اين همه بي شرمي مربوط به حد و حدود لياقت منه ؟ ها؟


Monday, May 3, 2010

آن روز با تو بودم ... امروز بي تو ام

سطح انرژي ام صفره ، خسته شدم ديگه ... يادم هست اونموقع ها كه حالم اينجوري ميشد بهم مي توپيدي كه بازم چت شد؟ ديوونه شدي دوباره؟ من هميشه ديوونه بودم ، اگه ديوونه نبودم كه حال و روزم بعد از اين همه وقت اين نبود... اون روزها حالم كه بهم مي ريخت اينقدر اذيتم ميكردي تا اشكم دربياد . . . بعد مينشستي ، نگام ميكردي و ميخنديدي و ميگفتي آخيش ، اينجوري بيشتر دوستت دارم . . . منم بيشتر گريه ميكردم كه بيشتر دوستم داشته باشي...

هميشه براي هر كاري كه حتي حرفش رو ميزدم پشتم بودي، اينقدر ازم مي پرسيدي و پيگيري ميكردي كه مجبور بشم بيفتم دنبالش تا دست از سرم برداري . . . اينجوريه كه من خيلي از قدمهاي بزرگ زندگيم رو مديون تو هستم و به همين خاطره كه توي موقعيت هاي حساس زندگيم يا وقت هايي كه دارم وارد يك مرحله جديد از زندگيم ميشم خيلي دلم ترو ميخواد ، دوست دارم كنارم باشي ، هي بهم غر بزني كه چي شد پس چيكار كردي چرا نميجنبي تنبل ، هميشه بايد از همه عقب بموني ... و من هي از دستت حرص ميخوردم اما ميدونستم همه اين كارهات بخاطر خودمه . . . همون خودي كه تو دوستش داشتي بدون هيچ چشم داشتي . . .

 من دوستت داشتم ، هنوز هم دوستت دارم و ميدونم كه باز هم دوستت خواهم داشت. اين دوست داشتن برام عذاب وجدان نمياره چون دوست داشتن تو هيچوقت برام با هوسهاي مسخره همراه نبوده و نيست. هميشه تو رو يك جور مقدس دوست داشتم براي همين دوست دارم هر وقت دلم ميگيره به تو فكر كنم . . . مثل اين روزها . . . مثل امروز . . . مثل الان . . .