Thursday, July 17, 2014


تا میکشم خطوطِ تو را ، پاک میشوی

پاگذاشته ام توي مسيری كه ازت دورتر و دورتر بشوم و همه چيز را پشت سرم جا بگذارم و از اين به بعد خودم بمانم و خودم ...  خب، خیال تو  و همه آن آدم هایی که  با اصرار در لیست وابستگانت نگه داشته بودی، حالا دیگر باید خیلی خیلی راحت باشد از نبودنم !
كوله باري روي دوشم ندارم اما خيلي دلم سنگين است ... پر از يادم... ياد هایی که می نویسم تا از من بروند در کلمات 
...
ياد شبها و روزهايی كه بي خداحافظي از هم پشت سرشان گذاشته بوديم ... ياد سايه هايمان روی ديوار ... ياد ظرفهاي بزرگ بستني كه با هم مسابقه خوردنش را ميگذاشتيم ... ياد غذاهاي پر از پنيري كه با هم پختيم ... ياد آوازهايي كه توي آشپزخانه با هم ميخوانديم ... ياد لحظه هايي كه توي آب دريا غوطه ور بوديم توي آغوش همديگر ... ياد بوسه هايي كه جلوي چشم همگان به هم ميداديم ... ياد نگاههاي تحسين آميز ديگران ... ياد جيغ و فريادهاي پراز هيجانمان توي آبهاي سرد رودخانه وحشي ... ياد تمام مراقبت هايي كه از هم كرده بوديم و قولهايي كه به هم داده بوديم ... ياد همه خوابهايي كه از هم ديده بوديم ... ياد بدمستي ها و گريه هاي ناتمام من ... ياد كتابهايي كه براي هم خريديم ... ياد اولين باري كه دلتنگت بودم و توي خيابان صورتت را بوسيدم ... ياد پياده رويهاي طولاني زير باران ... ياد پر حرفي هايمان كه حرف می زديم تا همديگر را قانع كنيم و آخر باز هركس راه خودش را ميرفت ... ياد كباب تركي ها و  سوشي ها و صبحانه هاي نايب و صبحانه هاي دشت و كوه ... ياد سقوط با غروب... ياد يو تيك ماي سلف كنترل... ياد برگشتنم از پارك آبي و تنها گذاشتنت... ياد آن صبح تلخ ارديبهشتي بزرگراه رسالت ...

ياد شش اصل دائمي رابطه مان ... ياد تمام حسادتهايم ...  یاد تمام مچ هایی که حین گندکاری هات ازت گرفتم و یاد تمام انکارگری های طلبکارانه ات... یاد ویران شدنم! ... ياد تمام عصبانيت هات از صداقتهاي احمقانه ام كه همه چيز را صاف و پوست كنده برايت رو ميكردم ... ياد تمام موذي گريهاي ديگران و مقاومت سدگونه هردويمان در مقابلشان ... ياد پنهانكاري هات كه به بهانه ناراحت نشدنم بر من كرده بودي ... ياد دعواهايمان ... ياد اشكهايم كه بند نمي آمدند و ياد صداهاي بلند تو ... ياد هزار جور شك و ترديد ... ياد تصورت توي "آن" لحظات ... ياد آن روز كه فلج شده بودم و صدا از توي گلويم بيرون نمي آمد ... ياد قولي كه اولين روز براي فرار از شوخيهاي دستي ات زير صداي جيغ و خنده بهت دادم ... 

ياد همه حساسيت هاي بي پايانت روي من و آدمهاي اطرافم ...  ياد جاده چالوس و سيگار برگ و نئشگي و حال خرابم ... ياد گچسر و " گه خوري"‌هايي كه نكرديم ... ياد خوابيدن هامان توي ماشين ... ياد دفتر نوشتن هامان ... ياد نقاشي هايي كه از هم كشيديم و اسمهايي كه براي هم گذاشتيم ... ياد مسابقه هاي دويي كه با هم داديم ... ياد يواشكي خزيدن توي خلوت ديگري و فرار از همه آدمهاي دنيا ... ياد دندانپزشكي رفتن هامان ... ياد سالن كنفرانس حياط شركت كه شاهد چه ماجراهاست از من و تو ... ياد همه آدمهايي كه بخاطر تو از زندگيم حذفشان كردم ... ياد لورد آف د رينگز  و همه فیلم های دیگر... ياد سگ و گربه توي آغوش همديگه ... ياد ز ه خ بازي مان با كلمه ها ... ياد آن روز كه برعكس كولم كردي و ميخواستي بنشيني روي زمين ... ياد سفيد كردن و خط انداختن پشت گردنت با تيغ ... ياد انگور خريدمان و خيار چمبرهاي اشانتيون که حسرتشان به دلم ماند... ياد ماموريت هاي وقت و بيوقت ... ياد دل درد هاي ساختگي ات ... ياد آن شب كه در سرزميني ديگر مست بودي و توي باغچه اي خودت را رها كردي... ياد حرف زدنهاي پي در پي ات براي اينكه من نشنوم آنچه را كه شنيده بودم و بعد قهقهه هاي ناتمام ... ياد عكسهاي عجيب و غريبي كه ازم گرفتي ...
 
