Tuesday, March 16, 2010

بعد از كلي دربدري و دنبال خونه گشتن امروز به قول مامان گوش شيطون كر داريم ميريم براي قرارداد. جونمون بالا اومد با اين

خونه هاي مزخرف و اجاره هاي مزخرف تر. حالا اين خونه هه هم همچين تعريفي نيست اما حداقل هم به محل كارم خيلي نزديكه و از اين همه رفت و آمد راحت ميشم و هم اينكه دسترسي ام به همه چي راحته . تازه هنوز خونه پيدا نكرده كلي وسيله براي خونه جديدم خريدم همه چي نوي نو ... كلي حال ميكنم...

 حال و روزداخلي داداش بزرگه روبراه نيست اينقدر كه حال همه مون رو گرفته و شبها بدون فكر كردن به خودش و بچه ها خوابم نميبره. و برخلاف اون ، حال و روز ظاهري اش هم مثل هميشه اينقدر عاليه كه حسادت همه رو بر ميانگيزه . توي اين سن ... شركت به اين موفقي، داروخانه عالي ، كارخونه فوق العاده ... چي بگم ...

 هنوز از پيش مامان و بابا نرفته دلمون هر دو سه روز يكبار شديدا تنگ ميشه و يكي دو ساعتي بايد آبغوره گيري كنيم تا آرومتر بشيم. " تيرداد جان " هم هي ناز مان را ميكشد و ما هم خودمان را لوس تر ميكنيم و كيفش را ميبريم...

 ماشينم را يك هفته پيش فروختم و مدتي است هرجا ميروم تا حد امكان پياده گز ميكنم تا كمتر كرايه بدهم. هر روز كلي جيبم بابت كرايه هاي مسخره خالي ميشه. آخرش هم نفهميدم براي يك مسير چرا بايد سه نرخ كرايه بدم؟

 بعد از دانشگاه فهميدم كه حالا كه مثل دختراي خوب كاري رو كه پدر و مادر . جامعه ام ازم انتظار داشتند به خوبي انجام دادمف حالا وقتشه برم دنبال دل خودم، اين شده كه انواع و اقسام مدركهاي جورواجور و عجيب غريب رو واسه خودم رديف كردم كه براي هر كدومشون كلي دعوا شنيدم كه آخه اين به چه دردت ميخوره دختر؟

در همين راستا دو هفته پيش مدرك "مربيگري ايروبيك" و " اناتومي - بدنسازي" را هم به اين كلكسيون اضافه كردم و كلي از خودم راضي تر شدم. حالا اگه وقت قبلي بگيريد ميتونم بهتون مشاوره بدم...

 فعلا همين ها باشه ديگه پررو شدم چون كلي كار دارم ...

 

من ... خودم هستم

Thursday, March 4, 2010

 

با اينكه ازش خيلي دلگيرم ، با اينكه هيچكس توي اين دنيا به اندازه اون منو له نكرده ،‌با اينكه تو اين چند ماه اخير خيلي از دستش تحت فشار بودم و نفهميدم زندگيم چطوري گذشت، با اينكه ديگه ازش كنده ام و آينده ام رو كاملا بدون حضورش متصورم ... با همه اينها نميدونم چراهنوز اينقدر خر و احمق و دل نازكم كه ميرم براش عيدي بخرم ... چرا ؟ چرا بايد اينكار رو بكنم...

 توي مغازه اي كه صاحبش آشناست و همه ما رو به اسم كوچيك صدا ميزنه، دارم دنبال يك كادوي معقول مناسب ميگردم. هيچ چيزخاصي توي ذهنم نيست انگار فقط ميخوام از سرم بازش كنم ... يكي از دوستهام يك انتخاب مشخص داره كه به دنبال همون اومده و منم همون رو انتخاب ميكنم . البته اعتراف ميكنم كه برام واقعا فرقي نداشت و بي تفاوتي محض ... چرا؟ چرا بايد اينجوري باشه...

