Friday, July 17, 2015

براي رشد، بايد راه رفت... قدم به قدم... يك قدم ثابت بايد باشد و تكيه گاه و قدم ديگر گامي است به جلو... كه وقتي به زمين رسيد ‌بايد محكم شود، بايد آنقدر جايش سفت باشد تا خودش  بتواند يك تكيه گاه براي شروع بعدي باشد... يادم بماند توي اين ساكن شدن، توي اين تكيه گاه درست كردن براي شروعي ديگر، شكرگزاري يادم نرود...

خب،‌ پركاري كه هست ولي بيشتر بهانه ها خودشان را اعمال ميكنند براي ننوشتن...  آرامشي اتفاق افتاده توي اين روزهاي پركار دوان دوان كه  بايد بگذارم همينجور بماند... بي هيچ حرفي...


 پ ن: دلی بای ِ من، تا تو هستی هيچ چراغی نور نمی‌دهد، خورشيدکم... تو با لکنت حرف بزن که من با لکنت تو را ببوسم... به زبانت فشار بياور، زمانی طولانی تا چيزی بگويی، به لب‌هام فشار می‌آورم زمانی طولانی تا تکه تکه و لکنت‌دار ببوسمت...
 زبانت می‌گيرد؟ خيال کن لب‌های من هم می‌گيرد... به لب‌های تو می‌گيرد... بگذار تکه تکه ببوسمت، تکه تکه پرپرت کنم، بوی تنت را بنوشم... با لکنت... جوری که خدا هم مجنون شود... نمی‌شود؟

دلی بای و آهو - عباس معروفی


Thursday, July 16, 2015

آبی یعنی دل من ... دریایی که اسیره
  پاییز است و توی این هوای خنک خاکستری کمی دلتنگم! دوشنبه روز آزمایش مجدد است و دروغ است اگر بگویم کمی مضطربم، خب خیلی مضطربم! برای فرار از اضطراب تبعات احتمالی بیماری و افکار موریانه ای دلایل ورود ویروس به بدنم، مثل یک مورچه کارگر خیلی کار می کنم، کم حرف می زنم، کم غذا می خورم. به جایش ورزش می کنم، بیشتر از همیشه و لبخند می زنم، به همه...

به همه آدم های بالا و پایین زندگی ام، خب اینجوری است، بالا و پایین دارد زندگی، آدم ها که نباید تا ابد با هم دشمن بمانند. دلیل نمی شود خط زندگی همیشه آنطور روی سطح پایین امتداد پیدا کند، من؟ بالا کشیده ام خودم را همیشه.
 
خط زندگی آدم ها و تقابل شان با همدیگر بالا و پایین دارد، زیاد! گاهی از بالای اوج یکهو چنان سیر نزولی می افتد در دامنه حرکتی ات که با هیچ منطق و برهانی نمی توانی دلیلی برایش پیدا کنی! اما خوب است که وقتی دوباره برمی گردی و از همان نقطه های قبلی می گذری، این بار که با ورودی های جدید دامنه ای متفاوت برای خودت تعریف کرده ای، خروجی های تازه ای به دست میاوری! مثل قدرت بخشیدن آدم های کوچک و پرسر و صدایی که فاصله خط زندگی شان از خط زندگی خودت از بی نهایت پایین تا بی نهایت بالاست...
 
 
داريم حرف ميزنيم و بهش ميگويم من ضعيف شده ام... اين ضعف ها با من غريبه اند چون من هميشه آدم سرسخت و محكمي بوده ام و هيچوقت به چيزي تكيه نكرده ام. يعني زندگي ام اينطوري پيش رفته كه من هروقت نياز داشتم چيزي يا كسي كنارم باشد كه بتوانم دستم را بهش بگيرم و بلند شوم، چيزي وجود نداشته! من بوده ام و زانوهاي خودم... اما ميدانيد كه گاهي آدم خسته مي شود؟ گاهي زانوهاي آدم مي لرزند چون نبودن ديگران گرچه بي اهميت است اما اينكه كنار بايستند و شعار بدهند و هرازگاهي پشت پايي هم برايت بياندازند، خسته كننده است... من خسته ام و ضعيف ام و نياز دارم كه تيمار بشوم... چون زانوهايم به درمان دست هايم  عادت كرده اند،‌ انگار كه ديگر جواب نمي دهند!

بله، براي كساني كه خودشان را از هيچ و حتي زير هيچ به "جايي" قابل توجه و مطلوب خودشان رسانيده اند، پوست شان كنده شده و پدرشان درآمده تا اين زانوهاي لامصب را در هر شرايطي ايستاده نگه دارند، سرپا بايستند و حتي لبخند بزنند، سخت است كه بگذارند ديگران اين داشته ها را ازشان بگيرند، مسخره كنند، زير پايشان بگذارند و بي اهميت از كنارشان رد شوند اينطور كه "خب، همين كه هست... كه چي؟"

نه بايدي هست، نه الزامي، نه اجباري... آدم توي زندگي اي كه يك بار و فقط يك بار فرصتش را دارد حق ندارد اين همه دلگير و ضعيف بشود، آن هم وقتي كه نه بدخواهي اي دارد، نه فكر سوء استفاده و منفعت طلبي است، نه توهين ميكند و نه آسيبي ميرساند... اهميت دادن به حساسيت ها و خواسته هاي آدم ها كار ارزشمندي است هنوز كه خيلي ها از پسش نمي توانند برآيند...

 پ ن: خوشم نمياد ... از اين باز نگه داشتن آپشن هاي رابطه هايي كه درگيرش هستيم... كه اين روزها چقدر هم نشانه امروزي بودن و زرنگ بودن و باحال بودن آدم هاست... نه تنها خوشم نمياد،‌كه حالم هم بهم مي خوره...
پ ن: كتاب مي خونم و خودم رو التيام ميدم... فكر ميكنم و نتيجه اي نمي گيرم... باز كتاب مي خوانم و مي خوانم ... سفر آقاي فيل... ليدي ال... عطر سنبل، عطر كاج... سرزمين گوجه هاي سبز... دلم مي خواهد اينجا نباشم...اينجا که من به عشق فکر می کنم... به اين که چند نفر دارند يک شب دلتنگ را با "in the mood of love"  پشت سر مي گذارند... از اين همه آدم چند تايشان توانسته اند بی خيال بازی آزار دهنده آپشن هاي باز روابط بي سرانجام شوند؟ چند نفرشان دلشان مي خواسته بروند سفر ؟ و کدامشان فقط می خواست زندگی کند؟ زندگي...

پ ن: شايد ، شايد که ما نيز عروسک های کوکی يک تقدير بوده ايم... ما هرگز از آن چه نمی دانستيم و از کسانی که نمی شناختيم ترسی نداشتيم ...هيچ پايانی به راستی پايان نيست. در هر سرانجام، مفهوم يک آغاز نهفته است...چه کسی می تواند بگويد "تمام شد" و دروغ نگفته باشد...!
بار ديگر
 شهری که دوست می داشتم/ نادر ابراهيمی

Wednesday, July 1, 2015


بی نهایت آرامم و زندگی را دوست دارم. جدای از تغییرات بزرگ و بسیار دلخواهی که برایم اتفاق افتاده، قرص های جدید با دوز جدید هم خوب کارشان را انجام داده اند... تمام جان و روانم بوتاکس شده انگار! 
من ولی راضی ام!
پ ن:  یک گل رز و بعدش یک حرف A ... تو نوشته هاش اینجوری صدام میکنه و من با سرعت بیشتری ازش فرار میکنم!