Monday, January 19, 2015

بعضی وقتها یعنی خیلی وقت ها، آدم ها از خط قرمرهای شان عبور میکنند. گند میزنند به هرچیزی که با امید و تلاش ساخته شده و بعد بلد نیستند چطور درستش کنند. چطور آدم یا آدم های مقابل را ترمیم کنند. خیلی ها باینجای ماجرا که میرسند فرار میکنند... ولی هستند عده اندکی که پای خرابکاری شان و اتفاقات پیش آمده می ایستند و ... درستش می کنند... و خب، درست هم می شود! 

پ ن: مردم ميگويند كه درد كشيدن آدم را شريف و پاك مي كند ؛ اين يك دروغ است، درد فقط آدمي را بي رحم مي كند!! كتاب پيروزي عشق - سامرست موام

Friday, January 16, 2015

یك موضوع خيلي خيلي ساده اي هست كه فهمش براي هيچكس اصلا مشكل و دور از ذهن نيست. وقتي تصميم مي گيريم كه با كسي دوست شويم، با كسي باشيم، با كسي رفت و آمد كنيم، يعني اينكه از آن آدم خوشمان آمده. حالا نه همه زير و بم هايش اما چيزهايي در‌ آن آدم هست كه براي ما ارزش دارد كه وقت بگذاريم برايش.

البته كه ما همه خصوصياتش را در ابتدا نمي شناسيم اما  مجموعا ترجيح مي دهيم كه خوب و بدش را از هم جدا نكنيم و خودمان را قانع مي كنيم كه بگذاريم خوبي هايش بر بدي هايش بچربد. بعد كمي زمان كه مي گذرد، ماجرا عوض مي شود!  انگار توانايي مان در پذيرش آن آدم تحليل مي رود و ديگر نمي توانيم همانطوري كه هست، بپذيريمش. مي افتيم به اينكه عوضش كنيم و بياوريمش توي الگوي خودمان و مشكل از همين جاست كه شروع مي شود.

به خيال خودمان شروع مي كنيم به فداكاري، كه ببين فلاني حيف تو  نيست با اين همه حسن كه  اين عيب را داري؟؟ خودت را اصلاح كن، درست شو. و خب، فكر مي كنم نتيجه اش را همه مان مي دانيم، حرف بيهوده است اگر بخواهم ادامه دهم.

پ ن: يادمان باشد،‌ هميشه،‌با هركسي كه شروع مي كنيم به اين فكر كنيم كه اين آدم نه تنها عوض نميشود، بهتر نمي شود، اصلاح نمي شود، آدم نمي شود، كه ممكن است خيلي خيلي بدتر از اين بشود!! چون در عالم واقع همين جوري است كه خوبي ها كم كم عادي شده و رنگ ميبازند و به جايش بدي ها و نقطه ضعف ها پررنگ مي شوند. بيشتر آدم ها را وقتي مي بينيم كه از وقت تربيت شان گذشته، آدم ها را همينطوري كه هستند بپذيريم، چه اصراري است كه بيفتيم دنبال عذاب دادن خودمان و آن ها؟؟ دست از تخريب شان برداريم، و ياد بگيريم همديگر را ببخشيم.

هر آدمي يك موجود درهم است!! خوب و بدش سوا كردني نيست!
پ ن: البته كه منظورم سوختن و ساختن به هر قيمتي نيست... خودتان مي دانيد چه ميگويم! نه خودمان را قرباني كنيم و نه اصرار به قرباني كردن ديگران داشته باشيم.
 پ ن: 
روزهاي پر اتفاقي است كه مي گذرند، و من آنقدر پشت سر هم شوكه شده ام كه چرخه زنانگي مثل ساعت منظمم، متوقف شده...
هيچ ربطي ندارد تو چقدر كارت را به بهترين نحو انجام دهي، چون هميشه از يك جايي كه اختيارش دست تو نيست، چيزي ميايد و به بدترين حالت اش اتفاق مي افتد... و تو هستي، بي چاره، نشسته و زل زده به جرياني كه از دست تو خارج است و لي تمام تلاش هاي تو را به راحتي به باد هوا  مي دهد!

