Sunday, June 14, 2009

 براي تمدد اعصاب و به پيشنهاد مصرانه تيرداد به سفري چند روزه ميرويم . ميداند كه من عاشق سفر كردنم و به همين خاطر پيشنهاد سفر داده است ... كمي با اكراه ميپذيرم با اينكه ميدانم چاره دلتنگي هايم هميشه سفر كردن بوده است اما اين بار نميدانم چرا دست و دلم به راه نيست ولي تصميم ميگيريم راهي شويم .... به كدام مقصد؟؟؟

دبي را شديدا رد ميكنم . راستش همان يكباري هم كه رفتيم و با اينكه خيلي خوش گذشت را گاهي كتمان ميكنم . !! به تركيه فعلا فكر نميكنم . به نظرم ديدن كشورهاي اروپايي با كمي هزينه بيشتر ارزش خيلي بالاتري دارد پس روي آن هم خط قرمز ميكشيم ... تيرداد دستم را رو ميكند : بله ، حقيقت اين است كه در اين روزهاي تب و تاب و هياهو دلم نميخواهد از وطنم دور شوم...

راهي ميشويم و خوش ميگذرد ...ميخنديم ، شبها را تا نزديك صبح بيدار ميمانيم و تفريح ميكنيم . همه چيز عالي است و من تلاش ميكنم كه زندگي ام را در درون خودم هم به روال عادي اش برگردانم . بگذارم شادي در تار و پودم ريشه كند باز ... به همه غمها و دردها پشت پا بزنم باز و دوباره همه را وادارم كه به دنياي كوچك و شادم حسرت ببرند و به خوشبختيهاي كوچك و فراوانم رشك بورزند . از تيرداد ميپرسم كه با من خوشبخت است و جواب ميدهد " براي هزارمين بار .... بله هستم" و من در جوابش داد ميكشم : دروغگو و باز با هم ميخنديم و در كنار ساحل ميدويم وميگذاريم ديگران هم از شادي كوچك و صادقانه ما شاد شوند...

چند ساعتي ميگذرد و كم كمك ساحل خلوت تر ميشود... بوي شوري دريا ميايد و من همه اش را ميبلعم و به ياد مي سپرم كه به اين سرزمين عشق ميورزم ... به درياي تاريك و سياه نگاه ميكنم و ميخواهم كه همه دوباره شاد باشند ... همه ... حتي آنهايي كه اين چهل روز اخير برايشان سراسر پريشاني و درد بوده است ... تيرداد ميگويد " معجزه" طلب ميكني پيامبر كوچك؟ و من ميدانم كه راست ميگويد ... اين را از تلخي كلامش فهميده ام.

 ولي ... ولي دلم ميخواهد اميدوار باشم و به وقوع معجزه ام ايمان داشته باشم ... راستي ... خدا را چه ديدي؟

Never let the sun go down of you ... Never

 

Tuesday, June 2, 2009

 خوشحال بودم ... خيلي زياد ... قبل از رفتن عكس گرفتيم و من دستم را به نشانه پيروزي به علامت "هفت" گرفته بودم ... دسته جمعي رفتيم براي انتخاب... همه مهربان بودند همه آرامش عجيبي داشتند و انگار مطمئن بودند . من هم ... مطمئن بودم آنچه ميخواهم اتفاق مي افتد مطمئن بودم از انتخابي كه ميكنم ...مطمئن بودم از سبز بودن مردم ...

اولين آمارها را كه شنيدم ته دلم خنديدم كه براي تضعيف روحيه مردم اول آراء صندوقهاي خودي را اعلام ميكنند . تلويزيون را بستم و خوابيدم ... صبح وقتي خبر امار 18ميليوني را شنيدم نتوانستم روي پايم بايستم شل شدم و روي صندلي نشستم ... قلبم به شدت طپش داشت ... خدايا ... خدايا...

