تا میکشم خطوطِ تو را ، پاک میشوی
پاگذاشته ام توي مسيری كه ازت دورتر و دورتر بشوم و همه چيز را
پشت سرم جا بگذارم و از اين به بعد خودم بمانم و خودم ... خب،
خیال تو و همه آن آدم هایی که
با اصرار در لیست وابستگانت نگه داشته بودی، حالا دیگر باید خیلی خیلی راحت باشد
از نبودنم !
كوله باري روي دوشم ندارم اما خيلي دلم سنگين است ... پر از
يادم... ياد هایی که می نویسم تا از من بروند در کلمات
...
ياد شبها و روزهايی كه بي خداحافظي از هم پشت سرشان گذاشته
بوديم ... ياد سايه هايمان روی ديوار ... ياد ظرفهاي بزرگ بستني كه با هم مسابقه
خوردنش را ميگذاشتيم ... ياد غذاهاي پر از پنيري كه با هم پختيم ... ياد آوازهايي كه
توي آشپزخانه با هم ميخوانديم ... ياد لحظه هايي كه توي آب دريا غوطه ور بوديم توي
آغوش همديگر ... ياد بوسه هايي كه جلوي چشم همگان به هم ميداديم ... ياد نگاههاي
تحسين آميز ديگران ... ياد جيغ و فريادهاي پراز هيجانمان توي آبهاي سرد رودخانه
وحشي ... ياد تمام مراقبت هايي كه از هم كرده بوديم و قولهايي كه به هم داده بوديم
... ياد همه خوابهايي كه از هم ديده بوديم
... ياد بدمستي ها و گريه هاي ناتمام من
... ياد كتابهايي كه براي هم خريديم ...
ياد اولين باري كه دلتنگت بودم و توي
خيابان صورتت را بوسيدم ... ياد پياده رويهاي طولاني زير باران ... ياد پر حرفي
هايمان كه حرف می زديم تا همديگر را قانع كنيم و آخر باز هركس راه خودش را ميرفت
... ياد كباب تركي ها و
سوشي ها و صبحانه هاي نايب و صبحانه هاي دشت و كوه ... ياد سقوط با غروب... ياد يو
تيك ماي سلف كنترل... ياد برگشتنم از پارك آبي و تنها گذاشتنت... ياد آن صبح تلخ ارديبهشتي
بزرگراه رسالت ...
ياد شش اصل دائمي رابطه مان ... ياد تمام حسادتهايم ... یاد تمام مچ هایی که حین گندکاری هات ازت گرفتم و یاد تمام
انکارگری های طلبکارانه ات... یاد ویران شدنم! ... ياد تمام عصبانيت هات از
صداقتهاي احمقانه ام كه همه چيز را صاف و پوست كنده برايت رو ميكردم ... ياد تمام
موذي گريهاي ديگران و مقاومت سدگونه هردويمان در مقابلشان ... ياد پنهانكاري هات
كه به بهانه ناراحت نشدنم بر من كرده بودي ... ياد دعواهايمان ... ياد اشكهايم كه
بند نمي آمدند و ياد صداهاي بلند تو ... ياد هزار جور شك و ترديد ... ياد تصورت
توي "آن"
لحظات ... ياد آن روز كه فلج شده بودم و صدا از توي گلويم بيرون نمي آمد ... ياد
قولي كه اولين روز براي فرار از شوخيهاي دستي ات زير صداي جيغ و خنده بهت دادم ...
ياد همه حساسيت هاي بي پايانت روي من و آدمهاي اطرافم ...
ياد جاده چالوس و سيگار برگ و نئشگي و حال خرابم ... ياد گچسر
و " گه خوري"هايي كه نكرديم ... ياد خوابيدن هامان توي ماشين ... ياد
دفتر نوشتن هامان ... ياد نقاشي هايي كه از هم كشيديم و اسمهايي كه براي هم
گذاشتيم ... ياد
مسابقه هاي دويي كه با هم داديم ... ياد يواشكي خزيدن توي خلوت ديگري و فرار از
همه آدمهاي دنيا ... ياد دندانپزشكي رفتن هامان ... ياد سالن كنفرانس حياط شركت كه
شاهد چه ماجراهاست از من و تو ... ياد همه آدمهايي كه بخاطر تو از زندگيم حذفشان
كردم ... ياد لورد آف د رينگز و
همه فیلم های دیگر... ياد سگ و گربه توي آغوش همديگه ... ياد ز ه خ بازي مان با
كلمه ها ... ياد آن روز كه برعكس كولم كردي و ميخواستي بنشيني روي زمين ... ياد سفيد كردن و
خط انداختن پشت گردنت با تيغ ... ياد انگور خريدمان و خيار چمبرهاي اشانتيون که
حسرتشان به دلم ماند... ياد ماموريت هاي وقت و بيوقت ... ياد دل درد هاي ساختگي ات
... ياد آن شب كه در سرزميني ديگر مست بودي و توي باغچه اي خودت را رها كردي...
ياد حرف زدنهاي پي در پي ات براي اينكه من نشنوم آنچه را كه شنيده بودم و بعد
قهقهه هاي ناتمام ... ياد عكسهاي عجيب و غريبي كه ازم گرفتي ...
و یاد هزاران چیز دیگری که ذوب شدند در برابر خشم و خودخواهی و
تمام خواهی های بی پایانت!
یاد همه نامهربانی هات... همه بی رحمی هات... همه خیانت هات...
و همه دردهایی که به جانم دادی...
و
بیوقفه فرسودی ام!