Sunday, January 11, 2015

من اين چيزهاي قديمي را هيچوقت و هيچ كجا تعريف نكرده ام... گذاشته بودم خيلي ازشان بگذرد تا ديگر دردشان برايم تازه نشود وقت گفتن... تا ديگر كهنه شده باشند براي فكر كردن... تا ديگر موقع دور ريختنشان باشد و لازم باشد تا بريزمشان توي يك پلاستيك بزرگ مشكي – از آن پررنگ ها، نه از اين نازك هاي پيزوري- و ببرمشان توي يك محله ناشناس توي يك سطل بزرگ پلاستيكي رهايشان كنم...  

نيامده بودم زرتي اينجا بنويسم كه تنهايي بعد از ثبت شدن يك اسم لعنتي توي چند برگ كاغذپاره شناسنامه اي كه نشان هويت چندين و چند ساله ات است در يك لحظه چقدر تلخ است... نيامده بودم هاي هاي گريه كنم كه پرشدن ستونهاي همرديف همان اسم دوباره توي كاغذپاره هايي كه حالا پاره تر شده اند، چه دردي به آدم ميدهد... نگفته بودم كه گاهي از اينكه هيچوقت دلم نه براي آن آدم و نه براي آن زندگي حتي يك لحظه هم تنگ نشد و هيچ حس پشيماني اي ندارم، عذاب وجدان داشتم...  اين را هم نگفته بودم كه بعد از كشف كرختي ام در برابر گريه اش، فكر ميكردم دنياي آدم هاي عوضي و آشغال همين شكلي است كه من تويش هستم چون فقط يك آدم بي شعور از ديدن عذاب ديگران تفاوتي در خودش پيدا نميكند...
تنها چيزي كه ازش نوشته بودم يا حرفش را زده بودم اين بود كه مي ترسيدم... از اينكه دوباره به نحوي سر راهم قرار بگيرد... ببينمش... چون نميتوانم نگاهش كنم... چون چندماه آخر را نتوانسته بودم توي صورتش نگاه كنم... چون دلم نميخواهد حتي به يادم بيايد روزي بخشي از زندگي من درگير چنين ماجرايي بوده...
حالا كه راحت تر شده ام  و فشار مضاعف خودتنيده ها را دارم كم ميكنم،‌ ميخواهم ازش حرف بزنم... از اينكه به خودم افتخار نميكنم چون هيچ گهي نيستم و هيچ غلط خاصي هم توي زندگي ام نكردم... يك آدم عادي ام كه فقط ميخواستم زندگي را داشته باشم كه خودم ميخواهم... جوري زندگي كنم كه دوست دارم... فقط همين...

پ ن: چرا دوات سبزم را شکستی که با آن نقاشيت می کردم ...و زنی شدی ...سياه ...

Wednesday, January 7, 2015


خوابش رو دیدم. بعد دوسال و اندی. نشسته بودیم توی پارک و داشت میگفت من بدون پام میتونم زندگی کنم... ولی بدون تو، نه. من؟؟ درد داشتم. خیلی. با تمام سلول هام درد می کشیدم. حتی توی خواب هم درد می کشیدم، آنقدر که وقتی بیدار شدم هق هق می زدم. تنها بودم. گفتم الان از درد میمیرم. زنگ شدم به خرچنگ، ج نداد. زنگ زدم به آسمون و نفسم بالا نمی آمد حرف بزنم. فقط گوش داد و کمی مهربانی کرد. آرامتر شدم و قطع کردیم. 
چند دقیقه که گذشت، باز دردم شروع شد. باز زنگ زدم به خرچنگ و ج داد. حرف میزدم و زار. دست خودم نبود. نه حرف های او را میفهمیدم نه حرفهای خودم را. فقط میدانم دلم براش تنگ شد. دلم میخواست بغلم کند و من آنقدر گریه کنم که اشک هام تمام شود و بخوابم... بمیرم.

