Monday, January 5, 2015

 



اون شب ... من حالم خيلي بهم ريخت، اونقدر كه نتونستم حتي بنشينم و نصفه مهموني مجبور شدم برم توي اتاق ديگه اي... چم شده بود يكدفعه؟  اون وسط توي حال خودم بودم كه صداي تو مثل يك توهم توي گوشم گفته بود "عزيزمي" و من افتاده بودم به حال مرگ... توي اتاق كه بودم احساس شديد سرما ميکردم و جهنمي بود توي دلم... خيس عرق شده بودم ...

ساعت يك بود که مسكن ها آروم ترم كرده بودن، دراز کشيده بودم و چشمام به سقف بود...  از توي هال صداي گيتار و آواز بچه ها ميومد كه اومد تو و بالاي سرم نشست. ميزبان مجلس بود و يك دوست نه چندان قديمي... وقتي كه ازم پرسيد بهتري؟ صداي تو بود كه حرف ميزد باز... ‌فهميدم كي به اين روزم انداخته... پكيدم يكهو ... اشكهام ميريخت پائين ... هق هقي بي اراده... انگار دلتنگي هات رو تازه داشتم حس ميكردم... همه چيز رو بهش گفتم ... دستم رو توي دستش فشار داد و بعدش گفت اينقدر از همه فارغ نباش، اون كه ديگه نيست چشمهات رو روش ببند و به روي زندگي خودت باز كن، به روي آدمهايي كه دوستت دارن و همزمان بهم نزديك شد ... گفت که ميخواد کمکم کنه و قبل از اينکه من نه و نوچ کنم صورتش جلوي صورتم بود ... هار شدم يكهو،‌ به عادت هميشه كه هيچ دستي رو نميتونم تحمل كنم... جيغ زدم چنگ انداختم... لگد و فحش ... ميره عقب و با صورتي قرمز از ضربه هام نگاهم ميكنه، ‌ميگه ديوونه اي تو ... ميرم بيرون و سوئيچ ماشين يكي رو ميگيرم و راه ميافتم ...

ساعت دو شده و دارم به سرعت ميرانم ... كجا بايد برم؟ گفته ام كه شب برنميگردم، ‌بنزين؟ هست ... اول ‌كفشهاي تنگم رو درميارم و بعد با پاي برهنه ام به گاز فشار ميدهم ...خالي خالي ام... سبك سبك... بيقرار يا نگران ... به من چه اصلا كه نگران تو باشم؟... 

ساعت چهار و نيم صبحه و من كجام؟ همونجايي كه خودم رو كنارت جا گذاشتم ... مقصدم اينجا بود؟ نه ... اومده ام دنبال خودم و عذابم همه اش از اينه كه تو هيچ چيز نميدوني ... الان خوابي و نميدوني من دلم لك زده براي ديدنت، براي شنيدنت، براي بوئيدنت، براي بوسيدنت، براي تنگ توي بغلم گرفتنت... راستش من هيچ لذتي رو به بهانه تو از خودم دريغ نكردم ... اين ها يعني اينكه من زندگي ام رو خيلي خوب زندگي كردم اونهم بخاطر تو ... ولي تو، تنها فرصتي رو که داشتي خرج يک جاي ديگه کردي... 
اشكهام رو پاك ميكنم، استارت ميزنم و فرمون رو ميچرخونم و ميرونم به سوي زندگي  ...


پ ن: گذشته ها را گريزي ميزنم، ‌چه فكرها كه نداشتم براي بودنت ... پس چرا حالا اينطوري ميكنم ؟؟
 

No comments:

Post a Comment