 ميپرسه چه رنگي كادوش كنم ؟ به كاغذ كادوهاش نگاه ميكنم و ميگم آبي ... چندتا رنگ ديگه نشون ميده و نظرم عوض ميشه و ميگم زردش قشنگه ،‌آقاهه ميگه اتفاقا رنگ سال هم هست، از اونطرف دوستم ميگه نه زرد رنگ نفرته يكي ديگه بردار ! منم با خنده ميگم كه نه آقا همينو بپيچ از رنگ زرد غليظ هم بپيچ با يك روبان زردتر كه حال كنم و ميخنديم . موقع گذاشتنش توي كيف دستي كه اونهم زرد رنگه ميخوام چيزهاي ديگه اي رو كه خريدم بگذارم روي اون كادو كه آقاهه ميگه نه خراب ميشه نكن اينكار رو ،‌بابا يك كادو براي بدبخت خريدي چرا اينجوري ميكني ... چرا ؟ چرا اينجوري ميكنم...

 چرا؟ چي شد كه من اينجوري شدم ؟ چي شد كه من اينقدر بد شدم ...

 

Wednesday, March 3, 2010

 هذيان... ميبافم

نميدانم بخاطر قد خيلي بلندت بوده يا اينكه كلا همينطوري هستي اما هميشه از بالا به من نگاه كردي و من هركاري كردم نتوانستم خودم را به قد تو بالا بكشم يا تو را وادارم كمي خم شوي و از روبرو مرا نگاه كني و ببيني كه من در اينجايي كه هستم دنيا را چطوري ميبينم ‌تو را چطوري ميبينم ،‌چطوري نفس ميكشم و چطوري زندگي ميكنم ... آمده اي ، همه خشمت را سر من هوار ميكشي كه چي؟ خوب شناختي ام و دانسته اي كه من تحمل اين طور زندگي را ندارم و دانسته اي كه درمقابل چه چيزهايي زود تسليم ميشوم و فكر ميكنم چقدر كوچك و ضعيفي كه ميخواهي مرا اينطور به خيال خودت به زانو درآوري ؟

تمام خودخواهي هايت را بر من هوار ميكشي كه : خيلي تلاش كردي من را" آدم " كني اما من همان كه بودم مانده ام...

هر چه داشته ام را از من ستانده اي ،‌نه بهتر بگويم كه از من كنده اي ‌،خواستي كه مرا و دنيايم را به دلخواه خودت عوض كني و بگنجاني اش در چهارچوب چند كلمه ي : خور و خواب و خشم و شهوت، كه هي حول همين كلمات بچرخم و فكر كنم چه خوشبختم . مرا كه ميخواهم از اين قفس پربكشم به تمسخر ميگيري ، به كتابهايم ،‌افكارم ،‌انديشه هايم و ارزشهاي زندگيم ميخندي و مرا ناداني ميداني كه زندگيم و پولهايم و وقتم را ميريزم دور! باشه قبول من اگه نادان باشم تو چرا فكر ميكني ميتواني دل آزرده ام را با تزريق بوتاكس به خطهاي خنده صورتم ترميم كني ؟؟ ... و من چه كودكانه آرزو ميكنم ايكاش آنقدر با تو ميخنديدم كه خط هاي خنده ام از هميشه عميق تر باشد...

كه حواسم هست هروقت قرار بوده يك قدم بزرگ بردارم، ‌يك كار مهم انجامي دهم براي خودم ، با ‌تمام توانت تلاش كرده اي كه به هر بهانه اي مانع من باشي و سنگ هم سر راهم نگذاشته باشي تا توانسته اي چاله جلوي پام كنده اي...
كه حيف اين هوا كه تو گند ميزني به زندگي ام...
كه آنقدر قوي شده ام كه ديگر مثل ديواري راه را بر تو و تمام " منم منم " هايت ميبندم ، راستي ميان اين همه "منم " كمي ديگران هم داري؟

كه من دارم بالهايم را پس ميگيرم ... كه ميخواهم پرواز كنم ... كه قول داده ام پروانه شوم...


تو رو ميشناسه دلم ... غريبه نيستي ...