از شنبه ميرويم سركار دوم . دو سالي بود كه غير از كار اصلي ام به كار ديگري نميرسيدم ... يعني بهتر بگم كه سراغش نميرفتم ... يادش به خير يك زماني سه جا كار ميكردم و چقدر هم حال ميداد... حالا اين كار دوم جديد درآمد زيادي برام نداره ولي جنبه فان اش خيلي زياده و اين براي روحيه ام خيلي خوبه و ... خلاصه اينكه تا شنيه كلي ذوق برمان داشته است... مثل دوران كودكي ...
Wednesday, May 28, 2008
Wednesday, May 14, 2008
تو را به جای همه زنانی که نشناختم دوست دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زيستم دوست دارم
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب میشود
و برای نخستين گلها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمیدارم دوست میدارم
بی تو جز گستره يی بیکرانه نمیبينم شان گذشته و امروز
از جدار آيينهی خويش گذشتن نتوانستم
میبايست تا زندگی را لغت به لغت فرا گيرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از يادش میبرند
تو را دوست میدارم برای خاطر فرزانهگیات
که از آن من نيست
به رغم همه آن چيزها که جز وهمی نشست
دوست دارم
برای خاطر اين قلب جاودانی که بازش نمیدارم
میانديشی که تردشدی اما تو تنها دليلی
تو خورشيد رخشانی که بر من میتابی
هنگامی که به خويش مغرورم
سپيده که سر بزنددر اين بيشهزار خزان زده شايد گلی برويد
شبيه آنچه در بهار بوئيديم
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز...
**پل الوار شاعر فرانسوی