دلم نمیخواست اینقدر حرف بزنه، گریه کنه، با صدای شکسته توی
گلوش از ترس هاش و آسیب هاش بگه. بدم میومد از اینکه اینقدر ضعیف و بی نقاب
ببینمش. نه اینکه بخوام یک نسخه ایده ال و قوی باشه ولی دیگه الان برای این جیزها خیلی دیر بود. اون
احساس ایگنور شدگی رو که بدون کوچکترین دغدغه خاطری توی رابطه بهم داده بود، الان داشت انتقامشو
میگرفت.
ولی هیچی نگفتم. گذاشتم ادامه بده تا بیشتر و بیشتر از چشمم
بیفته. نباید با اون ایگوی بزرگ پوشالی اش اینقدر منو دست کم میگرفت. لحظاتی حتی براش
متاسف شدم اما، جایی برای انعطاف نگذاشته بود. مال من نبود دیگه. منم دیگه
نمیتونستم تو هیچکدوم از قالبهایی که برام در نظر گرفته بود خودمو بگنجونم.
بیات شده بود همه چی... حتی حرف هاش، حتی اشک هاش. هیچی
دیگه درست و بموقع نبود. و من آدم لفت اوور ها نیستم.

No comments:
Post a Comment