Thursday, April 26, 2018



دنیای عجیبیه.  یکی حاضره دوتا، سه تا آپارتمان داشته باشه ولی دندون هاش زرد رنگ باشه و سیاهی خرابی شون موقع حرف زدن و بوی نامطبوعش حین نفس کشیدن براش مهم نیست. یکی هم حاضره در حالیکه کار نمیکنه و درآمدی نداره، و حتی معلوم نیست بتونه هزینه های یکسال آینده اش رو تامین کنه، بره زیر بار منت دیگران و با پول اونها بینی شو عمل کنه.

نمیدونم کدومش درسته. مسلما نه افراط و نه تفریط ولی... هردوشون در همون شرایطی که هستند در حال لذت بردن از زندگیشون هستن. بنظرم از همه چیز مهم تر لذت بردن از حاله. در هر شرایطی که هستی از خودت راضی باشی. حالا یا با دندون های خراب و نفس نامطبوع، یا با منت دیگران و بینی عمل کرده.

Thursday, April 19, 2018



یک روز تعطیل آفتابی بود. خواستیم بریم پیاده روی و من هم پیرهن گلدار کوتاهم رو که از بارسلون خریده بود برام رو پوشیدم. خواستم پاهام آفتاب بخورن و بقیه پوستم هم. همه چیز خوب بود که یکهو باد گرفت. ماشین هم نبرده بودیم و  تا برسیم خونه کلی باد خوردیم. این شد که رسیدم خونه تا وقتی بخوابم پرش بیوقفه پلک هام شروع شد و شب که خواب بودم، از درد سفت شدن تدریجی بافت های صورتم از خواب بیدار شدم.

 این دفعه شدیدتر از همیشه. اونقدر غافلگیر شده بودم که هیچ کاری از دستم بر نمیومد. صبح چشمهام از شدت ورم باز نمیشد. اشکهام از دوتا خط می ریخت بیرون روی دوتا بادکنک راست و چپ صورتم. باین فکر میکردم که درد و موضوع و سابقه ماجرا رو چطوری باید برای دکتر تشریح کنم؟ یا اینکه اصلا دکتر مناسب از کجا پیدا کنم.

کمپرس سرد و گرم رو شروع کردم و تصمیم گرفتم کارهای روزمره ام رو از دست ندم و نگذارم این موضوع مانع ام بشه. ماسک زدم و رفتم شرکت و جیم و بقیه امور. داروهام رو شروع کردم و از چندتا  دکتر آشنا هم مشاوره گرفتم و تاکید کردن که برم ویزیت بشم ولی دروغ چرا؟ به دکترهای اینجا اعتماد ندارم. حداقل هنوز.
میدونم داروهایی که میخورم برای این شدت بیماری ضعیفه ولی... ولی نمیدونم چی. فقط دلم میخواد گریه کنم. چرا باید تو همچین شرایطی قرار بگیریم. 

بله، میدونم انتخاب خودم بوده و اینجا هم کلی خوبی و راحتی و آسایش هست ولی من دلم با اینجا نیست. گرچه حالم اونجا هم خوب نیست. این منگنه لعنتی.

Monday, April 16, 2018


 یادم افتاد بعد از اون پستی که تو اینستا گذاشته بود راجع به پدرش و شرایط وخیمش، حالی ازش نپرسیده بودم. گفتم بگذار فکر نکنه برام مهم نیست، تکست دادم و حالشو پرسیدم. گفت خوب نیست اول بخاطر شرایط پدرش و دوم بخاطر اینکه فکر میکنه من یک اس هول ام و فلان... هیچی ننوشتم. فقط خوندم و حرفهاش که تموم شد زدم اکی. شروع کرد به تایپ کردن که گوشی رو بستم. فکر کردم مرض داری خب؟ 

الان هم بدترین موزیک ممکن رو انتخاب کردم برای نشنیدن صدایی که روی اعصاب و روانمه. نتیجه اش این شده که عصبی تر شدم. خب باین نتیجه رسیدم که یک مرضی دارم احتمالا. ضمن اینکه باز دوباره سرما خوردم و سرگیجه شدیدی دارم. گلوم هم درد میکنه. جای دیگه ای رو هم ندارم برم هی غر بزنم. اینه که اومدم اینجا خودمو خالی کنم برم. بله .

