براي تمدد اعصاب و به پيشنهاد مصرانه تيرداد به سفري چند روزه ميرويم . ميداند كه من عاشق سفر كردنم و به همين خاطر پيشنهاد سفر داده است ... كمي با اكراه ميپذيرم با اينكه ميدانم چاره دلتنگي هايم هميشه سفر كردن بوده است اما اين بار نميدانم چرا دست و دلم به راه نيست ولي تصميم ميگيريم راهي شويم .... به كدام مقصد؟؟؟
دبي را شديدا رد ميكنم . راستش همان يكباري هم كه رفتيم و با اينكه خيلي خوش گذشت را گاهي كتمان ميكنم . !! به تركيه فعلا فكر نميكنم . به نظرم ديدن كشورهاي اروپايي با كمي هزينه بيشتر ارزش خيلي بالاتري دارد پس روي آن هم خط قرمز ميكشيم ... تيرداد دستم را رو ميكند : بله ، حقيقت اين است كه در اين روزهاي تب و تاب و هياهو دلم نميخواهد از وطنم دور شوم...
راهي ميشويم و خوش ميگذرد ...ميخنديم ، شبها را تا نزديك صبح بيدار ميمانيم و تفريح ميكنيم . همه چيز عالي است و من تلاش ميكنم كه زندگي ام را در درون خودم هم به روال عادي اش برگردانم . بگذارم شادي در تار و پودم ريشه كند باز ... به همه غمها و دردها پشت پا بزنم باز و دوباره همه را وادارم كه به دنياي كوچك و شادم حسرت ببرند و به خوشبختيهاي كوچك و فراوانم رشك بورزند . از تيرداد ميپرسم كه با من خوشبخت است و جواب ميدهد " براي هزارمين بار .... بله هستم" و من در جوابش داد ميكشم : دروغگو و باز با هم ميخنديم و در كنار ساحل ميدويم وميگذاريم ديگران هم از شادي كوچك و صادقانه ما شاد شوند...
چند ساعتي ميگذرد و كم كمك ساحل خلوت تر ميشود... بوي شوري دريا ميايد و من همه اش را ميبلعم و به ياد مي سپرم كه به اين سرزمين عشق ميورزم ... به درياي تاريك و سياه نگاه ميكنم و ميخواهم كه همه دوباره شاد باشند ... همه ... حتي آنهايي كه اين چهل روز اخير برايشان سراسر پريشاني و درد بوده است ... تيرداد ميگويد " معجزه" طلب ميكني پيامبر كوچك؟ و من ميدانم كه راست ميگويد ... اين را از تلخي كلامش فهميده ام.
ولي ... ولي دلم ميخواهد اميدوار باشم و به وقوع معجزه ام ايمان داشته باشم ... راستي ... خدا را چه ديدي؟
Never let the sun go down of you ... Never
No comments:
Post a Comment