Wednesday, August 24, 2016

 حرفهاي ناگفته تلنبار شده دارم كه اگر تا آخر دنيا هم بخواهم بگويمت باز هم زمان كم دارم. اما يك حس غريبي اين روزها يقه ام را دودستي چسبيده و ول نميكند. يكجور كه انگار آمده اي و تمام دلم را خالي كرده اي ... انگار كه يك حفره در من يه اندازه خودت ،‌ به قالب خودت درست كرده اي و رفته اي. حالا من خالي مانده ام اينجا،‌ نه ميتوانم از داشتن اين حفره در بطنم خوشحال باشم،‌ نه ميتوانم براي جاي خاليش اشكي بريزم ،‌ نه ميتونم حرفي ازش بزنم، نه ميتوانم كسي را پيدا كنم كه قالب اين حفره باشد تا بگذارمش توي حفره كه پرش كند و تنهائيهايم را هم پر كند و زندگيم را تكاني بدهد از اينهمه رخوت و سكون... نميخواهم تو را برنجانم يا اينكه منتي بر سر هيچكداممان باشد . اين فقط بحث نياز است ،‌ نيازهاي طبيعي يك انسان به حس علائم فيزيكي دوست داشتن ‌مثل آغوش مثل نوازش مثل بوسه مثل هر چيزي كه نشانم بدهد دوستت دارم گفتن هايت فقط حرف و كلمه نيست ... ولي اين راه دور فقط تابلوهاي ممنوعه اين علائم را به من هديه كرده است و بس

 قبلا هم به تو گفته بودم كه از اول هم خوب ميدانستم وفاداري سخت است ... دردناك است ... حالا هم از تو نميخواهم كه به عادت هميشگي لاي منگنه ات بگذاري ام كه : زندگي كن و لذت ببر و فلان!! فقط ميخواهم بفهمي كه در تو نبودنها من چطور به بودنت محتاجم. اينكه نميتوانم بين نيازهاي خودم و شرايط موجود تعادل برقرار كنم مرا ميازارد. حسي گزنده دارم ... ميتوني بفهمي كه چي ميخوام بهت بگم؟