Sunday, November 25, 2012


فراتر از حرف...

تقریبا همه چیز تو زندگی باعث آسیب دیدن آدم میشود. خوب یا بد موضوعش هم خیلی فرقی ندارد. هرکدام به یک نوعی پدر آدم را درمیاورند: عشق، ازدواج، تحصیل، کار، ثروت، تفریح، دوستی...
نمی دانم این خاصیت کل زندگی است که آسیب زایی کند یا خاصیت انسان هاست که آسیب پذیر باشند یا به نوعی آسیب ها رو جذب کنند که در هرحال  زیاد هم فرقی نداره.

خب، بعد همین آدم های آسیب دیده، خودشان را از یک آسیب و تبعاتش خلاص کرده و نکرده، تلاش می کنند تا به موضوعات آسیب زای دیگری دست پیدا کنند. خنده دار است؟ چه نظمی هست پشت این همه تلاش و آسیب های بعدش که هیچ کس دست از تلاش نمی کشد؟ آیا ذات انسان رنج کشیدن را دوست دارد؟  
آیا انسان کلا مرض دارد؟؟

بقول باب مارلی، کاش حداقل به چیزها یا کسانی دل خوش کنیم که ارزش آسیب دیدن را داشته باشند.
The truth is, everyone is going to hurt you. You just got to find the ones worth suffering for. Bob Marley

پ ن: دقت کرده اید توی هر ماجرایی، همیشه آدم هایی که خیلی خیلی بی ربط خودشان را قاطی آن ماجرا می کنند و کاسه داغ تر از آش می شوند، خنده دار تر از همه اند؟؟

Friday, November 16, 2012

 يك كاري رو خيلي وقت پيش، ‌نزديك يك سال، ازم خواسته بود كه براش انجام بدم. منم هي يادم ميرفت و پشت گوش مينداختم و هردفعه كه ازم پيگيري ميكرد به يك بهانه اي ميپيچوندمش. هيچي نميگفت و فقط باز خواسته اش رو تكرار ميكرد. من هم كه آي بي شعور، ‌آي بي شعور ... تا اينكه بالاخره چند وقت پيش خودم يك كاري از همون دست داشتم وكار اون رو هم قاطي كارهاي خودم انجام دادم . ديروز كه همه اش آماده شد و بدستم رسيد، بهش تلفن زدم و گفتم كه كارش انجام شده ...

چند ساعت بعد توي باشگاهم و دارم ورزش ميكنم كه توي آينه نگاه ميكنم و ميبينم ته باشگاه پشت سرم ايستاده و داره نگاهم ميكنه. باورم نميشه باز دقت ميكنم ميبينم خودشه . كلاس رو ول ميكنم و ميرم طرفش. حين اينكه دارم بهش نزديك ميشم ،‌ميشنوم كه داره ازم تشكر ميكنه و ميخواد بغلم كنه ، خودمو ميكشم عقب ميگم نه ، خيس عرقم آخه!! دستمو ميگيره و منو ميكشه طرف خودش و ميگه كه تو عرقت هم واسه من بهترين  عطرعالمه ... و من مشتاقانه خودم رو ميسپارم به محكمترين و امن ترين بغل دنيا... مامانم

پ ن: بخدا فكر نميكردم اينقدر واسش مهم باشه، ‌وگرنه خيلي زودتر براش انجام ميدادم ... بخدا...
 
