عصباني بودم، تند و تند لباس عوض كردم... بنفش تيره... كتابم
رو برداشتم و درجواب سؤالهات فقط گفتم ميرم پايين و در اتاق رو محكم بهم كوبيدم...
حتي منتظر رسيدن آسانسور هم نشدم و از پله ها راهي شدم...
اول رفتم كنار استخر، اما ديدن زوج ها توي آغوش همديگه اذيتم
ميكرد... برگشتم بالا توي لابي نشستم و كله ام رو فرو كردم تو كتاب... دستهام
ميلرزيد ولي سعي كردم تمركز كنم و فرو برم توي داستان... نمي تونستم... صداي
عصباني ات توي گوشم بود و نگاه پر خشمت جلوي چشمم...
صداي كلفتش رو شنيدم كه با مهربوني ازم پرسيد: تنهايي؟ دوستت
كجاست؟ يا شايدم... همسرت... چشمهام پر اشك بود وقتي سرم رو بالا گرفتم و نگاهش
كردم... جا خورد... معلوم بود داره دنبال كلمه ميگرده تا حرف بزنه كه پاشدم و
برگشتم سمت آسانسور... نميتونستم جلوي اشكهام رو بگيرم...
كليد رو كه انداختم، بدون اينكه نگاهت كنم ام پي تري پلير رو
برداشتم و رفتم توي ايوون... شب عيد بود و نورافشاني آسمون سياه شب... In
my dreams I can see you, I can tell you how I feel... اشك و گريه بيصدا... In my
dreams I can hold you...
صداي آرومت كه اسمم رو صدا ميزد... بله... چيكار ميكني
اونجا؟... آسمون رو نگاه ميكنم... پاشو بيا تو... سكوت... بيا تو ديگه... الان
ميام... اومدم تو اتاق و ديدمت كه رفتي يكطرف تخت و دستت رو باز كردي... بيا
اينجا... And it feels so real ...
پ ن: حالا همچين هم من مظلوم ستم كش ماجرا نبودم
ها، بلكه به حد كافي و به اندازه خودم مقصر بودم... گفته باشم...