Thursday, April 12, 2018

اینکه بعضی ها رو میبینم، یک قالب فکستنی و بدردنخور و جواب پس داده رو میبینن و بدون هیچ سوال و جواب و بالا پایین کردنی، بزور خودشون رو جا میدن توی اون قالب. اندزه اش هم نیستن. یا خوشونو باد میکنن که بشن اون اندازه که در نتیجه میشن یک آدم پوچ تو خالی. یا اینکه بزور خودشونو فشار میدن توی اون قالب، که باز هم نتیجه اش میشه یک آدم ناقص در هم پیچیده. 

خب اینکه خودمون هستیم اگر بنظرمون مشکلی داره، کمه یا زیاده یا هرچی رو عوض کنیم. چرا نقش بازی کنیم؟ چرا همیشه آسون ترین راهو انتخاب میکنیم؟ چرا اجازه میدیم با محتوایی شناخته و معرفی بشیم که در اون مسیر از فکر و ذهنمون استفاده نکردیم؟ قبل از انتخاب یک قالب قدیمی کاش کمی راجع بهش تحقیق و بررسی کنیم. قبلا چی بوده؟ کیا رفتن دنبالش ؟ نتیجه اش چی شده؟ به کجا رسیده؟ و ...هرچی.

برای من خیلی جالبه وقتی این جور آدم ها رو میبینم. بعضی هاشون حتی خودشون هم باورشون شده که جزیی از  اون قالب هستن. نظر من اینه که زندگی اونقدر قالب و چیز جدید داره که هر کسی میتونه چندین قالب رو در زندگی داشته باشه. حیفه عمر آدمه. حیف ارزش زندگیه. حیف این همه توانایی انسانه. 

*قالب:  همون الگو و مسیر زندگی.

** انتخاب قالب به خودی خود بد نیست. مثل مکتب هایی که هزاران نفر رهرو دارن. منظور من واضحه و پیروی چشم و گوش بسته از یک مدل فکری و زندگی که هیچ دستاوردی نداره و فقط یک ظاهر گول زنک داره که حتی اون هم دیکه رنگ و لعابش رو توی دنیای متفکر امروز از دست داده. 

Tuesday, April 3, 2018

دیروز برگشتیم. یعنی پریروز برگشتیم و دیروز رسیدیم. برای منی که ارتفاع بسیار بدنم رو اذیت میکنه، اینجور به ایران سفر کردن با ارتفاع دوبرابر پروازهای معمولی و زمان حداقل هشت ساعت، آزار دهنده است و تنها اشتیاقم به شاد کردن چند نفر آدمه که باعث میشه همچین کاری با خودم بکنم. در خودم این همه گذشت تا حالا سراغ ندارم که تقریبا تمام هورمون های بدنم رو به هم بریزم برای اینکه خیالشون راحت بشه از اینکه ما خوبیم و زنده ایم و سالمیم. 

تقریبا هر شب بخاطر اینکه وضعیت جسمی ام رو نمی فهمیدم، قبل از خوابیدن گریه کردم. اما بروی خودم نیاوردم و باز فردا و باز شب قبل از خواب... حتی دیشب هم که تو خونه و مثلا بعد از تموم شدن همه چیز رفتم توی تخت، کلی گریه کردم. 

این بار از ترس اینکه نکنه اتفاقی براشون بیفته و من نزدیک شون نباشم. نمیدونم بودنم اونجا چقدر کمک میکنه، چون کلا رابطه مون یکجور خاصی یخ زده است که به هیچ عنوان نمیتونیم آبش کنیم اما... اونجا رو نمی تونم تحمل کنم و اینجا که هستم نگرانی رو نمی تونم تحمل کنم.

کلا زندگی همیشه بارهای مضاعف خیلی احمقانه ای بمن تحمیل کرده که این یکی به مناسبت سن و سال و موقعیت و شرایط و هر کوفت دیگه ای خیلی آزارم میده.
هنوز به قرص های پروانه ای برنگشتم ولی خیلی بهش فکر میکنم. باید بیشتر بنویسم. باید باز با معجزه کلمات کمی خودم رو التیام بدم.