و یاد هزاران چیز دیگری که ذوب شدند در برابر خشم و خودخواهی و تمام خواهی های بی پایانت!
 یاد همه نامهربانی هات... همه بی رحمی هات... همه خیانت هات... و همه دردهایی که به جانم دادی...
و  بیوقفه فرسودی ام!

Wednesday, July 16, 2014

من يك روزگاري گل ميگذاشتم لاي كتابهام و خشكشان ميكردم... يا گلهاي رز غنچه تر را سرو ته آويزان ميكردم تا همانطوري خشك شوند و بعد ميريختمشان توي يك كريستال هشت ضلعي كه ديگر تقريبا پر شده بود قبل از اينكه آن مردكه الدنگ برشان دارد و دخلشان را بياورد... اما اين روزها گل ها را ميگذارم توي آب تا جايي كه ميشود تازه بمانند و بعد كه پلاسيده و پژمرده شدند مي ريزمشان دور... ديگر اصراري به نگهداشتن نشانه هايي از آدمها و قرارهاي مختلف ندارم...

قدر زندگي و آدمها و خاطره ها را بايد در همان لحظه اي هستند و اتفاق مي افتند دانست... مي خواهم ديگر براي كسي تعريف نكنم چيزهاي با ارزشي داشتم كه يك كسي آمد و همه شان را جلوي چشمم ريخت دور و من هيچ كاري از دستم برنيامد... دلم ميخواهد زياد به خاطره هام چنگ نزنم ديگر... هي نشينم خاطره تعريف كنم و آه بكشم... اگر هم حرفي از گذشته باشد، بايد حرف شادي و لحظه هاي خوش و دوست داشتني باشد نه حرف حسرت و واويلا...
 نه، ديگر گل خشك نمي كنم... ديگر خاطره ها را توي وجودم كهنه نمي كنم ...

پ ن: توي آغوشش كه هستم، از همه چيز مصونم ... از همه چيز محافظتم ميكنه ...تنها لحظه هايي كه نگران هيچي نيستم و دلم ميخواد اگه قرار باشه بميرم، ‌همونجا باشم ...توي امن ترين و بي دريغ ترين سرپناه دنيا ... 
آنچه درد دارد هميشه حقيقت است

بعد نوشت : توي مترو بوديم ... نشسته بودند روبروي هم و من كمي بافاصله ازشان ايستاده بودم... شلوغ شد... مرا نميديدند و من كاملا ميديدمشان... ميديدم كه انگشتهاي پايشان بهم ميخورد... خنده هاي زشتشان را ميديدم... برق چشمهايشان را ميديدم... طاقتم تمام شد... توي شلوغي پياده شدم...
 از پله ها كه بالا ميرفتم صورتم خيس اشك بود... نفسم گرفت... از خواب پريدم... گوشه چشمهايم از رد اشك خيس شده بود... درد واقعيت توي وجودم پيچيد... واقعيتي كه ماههاست از خودم دريغش كرده ام ...

 پ ن: بشنوی مرده ام، شادی می کنی!
   بی وفايی تو ...  بسوزد آشنايی ات!



بعضی آدم ها هستند توي زندگي مان كه نقش خيلي مهمي را در تعيين مسير براي ما بازي مي كنند...  وقت كودكي كساني را توي مي بينيم كه آرزويمان اين است كه وقتي بزرگ شديم مثل شان بشويم، جاي آن ها باشيم، هي براي خودمان توي رؤياهاي مان خيال پردازي مي كنيم و خودمان را جاي آن ها مي گذاريم، توي دنياي آن ها زندگي مي كنيم، به جايشان حرف مي زنيم و...
 
بزرگ تر كه مي شويم، كم كم آن روياها و آرزوها از يادمان ميرود. مي افتيم توي روزمرگي اجباري زندگي و مسير از پيش تعيين شده خانوادگي... بعد، يكهو، يك جايي بعد از سال ها باز كسي را مي بيني كه آرزو و خواسته قديمي ات را مستقيم فرو ميكند توي چشم هايت، كه بفهمي چه ميخواسته اي و چه شده اي، و وادار بشوي فكر كني كه كجا ايستاده ام و كجا بايد باشم؟... يك تلنگر و يك فرصت براي اينكه قدمي برداري، كاري بكني، و زندگي ات را تكاني بدهي، بروي پي چيزي كه سال ها بهش فكر كرده بودي.

