یک روز تعطیل آفتابی بود. خواستیم بریم پیاده روی و من هم
پیرهن گلدار کوتاهم رو که از بارسلون خریده بود برام رو پوشیدم. خواستم پاهام
آفتاب بخورن و بقیه پوستم هم. همه چیز خوب بود که یکهو باد گرفت. ماشین هم نبرده
بودیم و تا برسیم خونه کلی باد خوردیم.
این شد که رسیدم خونه تا وقتی بخوابم پرش بیوقفه پلک هام شروع شد و شب که خواب
بودم، از درد سفت شدن تدریجی بافت های صورتم از خواب بیدار شدم.
این دفعه شدیدتر
از همیشه. اونقدر غافلگیر شده بودم که هیچ کاری از دستم بر نمیومد. صبح چشمهام از
شدت ورم باز نمیشد. اشکهام از دوتا خط می ریخت بیرون روی دوتا بادکنک راست و چپ
صورتم. باین فکر میکردم که درد و موضوع و سابقه ماجرا رو چطوری باید برای دکتر
تشریح کنم؟ یا اینکه اصلا دکتر مناسب از کجا پیدا کنم.
کمپرس سرد و گرم رو شروع کردم و تصمیم گرفتم کارهای روزمره
ام رو از دست ندم و نگذارم این موضوع مانع ام بشه. ماسک زدم و رفتم شرکت و جیم و بقیه
امور. داروهام رو شروع کردم و از چندتا دکتر
آشنا هم مشاوره گرفتم و تاکید کردن که برم ویزیت بشم ولی دروغ چرا؟ به دکترهای
اینجا اعتماد ندارم. حداقل هنوز.
میدونم داروهایی که میخورم برای این شدت بیماری ضعیفه
ولی... ولی نمیدونم چی. فقط دلم میخواد گریه کنم. چرا باید تو همچین شرایطی قرار بگیریم.
بله، میدونم انتخاب خودم
بوده و اینجا هم کلی خوبی و راحتی و آسایش هست ولی من دلم با اینجا نیست. گرچه
حالم اونجا هم خوب نیست. این منگنه لعنتی.
No comments:
Post a Comment