يك كاري رو خيلي وقت پيش، نزديك يك سال، ازم خواسته بود كه براش انجام بدم. منم هي يادم ميرفت و پشت گوش مينداختم و هردفعه كه ازم پيگيري ميكرد به يك بهانه اي ميپيچوندمش. هيچي نميگفت و فقط باز خواسته اش رو تكرار ميكرد. من هم كه آي بي شعور، آي بي شعور ... تا اينكه بالاخره چند وقت پيش خودم يك كاري از همون دست داشتم وكار اون رو هم قاطي كارهاي خودم انجام دادم . ديروز كه همه اش آماده شد و بدستم رسيد، بهش تلفن زدم و گفتم كه كارش انجام شده ...
چند ساعت بعد توي باشگاهم و دارم ورزش ميكنم كه توي آينه نگاه ميكنم و ميبينم ته باشگاه پشت سرم ايستاده و داره نگاهم ميكنه. باورم نميشه باز دقت ميكنم ميبينم خودشه . كلاس رو ول ميكنم و ميرم طرفش. حين اينكه دارم بهش نزديك ميشم ،ميشنوم كه داره ازم تشكر ميكنه و ميخواد بغلم كنه ، خودمو ميكشم عقب ميگم نه ، خيس عرقم آخه!! دستمو ميگيره و منو ميكشه طرف خودش و ميگه كه تو عرقت هم واسه من بهترين عطرعالمه ... و من مشتاقانه خودم رو ميسپارم به محكمترين و امن ترين بغل دنيا... مامانم
پ ن: بخدا فكر نميكردم اينقدر واسش مهم باشه، وگرنه خيلي زودتر براش انجام ميدادم ... بخدا...
قرار بود روز تعطيلي بزنيم بيرون و گفت كه مياد دم خونه دنبالم، ساعتش كه رسيد زنگ زد و گفت نيايش ترافيكه و از اين سر خيابونتون كه بن بسته بيا تا از همت بريم ... شال قرمزم رو انداختم روي موهاي براشينگ شده ام و راه افتادم . سركوچه كه رسيدم نگاهي انداختم به ته خيابون ... يك جي ال ايكس نقره اي ايستاده بود و كسي هم كه داخلش نشسته بود داشت با موبايلش ور ميرفت . رفتم سمت ماشين و هيچ هم شك نكردم ...
رسيدم به در سمت چپ كه شيشه اش هم پائين بود ، ديدم كه همون شلوار مخمل كبريتي اش رو پوشيده بود با تي شرت سورمه اي، دستم كه ميرفت سمت دستگيره و در رو باز ميكردم ديدم كه كيف پولش و چندتا وسيله رو كه روي صندلي بود برداشت و جا رو براي نشستنم باز كرد ... سوار شدم و از همون مدل سلام هاي كشدارهميشگي ام دادم و همزمان نگاهم افتاد به صورتش ... يكي ديگه بود ... شوكه شدم ،نميدونستم بايد چيكار كنم، حين خنده و خجالت گفتم واي ببخشيد و زودي پياده شدم ... اون هم كه غش كرده بود از خنده هي ميگفت خواهش ميكنم خانوم،خواهش ميكنم ... حالا به نظر شما، من خنگم آيا؟؟
خب ديگه زياد بهم نخنديدن ، سربچه تون ميادا
پ ن: دارم باهاش حرف ميزنم ، غرغر ميكنم و مينالم. دلتنگيهام و آشفتگي هام و ... همه چيز رو براش ميريزم بيرون. جواب ميده كه قوي باش، برو پي دلت پي احساست ، ميدونم درد داره و اذيت ميشي ولي ارزشش رو داره. بعدا حسرتش رو نميخوري كه ايكاش اينكار رو كرده بودم يا اين حرف و زده بودم و بعدشم ميگه كه...
چون همسفر عشق شدي، مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فكر خطر باش
ميگم اوهوم و باشه ... ميگم ولي اين منطق و عقل لعنتي دست از سيخونك زدن برنميداره..