حرفهاي
ناگفته تلنبار شده دارم كه اگر تا آخر دنيا هم بخواهم بگويمت باز هم زمان كم دارم.
اما يك حس غريبي اين روزها يقه ام را دودستي چسبيده و ول نميكند. يكجور كه انگار
آمده اي و تمام دلم را خالي كرده اي ... انگار كه يك حفره در من يه اندازه خودت ،
به قالب خودت درست كرده اي و رفته اي. حالا من خالي مانده ام اينجا، نه ميتوانم
از داشتن اين حفره در بطنم خوشحال باشم، نه ميتوانم براي جاي خاليش اشكي بريزم ،
نه ميتونم حرفي ازش بزنم، نه ميتوانم كسي را پيدا كنم كه قالب اين حفره باشد تا
بگذارمش توي حفره كه پرش كند و تنهائيهايم را هم پر كند و زندگيم را تكاني بدهد از
اينهمه رخوت و سكون... نميخواهم تو را برنجانم يا اينكه منتي بر سر هيچكداممان
باشد . اين فقط بحث نياز است ، نيازهاي طبيعي يك انسان به حس علائم فيزيكي دوست
داشتن مثل آغوش مثل نوازش مثل بوسه مثل هر چيزي كه نشانم بدهد دوستت دارم گفتن
هايت فقط حرف و كلمه نيست ... ولي اين راه دور فقط تابلوهاي ممنوعه اين علائم را
به من هديه كرده است و بس …
Wednesday, August 24, 2016
Subscribe to:
Posts (Atom)