 پ ن: شب از نیمه گذشته، من دوش گرفته و فرفری توی خانه منتظرم... نمیدانم منتظر چی؟ پرف میبارد و من خسته ام. پلکهام را نمیتوانم باز نگه دارم اما... زنگ می زند و بعد خودم را میبینم که دارم توی کوران و برف رانندگی میکنم و همخوانی می کنم: بیا تا رگ هامو تو خونت بریزم...
چقدر خوبم. چقدر خدایم را دوست دارم. چقدر وقتی مست مست در را باز می کند و من از هیجان این همه برف خودم را توی بغلش قایم میکنم و میفشاردم، همین فقس کوچکی که برایم ساخته را دوست دارم. چقدر این زخم های قشنگم را دوست دارم.

Monday, January 5, 2015

 



اون شب ... من حالم خيلي بهم ريخت، اونقدر كه نتونستم حتي بنشينم و نصفه مهموني مجبور شدم برم توي اتاق ديگه اي... چم شده بود يكدفعه؟  اون وسط توي حال خودم بودم كه صداي تو مثل يك توهم توي گوشم گفته بود "عزيزمي" و من افتاده بودم به حال مرگ... توي اتاق كه بودم احساس شديد سرما ميکردم و جهنمي بود توي دلم... خيس عرق شده بودم ...

ساعت يك بود که مسكن ها آروم ترم كرده بودن، دراز کشيده بودم و چشمام به سقف بود...  از توي هال صداي گيتار و آواز بچه ها ميومد كه اومد تو و بالاي سرم نشست. ميزبان مجلس بود و يك دوست نه چندان قديمي... وقتي كه ازم پرسيد بهتري؟ صداي تو بود كه حرف ميزد باز... ‌فهميدم كي به اين روزم انداخته... پكيدم يكهو ... اشكهام ميريخت پائين ... هق هقي بي اراده... انگار دلتنگي هات رو تازه داشتم حس ميكردم... همه چيز رو بهش گفتم ... دستم رو توي دستش فشار داد و بعدش گفت اينقدر از همه فارغ نباش، اون كه ديگه نيست چشمهات رو روش ببند و به روي زندگي خودت باز كن، به روي آدمهايي كه دوستت دارن و همزمان بهم نزديك شد ... گفت که ميخواد کمکم کنه و قبل از اينکه من نه و نوچ کنم صورتش جلوي صورتم بود ... هار شدم يكهو،‌ به عادت هميشه كه هيچ دستي رو نميتونم تحمل كنم... جيغ زدم چنگ انداختم... لگد و فحش ... ميره عقب و با صورتي قرمز از ضربه هام نگاهم ميكنه، ‌ميگه ديوونه اي تو ... ميرم بيرون و سوئيچ ماشين يكي رو ميگيرم و راه ميافتم ...

ساعت دو شده و دارم به سرعت ميرانم ... كجا بايد برم؟ گفته ام كه شب برنميگردم، ‌بنزين؟ هست ... اول ‌كفشهاي تنگم رو درميارم و بعد با پاي برهنه ام به گاز فشار ميدهم ...خالي خالي ام... سبك سبك... بيقرار يا نگران ... به من چه اصلا كه نگران تو باشم؟... 

ساعت چهار و نيم صبحه و من كجام؟ همونجايي كه خودم رو كنارت جا گذاشتم ... مقصدم اينجا بود؟ نه ... اومده ام دنبال خودم و عذابم همه اش از اينه كه تو هيچ چيز نميدوني ... الان خوابي و نميدوني من دلم لك زده براي ديدنت، براي شنيدنت، براي بوئيدنت، براي بوسيدنت، براي تنگ توي بغلم گرفتنت... راستش من هيچ لذتي رو به بهانه تو از خودم دريغ نكردم ... اين ها يعني اينكه من زندگي ام رو خيلي خوب زندگي كردم اونهم بخاطر تو ... ولي تو، تنها فرصتي رو که داشتي خرج يک جاي ديگه کردي... 
اشكهام رو پاك ميكنم، استارت ميزنم و فرمون رو ميچرخونم و ميرونم به سوي زندگي  ...


پ ن: گذشته ها را گريزي ميزنم، ‌چه فكرها كه نداشتم براي بودنت ... پس چرا حالا اينطوري ميكنم ؟؟