Friday, September 18, 2026

 


دلم نمیخواست اینقدر حرف بزنه، گریه کنه، با صدای شکسته توی گلوش از ترس هاش و آسیب هاش بگه. بدم میومد از اینکه اینقدر ضعیف و بی نقاب ببینمش. نه اینکه بخوام یک نسخه ایده ال و قوی باشه ولی دیگه الان برای این جیزها خیلی دیر بود. اون احساس ایگنور شدگی رو که بدون کوچکترین دغدغه خاطری توی رابطه بهم داده بود، الان داشت انتقامشو میگرفت.

ولی هیچی نگفتم. گذاشتم ادامه بده تا بیشتر و بیشتر از چشمم بیفته. نباید با اون ایگوی بزرگ پوشالی اش اینقدر منو دست کم میگرفت. لحظاتی حتی براش متاسف شدم اما، جایی برای انعطاف نگذاشته بود. مال من نبود دیگه. منم دیگه نمیتونستم تو هیچکدوم از قالبهایی که برام در نظر گرفته بود خودمو بگنجونم.

بیات شده بود همه چی... حتی حرف هاش، حتی اشک هاش. هیچی دیگه درست و بموقع نبود. و من آدم لفت اوور ها نیستم.

Thursday, September 17, 2026

 


ما شکست می‌خوریم که شکست را جدی بگیریم، اما فکر بررسی دقیق‌تر شکست هم معذب‌‌مان می‌کند. از ترس سرایت شکست به خودمان نمی‌خواهیم حتی لمسش کنیم. با این وجود باید دنبال شکست بگردیم، هم در دنیای بیرون و هم درون خودمان. باید به دنبال رد حضور شکست در همه جا، در سیاست، مذهب، کسب‌وکار و هر جای دیگری باشیم. چون با این‌ کار می‌توانیم شکست را اهلی کنیم و از آن چراغ راهی برای خود بسازیم.

همۀ‌ ما به دنیا آمده‌ایم که شکست بخوریم. تا دم مرگ تمرین شکست می‌کنیم و ادامۀ‌ کار را به دیگران می‌سپاریم. شکست هم مثل گناه می‌تواند ننگین باشد و اعتراف به آن ما را خجالت‌زده کند. شکست زشت هم هست. به‌ همان زشتی گناه. شکست می‌تواند به اندازۀ‌ خود زندگی بی‌رحم و خانمان‌برانداز باشد. اما شکست معمولاً به اندازۀ‌ کافی بررسی نمی‌شود، کلاً نادیده انگاشته می‌شود یا حتی بدتر، به دست مرشدهای خودیاری و بازاریابان و امثالهم به چیزی مد روز تبدیل می‌شود. همۀ این گروه‌ها با تلاش‌های جدی‌شان برای عوض کردن تصویر شکست و قالب کردنش به مشتری به عنوان پلۀ موفقیت، مضحکه‌ای از این مفهوم ساخته‌اند. پرسش این‌جاست که چگونه شکست واقعی را از شکستی قلابی که در بساط مرشدان خودیاری پیدا می‌شود، تشخیص بدهیم. جواب ساده است: شکست همیشه به فروتنی منجر می‌شود. اگر نشد، شکست واقعی نیست.

* کتاب در ستایش شکست نوشته‌ی کاستیکا براداتان

** ویدیویی از Willem Defo هست که توش خیلی عادی داره میگه سعی کن شکست بخوری. گند بزنی گاهی. سعی نکن همش بی نقص و پرفکت و بهترین باشی. بجاش یک وقتایی بگذار خرابکاری کنی و بد بازی کنی و شکست بخوری. واسه اینکه نگذاری اضطراب ناتمام ایده آل گرایی از پا درت بیاره.



Tuesday, September 15, 2026

 


اینو از پست های قدیمی خودم خوندم و گریه کردم... چقدر بالغ و قشنگ و فهمیده بودم، هستم هنوزم؟ ضمن اینکه فکر نمیکنم دیگه بتونم اینقدر قشنگ به فارسی خودمو بنویسم که چه حیف. ولی بهرحال تمرین میکنم و همین مهمه.  