اين آدم ها در زندگي من دو نفر بوده اند، آدم اول دخترك زيبا روي بيست و چهار پنج ساله اي بود كه وقتي هشت نه ساله بودم نهايت آمال و آرزوهايم اين بود كه مثل او بشوم... زيبا، خوش تراش، قوي، ظريف، خوش اخلاق، با يك رژ لب هميشگي قرمز رنگ، و از همه مهم تر... ورزشكار... وقتي مامانم مرا با خودش به كلاس هاي ورزشش مي برد، مي نشستم روي پله ها و محوش مي شدم، نقاشي اش را مي كشيدم، حركاتش را براي خودم يادداشت ميكردم، سعي ميكردم مثل او لباس بپوشم حتي...

نفر بعدي را وقتي ديدم كه بيست و پنج سالم بود... زن سي و هفت ساله اي بود زيبا، قوي، موفق، خوش اخلاق، هميشه مرتب و همان آيتم مهم... ورزشكار... مدارك بورد تخصصي مربيگري اش از معتبرترين كشورها و مؤسسه هاي جهان تمامي نداشت، توي باشگاه هاي آلمان و آمريكا هم كلاس هاي ورزشي دارد، رئيس سبك فلان در فدراسيون ورزشي مربوطه اش در ايران، كه باشگاهش مداوما باشگاه برتر و نمونه سال مي شود... اين بار اما دست روي دست نگذاشتم، كمر همت بستم و شروع كردم و ادامه دادم. توي تمام مسير هم تشويقم كرد، هم انگيزه بهم داد و هم اينكه خيلي بهم سخت گرفت و هميشه هم پيگير برنامه ها و دوره هاي آموزشي اي است كه بايد شركت كنم... حالا مايه افتخارم است كه حين سفرهاي چندماهه خارج از كشورش، من جانشين اش در يكي از كلاس هايش باشم و بدانم كه مرا قبول دارد...

اين همه حرف زدم كه بگويم ميخواهم از اين دو نفر تشكر كنم. من خيلي چيزها را توي زندگي ام به اين دو زن مديونم و مي بايست هي به خودم يادآوري كنم كه يادم نرود چي شد كه افتادم توي اين مسير... مسيري كه مرا از خيلي اتفاقات محافظت كرد و نجات داد، مسيري كه باعث حضور آدم هاي زيادي توي زندگي من شد كه  توانستم كمك شان كنم و ازشان كمك بگيرم، دوست هاي زيادي كه از اين مسير پيدا كردم و از همه مهم تر،‌ خودم... اين خودي كه توي اين مسير باهاش آشناتر شدم و شناختمش، اين خودي كه هميشه اينقدر دوست داشتم باهاش زندگي كنم و دوستش داشته باشم و درون من پنهان مانده بود...
براي همه جيز ازتان ممنونم... مخصوصا براي مني كه از درون من بيرون آورديد!

پ ن: اين كه دنيا به آخر نرسيد، چيز عجيبي نيست. عجيبش اين است كه خودمان را زده ايم به آن راه، چون كه هر لحظه امكان دارد دنيا به آخر برسد. حالا نه اصلا اينطور عجيب و غريب كه قرار بود اتفاق بيفتد، خيلي ساده تر كه نگاهش كنيم، براي هر انساني ممكن است هر نفس آخرين اش باشد.
بعد ما دو دستي چسبيده ايم به هر چي دروغ و پليدي است. و يادمان رفته كه اگر يك دقيقه ديگر عمرمان به آخر برسد، چي ميشود؟نميدانم، خيلي حوصله بسط دادن و نوشتن ندارم. فقط اين را ميدانم كه اين روزگار براي آدم هايي كه سعي ميكنند خوب بمانند، خيلي خيلي سخت مي گذرد!

پ ن: وقتی هستی، هيچ چيز کم نيست 
خدا هم هست
 
آن بيرون جای پاش هم هست بر برف
 
چقدر رقصيده بود آن شب...
عباس معروفي
 
پ ن: آرزو كردم آدم هايي كه دوستشان دارم، آنقدر خوشبخت باشند كه يك شب سرد باراني اين همه راه را نيايند فقط براي اينكه جايي داشته باشند تا هول هول، ايستاده جلوي در، فقط چند دقيقه با خيال راحت  بشكنند و گريه كنند...