Saturday, October 27, 2012


.. كه مثلا چشمهايم را ببندم و همينطور كه الان هستم ادامه بدهم؟ از زندگي ام كه اينقدر پرش كرده ام چي ميفهمم الان؟ شايد روي روال روتين زندگي عاميانه پيش رفتن يك تاثير مُسكنگونه داشته باشد براي بعضي ها... خيلي ها... براي من نه...

فراري شده ام از همه چيز، بخصوص آدمها... بس كه ميترسم باز بيفتند به جانم... خودم را تنهايي توي صفحه مانيتور، كتاب، موزيك، فيلم يا اتاقم حبس ميكنم... حوصله هيچ احد الناسي را ندارم مخصوصا آنهايي كه هنوز ميخواهند بعد سي و يك سال باز هم مرا تربيت كنند... حرف كه ميزنم اشك توي چشمهايم گوله ميشود و صدايم كلفت تر و لرزان... آينده اي كه روشن تر از روز پيش چشمم رژه ميرود را برايم به تصوير ميكشد و ميپرسد منتظر چي هستم و براي چي دست دست ميكنم... جوابي ندارم بهش بدهم... فقط فكر ميكنم... به اينكه آن روزها كه لياقتش را داشتم، شرايطش را نداشتم و حالا كه بعد از حدود نه سال كمي شرايطش را دارم، معيارهاي لياقت زمين تا آسمان فرق كرده و جايي براي من نيست...

توي هر چيزي دنبال يك بو، يك خاطره، يك حس يا يك آدم آشنا ميگردم كه به خودم ثابت كنم دلخوشي يا وابستگي هايي دارم هنوز... كه بدانم چيزهايي هست كه بهشان اميدوارم و ارزش جنگيدن دارند برايم... خب... با خودم كه تعارف ندارم، نه زندگي آن زندگي قبلي است، نه خانه، نه كار، نه خانواده و نه هيچ چيز ديگر... چيزهاي باارزشي كه فقط مايه دلگيري پياپي آدم ميشوند به چه دردي ميخورند...
با آينه قهرم... مدتي طولاني است...

پ ن: دلم ميخواهد ساعتها جايي باشم كه بتوانم فقط برقصم... نه كسي را نگاه كنم، نه كسي نگاهم كند... خودم باشم و خودم... تجربه اي كه به بهانه عادت نداشتنت به آن به راحتي ازش محروم شدم... و حالا هرچي فكر ميكنم چرا، نمي فهمم چرا؟؟ ...

بعد نوشت: رنگ خاصي كه ميپوشم، حس ميكنم يك نقطه ام دقيقا به همون رنگ… كه اگه از بالا نگاهش كني داره واسه خودش وول ميزنه و اينور اونور ميره...  براي همين پوشيدن رنگهاي متفاوت - كه اكثرا هم با توجه به پوشش محل كارم، مربوط به رنگ شال يا روسري اي ميشه كه به سر دارم- كاملا ارتباط با حالات و احوالات خاص اون روزم داره... همون موقع كه ساعت پنج و نيم صبح از خواب بيدار شدم و حسي كه باهاش ايستادم جلوي كمد لباسهام و با چشمهاي پر از خواب زل زدم به رگال رنگ ها...

 اينه كه بعضي وقتها پيش اومده كه يكهو بدون برنامه ريزي قبلي مجبور ميشم برم جلسه اي توي يك اداره دولتي درحالي كه شال  مثلا قرمز يا صورتي يا آبي روشن پوشيدم... فاتحه مقنعه رو هم تقريبا از وقتي كه از اون كارخونه دراومدم بيرون خوندم و پنج سالي هست تو بساطم چيزي به اين اسم وجود نداره... اولها كه رنگي پاميشدم و ميرفتم تو همين جلسات، هم خودم معذب بودم، هم يك كم نگران برخورد حراست اون ارگانها بودم و هم اينكه متوجه نگاهها و عكس العملهاي سنگين آدم هاي اطرافم ميشدم، اما كم كم هم موضوع براي خودم عادي تر شد و هم براي بقيه...

 ميخواستم بگم خيلي سعي نكنيم خودمون رو توي قيد و بندهايي كه بهش تعلق نداريم، محصور كنيم... البته اين همرنگ نبودن با جماعت هم تا حد و اندازه اي مطلوبه كه باعث فشارهاي مضاعف رواني روي آدم نشه... گرچه متفاوت بودن هميشه مستلزم پرداخت كردن يك بهايي هست، ‌اما وقتي كه در نهايت بقيه تو رو به همين صورتي كه هستي پذيرفتن و هويت اجتماعي تو رو همراه هويت فردي ات پذيرفتند، ميبيني كه بهايي كه پرداخت كردي به هدر نرفته... و اين حس خوبيه... لذت بخشه...
 مثل اينكه همه ديگه هميشه انتظار دارن وسط يك مشت خاكستري، سياه، قهوه اي و سرمه اي پوش... يك نقطه رنگي ببينند...



عشق در يك نگاه را آسان می‌شود فهميد
چيزی كه معجزه است
عشق بين دو آدمی‌زاديست كه يك عمر به هم نگاه كرده‌اند

*اِيمی بلوم