 

Saturday, December 31, 2016

از رابطه که بیرون می آییم، بخش بالغ روان مان می داند که چیزی تمام شده، که دیگر دو تا آدم رابطه، ربطی بهم ندارند. که قصه ی نشدن های اینطوری، معمولن آدم بد ندارد، که نشدن ها ناشی از بد طینتی نیستند، جزیی از رقص زندگی اند و باید مثل رسیدن به نرسیدن احترام گذاشت...اما همزمان آن کودک احساساتی عمق روان ما، چنین چیزی را نمی پذیرد. خودخواهی ذات کودک است. این کودک دلش می خواهد به رغم پایان رابطه و در حالی که خودش آزادانه دارد گل می چیند، گل سابق، مثل یک آفتابگردان حرفه ای مدام چشمش به دنبال خورشید ذات ذی وجود ایشان باشد. خوب بدیهی است که نمی شود. آدم ها با هر درجه از شدت و ضعف عواطف بالاخره باور می کنند که چیزی گذشته و تمام شده و از پی زندگی شان می روند.

مدیریت تضاد این بالغ و کودک کار اسانی نیست. بدون این مدیریت ما یا توی سر کودک می زنیم و او را بخاطر حسش تحقیر و تادیب می کنیم یا تن می دهیم به کودک و تلاش می کنیم به آدم سابق زندگی مان صدمه بزنیم، آزارش دهیم و یا در بهترین حالت رنج و غم را می پذیریم و به جای ویران کردن دیگری، شکنجه ی دایم خودمان را آغاز می کنیم

 هر دوی این راه ها منتهی به خود ویرانگری هستند. بهترین راه حل، انقدری که من آموخته ام ایجاد دیالوگ میان بالغ و کودک است. یک جور هایی باید رنج کودک را به رسمیت شناخت و اجازه تحقیر کودک درون را به بالغ نداد و متقابلن باید راه حل های بالغ را تایید کرد بدون اینکه تسلیم توفان احساسی کودک شد.

خلاصه اش کنم باید بتوانیم برای کودک رنجیده درون مان مادری کنیم و برابر جهان بیرونی بالغ باشیم. رابطه ای که تمام شد، دیگر تمام شد؛ گذشته ای که گذشت، دیگر گذشت. اگر واقعن کسی را دوست داشته ایم زمانی و نرسیدیم، یادمان باشد که کسی را خواسته ایم و دل دادیم و دل حرمت دارد و به حرمت دل خودمان هم که شده، از خوشحال بودن و عاشق بودن معشوقی قدیمی، شاد باشیم. کودک مان این حرفها را می فهمد اگر بالغ، پدرانه اما جدی برایش از شکوه دوست داشتن واقعی بگوید. دوست داشتنی که شادی خود را در رضایت آدم آن سوی رابطه جستجوی می نماید، بی آنکه او را بخاطر تلاش برای شاد نگه داشتنش مدیون کند.

آدم ها را باید رها کرد که بروند عاشقی کنند. باید بار کارما به دوششان نگذاشت، طلبکارشان نشد، درس ها را گرفت و دل داد به رقص زندگی...آدم ها را باید با دل نگه داشت نه با دست همانطور که باید با دل رها کرد نه با دست!

Monday, September 14, 2026

 


از وقتی که مثلا در رو بسته بودم  ولی یکم هنوز باز نگهش داشته بودم، تا وقتی که دیگه طاقتم تموم شد و کامل بستمش، سه هفته طول کشید. توی این سه هفته، خیلی نوسانات شدیدی رو توی احساساتم تجربه کردم. از همه شون دردناک تر این که بعد از این همه خوندن و یاد گرفتن و تراپی و کوچ گرفتن و رشد و آگاهی و ... چطوری و چرا وا دادم و اجازه دادم باز توی همون موقعیت و شرایط قرار بگیرم فقط ایندفعه از یک مسیر دیگه؟ چرا باز دوباره گیر افتادم تو تله اعتراض بموقع نکردن و پذیرفتن هر رفتار و حرفی از سر لطف یا مهربونی یا خستگی یا بی تفاوتی یا هر دلیل نادرست دیگه ای... چی شده بود؟ چرا یادم رفته بود؟ میدونم خب، چون فقط دونستن مهم نیست، آدم باید بتونه، و من نتونسته بودم.