 اينقدر بغض دارم كه هيچ چيز جلوي اشكهايم را نميتواند بگيرد ... تمام فريادهايم را بغض كرده ام و بيرون ميريزم ... احساس آدمي را دارم كه دامنش را لكه دار كرده اند و نميتواند از خودش دفاع كند .... با گرفتگي از خانه بيرون ميزنيم ... از پنچ شنبه بعدازظهر خيابان ما را از دو طرف بسته اند ( ما همسايه وزارت شريف كشور هستيم) به آرامي مسيرمان را كج ميكنيم تا از جلوي ساختمان همسايه مان بگذريم ... جلوي درب ورودي ساختمان تجمعي است ... خود كاركنان هستند، آنها را به محل كارشان راه نميدهند ... مسخره است ديگر به خودشان هم اطمينان ندارند ... با صداي بلند ميگويم : " مگه اون داخل چه خبر است كه كسي را به داخل راه نميدهند ؟ " چند نفر برميگردند و مرا نگاه ميكنند ... تيرداد دستم را ميكشد و سرعت گامهايمان را بيشتر ميكنيم ... تا رسيدن به محل كارم برايم حرف ميزند كه مبادا حرفي بزنم ... مبادا كاري بكنم و من دلم نميخواهد بشنوم ... دلم نميخواهد ... دلم نميخواهد...

در شركت هستم و اخبار را از اينترنت و فيس بوك پيگيري ميكنم ... دست و دل هيچكس به كار نميرود ... همه بهت زده اند ... همه وارفته اند ... همه فريادهايشان را قورت داده اند و دلهايشان لبريز شده...

اخبار بقيه درگيري ها دست همه هست ... همه جا هست در تمام سايتهاي خبري و تحليلي ميبينيم و ميشنويم ... اليته اگر اقايان عزيز از ما بهتران تشخيص بدهند كه ما آدميم و شعورمان در حدي هست كه اجازه داشته باشيم به اين منابع دسترسي داشته باشيم...

 در خيابانم ... خشم و بغض فرياد ميشود ... عجيب است كسي نميترسد ... بگذار همه چيز تمام شود ... دست روي دست گذاشتن بس است ... كتك خوردن هم گاهي بد نيست ... يادت مياورد كه از كرختي در بيايي ... يادت مياورد كه مخالفي و اعتراض داري ... يادت مياورد كه نبايد عادت كني ... يادت مياورد كه : هاي ... يادت نرود ....

 همه ولي نگرانند ... هر ارزشي بهايي دارد كه بايد پرداخت ... وقتي اينقدر بي شرمانه ما را به نفهمي و بي شعوري متهم ميكنند ، وقتي به همين آسودگي همه ما را چهارپاياني تصور ميكنند كه سرمان همواره بايد به نشخوار گرم باشد ، فقط خودمان بايد حق مان را پس بگيريم ... خودمان با خون خودمان ...خودمان...

 لباس شخصي هايي را ميبينم كه هميشه يا عكسشان را ديده يا وصفشان را شنيده بودم ... و حالا ميبينمشان كه چطور مثل سگ هار به جان مردم افتاده اند ... ركيك ترين فحشهايي را كه شنيده و نشنيده ام از زبانشان با فرياد بيرون ميايد ... خون ... گرما ... فرياد ... فحش ... كتك ... فرار ...

تلفنم زنگ ميخورد ... مادر است ... صحنه هاي درگيري را از شبكه بي بي سي ديده است و ترسيده ... التماس ميكند كه به خانه خودمان نرويم ... اشك ميريزد و ما تسليم ميشويم ... آرام آرام از هيايو دور ميشويم و گويي تكه اي از قلبم همانجا ميماند ... دور ميشوم و خالي ... دور تر و خالي تر ... سر درد شديدي دارم و كنار خيابان ايستاده ايم . اينجا ساكت و خلوت است . انگار نه انگار چند تا خيابان پائين تر غوغايي بر پا است... مدتي ميگذرد حالم خوش نيست گلويم ميسوزد و چشمهايم ... تيرداد هم حس مشابهي دارد كه فكر ميكنيم مربوط به گاز اشك آور است... ماشيني عبور ميكند كه شايد اگر ما تمام زندگي مان را بفروشم نميتوانيم يك چراغش را داشته باشيم و صداي موزيك از پشت شيشه هاي بسته اش هم شنيده ميشود ... اشكهايم بي اختيار فرو ميريزد و به جدول پياده رو پناه ميبرم و خالي تر ميشوم...