Thursday, March 4, 2010

 

با اينكه ازش خيلي دلگيرم ، با اينكه هيچكس توي اين دنيا به اندازه اون منو له نكرده ،‌با اينكه تو اين چند ماه اخير خيلي از دستش تحت فشار بودم و نفهميدم زندگيم چطوري گذشت، با اينكه ديگه ازش كنده ام و آينده ام رو كاملا بدون حضورش متصورم ... با همه اينها نميدونم چراهنوز اينقدر خر و احمق و دل نازكم كه ميرم براش عيدي بخرم ... چرا ؟ چرا بايد اينكار رو بكنم...

 توي مغازه اي كه صاحبش آشناست و همه ما رو به اسم كوچيك صدا ميزنه، دارم دنبال يك كادوي معقول مناسب ميگردم. هيچ چيزخاصي توي ذهنم نيست انگار فقط ميخوام از سرم بازش كنم ... يكي از دوستهام يك انتخاب مشخص داره كه به دنبال همون اومده و منم همون رو انتخاب ميكنم . البته اعتراف ميكنم كه برام واقعا فرقي نداشت و بي تفاوتي محض ... چرا؟ چرا بايد اينجوري باشه...

 ميپرسه چه رنگي كادوش كنم ؟ به كاغذ كادوهاش نگاه ميكنم و ميگم آبي ... چندتا رنگ ديگه نشون ميده و نظرم عوض ميشه و ميگم زردش قشنگه ،‌آقاهه ميگه اتفاقا رنگ سال هم هست، از اونطرف دوستم ميگه نه زرد رنگ نفرته يكي ديگه بردار ! منم با خنده ميگم كه نه آقا همينو بپيچ از رنگ زرد غليظ هم بپيچ با يك روبان زردتر كه حال كنم و ميخنديم . موقع گذاشتنش توي كيف دستي كه اونهم زرد رنگه ميخوام چيزهاي ديگه اي رو كه خريدم بگذارم روي اون كادو كه آقاهه ميگه نه خراب ميشه نكن اينكار رو ،‌بابا يك كادو براي بدبخت خريدي چرا اينجوري ميكني ... چرا ؟ چرا اينجوري ميكنم...

 چرا؟ چي شد كه من اينجوري شدم ؟ چي شد كه من اينقدر بد شدم ...

 

No comments:

Post a Comment