خلاصه که دارم کند و کاو میکنم خودمو و همه رو هم دارم مینویسم. بعضی چیزها که یادم میاد قلبم چنگی میشه. مثلا اینکه باز کنار خودم نبودم و خودمو تنها گذاشتم،یا اینکه بخودم احساس نا امنی دادم اونم وقتی که خیلی  آسون میشد از خودم محافظت کنم؟

میدونی چی برام خیلی شفاف شد تو همین نوشتن ها؟ اینکه بما ربطی نداره که پارتنرمون هی مداوم با خودش در مبارزه است و خودش رو کتک میزنه، و چون بهرحال که هر دو طرف مبارزه خودش هست، چیزی بجز خشم و عصبانبت و یکجوری عقده و کینه از همه کس و همه چی نمیمونه براش که به دنیا و به ما بده. خب، بما ربطی نداره واقعا. چرا باید بریم بشیم یک بخشی از این مبارزه نامرئی احمقانه و هی بخواهیم طرف یکی شون رو بگیریم، که چی؟ چه فرقی بحال ما داره وقتی یکی دیگه انتخاب کرده با خودش بجنگه بجای اینکه چمیدونم مثل من خودشو مشاهده کنه فقط. یا بپذیره حتی. 

آخه وقتی هر دو مبارز یکی هستن و یکی شون که ببره در واقع همزمان هم داره میبازه، یعنی هیچ انتهایی وجود نداره برای این چرخه و فقط ماییم که داریم خودمونو هلاک میکنیم که طرفدار کدوم ور ماجرا هستیم و چرا و... میدونی حتی همین که بخواهیم توضیح بدیم و دلیل بیاریم چرا طرف کدوم ور ماجرا رو گرفتیم هم باعث میشه همه کاسه کوزه ها سر ما بشکنه. پس همش یک مبارزه تلخ و بی انتهاست. چون هیچکس مسئول آشتی دادن آدمیزاد با خودش نیست بغیر از خودش.

پ ن: همینو میخواستم بگم. یعنی بنویسم. ولی چقدر حرف دارم و چقدر نوشتن یادم رفته و برام سخت شده.


Thursday, September 10, 2026

 


معادله سر راستی بود. فقط اونقدری شجاعت نداشتم و همش لای در رو باز نگه میداشتم که بخودم الکی عذاب بدم؟ یا حتی با رفتن و اومدن و تلاش کردن و کارهای قشنگ کردنش، ایگوی نداشته ام رو تطمیع کنم؟ نه خب... تموم شده بود برام. خیلی وقت پیش تموم شده بود. اونقدر بهم احساس تنهایی داده بود که برسم باین نقطه. ولی... ولی هنوز لای در رو باز نگه داشته بودم که یک نور باریکه ای هم که شده بیاد تو. 

خب؟ آخه این درِ نیمه‌باز فقط امید به برگشتن نبود برام. یک جور مسکن هم بود برای همه ترس ها و سرگشتگی ها و زخم هایی که تو ماه های اخیر بطور غیر معمولی سر همه مون آوار شد. انگار یکجورایی بخودم بگم که هست حالا، با اینکه ته دلم میدونستم که نیست. اما همین امید واهی یعنی لازم نبود یک فقدان دیگه رو وسط این همه ماجرا، تجربه کنم. چجوری بگم؟  که نباشه ولی هر وقت بخوام یکمی هم باشه. طبعا نه خودم آزاد شده بودم، نه میگذاشتم  اون بره. همش پشت در نگهش داشته بودم.

برای هزارمین بار، دو دو تا همیشه چهار تا نیست. بعلاوه اینکه دنیا هم جای اصول و انصاف نیست. حتی اگر روز تولدم توی فرودگاه با گل و شامپاین و بادکنک اومده باشه استقبالم که بهم نشون بده داره تلاش میکنه، در همون لحظات هم میدونم که دیگه نمی خوامش اما میترسم که با نبودن واقعی اش هم روبرو بشم... میبینی؟ دنیا برای هیچ کدوم مون جای عادلانه ای نیست.

گفتم که معادله سر راستیه اما لزوما  آسون و بی درد و دردسر نیست و این میان ترس هم هی میاد و می‌ره و همه چی رو سخت تر میکنه.صبح فردای تولدم، از تخت که اومدم بیرون بخودم گفتم؛ این در رو همین امروز میبندم. هرچی هم تاریک و ترسناک بشه، اشکالی نداره. من امروز این در رو میبندم... و خب، بستم.