Tuesday, September 11, 2012


 چی شد یا اصلا از کی بود که دیگه بهم نامه ای نرسید رو نمیدونم. هرچی فکر می کنم یادم نمیاد. اون زمان که دانشجو بودم تو غربت هراز چندگاهی از دوست های صمیمی و اقوام نامه و کارت دریافت می کردم. اما آخرینش رو یادم نمیاد! کم کم همه چیز جای خودش رو داده به ایمیل و مسنجر و اس ام اس... منم که کلا از این نفوذ بیش از حد تکنولوژی توی روابط انسانی خوشم نمیاد.

بعضی وقت ها دلم می خواهد یک نامه بدستم برسد، کاغذی با دستخط کسی که تا ببینی، بشناسی اش! ببینی کسی قلم به دست گرفته و برای تو با انگشت های خودش کلماتی را نوشته است. با عجله و اشتیاق پاکتش را باز کنم و شروع کنم به خواندن: سلام، حرف های ساده دوستانه. احوالپرسی و تعریفات عادی روزمره. سراغ گرفتن از دیگری و جویای احوالاتش بودن. گله از دوری و دلتنگی...

نامه همیشه اتفاق مبارکی است، حس هنوز آدم بودن می دهد به آدمیزاد.

پ ن: راستی، ما دیگر چطور دستخط آدم های عزیز زندگی مان را خواهیم شناخت اگر برای هم نامه ننویسیم؟؟ اگر همه چیز تایپ شده و دیجیتالی بدستمان برسد؟ چه دنیای یکنواخت بی حسی! 
  
بعد نوشت: جشن تولد امسالم  پر از حادثه بود، و هنوز آنقدر از شوک این حوادث در تلاطم هستم که فقط پی کمی آرامشم. اگر مهربانی های دخترک کوچکمان -که حالا دیگر خانمی شده برای خودش- نبود، من امسال حتی کیک تولد هم نداشتم. تقریبا همه برایم پیغام تبریک فرستادند، بعضی باهام دست دادند، عده ای روبوسی کردند، بعضی هم فقط تبریک گفتند و رد شدند. من اما راستش دلم می خواست کسی بغلم کند، محکم و طولانی... یکجوری که پر از حس امنیت شوم! اما کسی نبود. فکر کردم شاید تقصیر خودم باشد، از بس از همه فرار می کنم، اما بعدش یادم آمد که من خیلی از همین آدم ها را بسیار ساده و بی تکلف بغل کرده ام در حالی که دور یا نزدیک بودنشان برایم زیاد فرقی نداشته.

اعتراف می کنم دلم خیلی احمقانه برای خودم سوخت!  آدم ها  در روز تولدشان چقدر می توانند احساس تنهایی کنند درحالیکه پیغام های  پرمهر تبریکشان انتهایی ندارد و تا چند روز بعد هم بدستشان میرسد...

 گفتا سر چه داری؟ کز سر خبر نداری؟
گفتم بر آستانت... دارم سر گدایی


Saturday, September 8, 2012


چيزي به اسم بزرگ شدن وجود نداره ... تا حالا كي رو ديدين كه مثل يك انسان بالغ رفتار كنه؟
 كدوم آدمي هست كه بتونه ادعا كنه من بزرگ شدم؟ من عاقلم؟ ... تقريبا هيچكس ... اين همه درگيري و جنگ و دشمني هم همه اش از همينه كه هركسي فكر ميكنه خودش بالغ ترين و بزرگ ترين و كامل ترين انسان روي زمينه و واي به حال هركسي كه بخواد پا روي دم اين موجود ممتاز و يگانه عالم بگذاره...
راه حلش خيلي ساده است ...
دوستان ما در آنسوي آبها مدتيه كه بهش دست پيدا كرده اند و تا حدود زيادي بهش عمل ميكنند ... اين كه هركسي رو همونطور كه هست، بپذيريم ... كاري نداشته باشيم به اينكه اون آدم چرا اون كاري رو نميكنه كه من ميخوام، چرا اونطوري نيست كه من مي پسندم ...
نتيجه اش چيه؟ تا حدودي تنهايي ... اما اين تنهايي به همهمه پرگير و دار آزاردهنده اي كه در اطراف ما وجود داره،‌ ميارزه ...

و بزرگترين موهبتش؟ محترم شمرده شدن ...اينكه ميبيني با تمام ضعف ها و نقاط قوتت همه بهت احترام ميگذارن و كسي تحقير يا توبيخت نميكنه...

پ ن: به جاي اينكه در تمام مدت فكرمون رو معطوف به پيداكردن راهي براي منتقل كردن تقصيرات و بهانه هاي شكست ها و درجا زدن هامون به سوي ديگران باشم، يك كم فكر كنيم كه براي فرار از اين شكست ها و جبران خسارت ها چه ميتونيم بكنيم ؟ و بهتر است زودتر دست بكار شويم ...
 ريشه دار بودن و محكم برجاي ماندن كه به مفهوم ثابت ماندن ايدئولوژي دربرابر بادهاي هرازگاهي منفعت است، چيز خوبي است اما به محض اينكه مفهومش برميگردد به سمت لجبازي در برابر پذيرش هرنوع پيشرفت و اصرار بي اساس بر باقي ماندن و درجازدن، اسمش ميشود تحجر... سنگ شدن ... مثل سنگ شدن ...
 و من اين تحجر را نه فقط در مورد مذهبيون افراطي كه در مورد غيرمذهبيون و مذهب ستيزان افراطي كه اين روزها اين نكته را براي خود جاي بسي افتخار ميدانند، بكار ميبرم ... البته هيچ ايرادي به هيچ طرزفكر و عقيده اي ندارم ... فقط دوست دارم همه مان ياد بگيريم كه بايد به ديگران احترام گذاشت ... كه هر انساني با هر عقيده و چايگاهي تا زماني كه به ديگران آسيبي وارد نكند، حق دارد محترم باشد ...

پ ن: شعار نميدم ... خودم مدتيه تصميم گرفتم و دارم بهش عمل ميكنم ... خودم رو از خيلي جمع ها و آدمهايي كه حضورشان مزيتي جز سوهان كشيدن بر اعصاب و روانم نداشت، معاف كرده ام و نميدانيد چقدر وقت آزاد و جاي خالي پيدا كرده ام كه ميتوانم با دلخواسته هام پرشان كنم ... بپذيريم كه حرف زدن پشت سر ديگران، تحليل ماجراهاي زندگي اين و آن، و سرك كشي و  تفسير روزمرگي هاي آدمهاي آشنا و غريبه هيچ لذتي برايمان به همراه نمياورد جز ارضاي ضعف هاي ناتمام خودمان ...