خيلي چيزها نوشتم ولي هر كاري كردم نشد كه آپ كنم ... همه اش هم در مورد اين وقايع اخير و روزهاي پر از دروغ پشت سرش بود ... نميدانم چه مرگش شده اين لعنتي...
اين روزها را در بهت و گيجي ميگذرانم ... اگر چند وقت بگذرد و از من درباره اين روزها بپرسي قطعا نخواهم توانست آنچه را كه بر خودم ميگذرد برايت بگويم .... ولي آنچه خواهم گفت جزء به جزء وقايعي است كه در شهرم اتفاق ميافتد و ميگذرد...
بايد كاري كنم ... ميدانم . خودم بهتر از هر كسي ميدانم كه بايد تا دير نشده كاري كرد،تا زمان هست تا وقت هست بايد جبران كرد ... وقتي كه دير شد ديگر جبران كردن هم معنا و مفهوم و هدف واقعي اش را از دست ميدهد ... الان هزار تا فكر دارم كه ميخواهم انجامشان دهم ولي اگر دير شود ميدانم كه از موقع همه شان هم خواهد گذشت ... بايد زودتر كاري كنم...
بر سر آنم كه گر زدست برآيد ..... كاري كنم ،دست به كاري زنم كه غصه سر آيد...
خيلي دارم غرق ميشم . احتياج به كمك دارم و از تو انتظار داشتم كمكم كني .... براي همين چشمم رو روي همه چيز، همه حرفها ، همه اتفاقها و همه كوفت و زهرمارها بستم و اومدم پيشت .... اما تو منو رد كردي و آب پاكي رو كه دو سال قبل هم روي دستم ريخته بودي دوباره از سر تا پام جاري كردي ... دوباره دوست داشتي همون حرفها تكرار بشه نه؟ چرا وقتي بهت ميگفتم براي چي اومدم پيشت دوباره از زيرنويسي گفتي كه نميتوني بخونيش ؟ هان؟ فرافكني ميكني؟ تو بايد به حرفهاي من گوش بدي نه من به تو ... تو بايد كمكمم كني نه اينكه دعوام كني و بگي كه همه چيز رو پشت گوش مياندازم .... تو بايد ،بايد ،بايد .... كي گفته بايد ؟ كي گفته ؟
من اين شبها همه اش خواب تو را ميبينم ... همانقدر مهربان و همانقدر خوب كه هميشه هستي ...