قرار بود روز تعطيلي بزنيم بيرون و گفت كه مياد دم خونه دنبالم، ساعتش كه رسيد زنگ زد و گفت نيايش ترافيكه و از اين سر خيابونتون كه بن بسته بيا تا از همت بريم ... شال قرمزم رو انداختم روي موهاي براشينگ شده ام و راه افتادم . سركوچه كه رسيدم نگاهي انداختم به ته خيابون ... يك جي ال ايكس نقره اي ايستاده بود و كسي هم كه داخلش نشسته بود داشت با موبايلش ور ميرفت . رفتم سمت ماشين و هيچ هم شك نكردم ...
‌رسيدم به در سمت چپ كه شيشه اش هم پائين بود ، ديدم كه همون شلوار مخمل كبريتي اش رو پوشيده بود با تي شرت سورمه اي،  ‌دستم كه ميرفت سمت دستگيره و در رو باز ميكردم ديدم كه كيف پولش و چندتا وسيله رو كه روي صندلي بود برداشت و جا رو براي نشستنم باز كرد ... سوار شدم و از همون مدل سلام هاي كشدارهميشگي ام دادم و همزمان نگاهم افتاد به صورتش ... يكي ديگه بود ... شوكه شدم ،‌نميدونستم بايد چيكار كنم، حين خنده و خجالت گفتم واي ببخشيد و زودي پياده شدم ... اون هم كه غش كرده بود از خنده هي ميگفت خواهش ميكنم خانوم،‌خواهش ميكنم ... حالا به نظر شما، من خنگم آيا؟؟

 خب ديگه زياد بهم نخنديدن ، سربچه تون ميادا 

پ ن: دارم باهاش حرف ميزنم ، غرغر ميكنم و مينالم. دلتنگيهام و آشفتگي هام و ... همه چيز رو براش ميريزم بيرون. جواب ميده كه قوي باش، ‌برو پي دلت پي احساست ، ميدونم درد داره و اذيت ميشي ولي ارزشش رو داره. بعدا حسرتش رو نميخوري كه ايكاش اينكار رو كرده بودم يا اين حرف و زده بودم  و بعدشم ميگه كه...
چون همسفر عشق شدي، ‌مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش
 
ميگم اوهوم و باشه ... ميگم ولي اين منطق و عقل لعنتي دست از سيخونك زدن برنميداره..
 

Thursday, November 8, 2012


 وقتي فكرش مياد تو ذهنم، يا حتي تصورش ... از خودم بدم مياد. هركس ديگه اي بود تا الان همه چيز رو از ريشه سوزونده بود ... اه كه چقدر ترسو  شدم ... بهتر كه بخوام بگم اينجوري ميشه كه ديگه بزرگ شدم و قدرت و جسارت و شهامت اون روزها رو ندارم ... محافظه كاري ميكنم ... و از اين  خوشم نمياد چون با من در تضاده ...

 پ ن: تنها يك انتخاب ساده كه نيست، موضوع دوست داشتن خودم هم مطرحه ...

 پ ن:بهش هم گفتم كه مثل اين مي مونه كه خودت رو عمدا شل كني  تا فروبري ته سياهي و سردي يك اقيانوس ... كم كم از نور و گرما دور بشي و ندوني اون پائين چي انتظارت رو ميكشه ...

اگر قرار است بچه ای در کار باشد، اين بچه برخلاف دفعه قبل مال من نيست ... بچه لذت و خواسته من نيست ... بچه آن روزهاي پر از استرس و اشك، روزهاي پر از زيتون و آبجو و ژامبون و واين، بچه روزهاي دريا و بچه لحظه هاي كوتاه دلخوشي است ...  نميدانم اين طبيعی است يا نه، اما شايد هم بچه ساعتهاي جنون و ترس هفته هاي اخير يا حتي بچه داروهايم باشد ... همه اينها كمي نگران كننده است چون بالاخره بايد تكليف پدر و مادر يك بچه معلوم باشد ...

 پ ن: جواب همه آزمايشها منفي است ... شايد فقط دچار خطاي همزماني شده ام ...

بعد نوشت: گويا مبهم نويسي در اين پست به حد اعلا رسيده ... هيچ خبري نيست ... من مادر نبوده و  نيستم ... بچه اي هم  دركار نبوده و نيست ... همه اش خطاهاي همزماني فكري بوده ... تراوشات ذهن ماليخوليايي پر تنش ام ...  هي نپرسيد لطفا ... آزرده ميشوم ... حتي از فكرش ...