Sunday, August 16, 2009

 از صبح از اين ساختمان نيمه كاره بغلي صداي سنگ مياد و من رو به زور ميبره به سالهاي دوري كه دلشوره برام مياره ... آخ بوي آهن و الكترود و سنگ ... پنجره رو نيم باز ميكنم اما اين صداهاي آشنا رهام نميكنه ... خودم رو سرگرم كار ميكنم تا يادم بره و چيزي نشنوم اما نميشه انگار با من سر لجبازي گذاشته اند اين صداها ، ‌اين بوها ، اين خاطرات لعنتي نفس گير...

مبارزه ميكنم و هدفون توی گوشم ميچپانم و هی به خودم دلداری ميدهم که چند ساعت بيشتر باقي نمانده تا پايان كار و بعد تمام مسير برگشت را پياده ميروم و با خودم خلوت ميكنم و هواي بهاري را نفس ميكشم و همه اين فكرها را دور ميريزم و كمي به خودم ميرسم. اينجا سرم خيلي شلوغ شده سرسام گرفته‌ام و گاهي واقعا ديگر نميتوانم اين همه همهمه و حرف زدنها و صدای زنگ تلفن را تحمل كنم...

 ميزنم بيرون و چند دقيقه اي بيرون از شركت براي خودم راه ميرم و آدمها ، مغازه ها، رنگها را نگاه ميكنم ... فكر دارم فكر كارهايم و آينده بلاتكليفم كه نميتوانم برايش برنامه بريزم چون راستش تكليفم را نميدانم مثل اينكه اختيارت را دست كس ديگري داده باشي ... چه كنم چه كنم هاي پشت سر همي كه از خودم ميپرسم كلافه ام كرده و بيجواب ماندشان كلافه ترم ميكند. توي آفتاب دلچسب بهاري دارم راه ميروم و خنكي هوا توي صورتم ميخورد ، نميدانم حس ميكنم كم كمك گرم كه ميشوم آرامش عجيبي هم آرام آرام زير پوستم ميدود ، اين حس سنگين شدن كه بهم دست ميدهد ياد حرف خودم ميافتم...

 Actually while Im enjoying my life, I feel Im getting fatter

 و ياد لبخند مهربان و نگاه گرم پرحرف تو و ياد احساساتي كه در من شعله ور كردي و آب كردي يخ زدگي زندگيم را ... بر من چه رفته است در اين چند ماه اخير ؟

من چه دلتنگتنم و چه بي اختيارتر در رفع اين دلتنگي ... و با اين همه من چه خوشبختم...

 ... حالا اينقدر كش بده كه گند همه چي بزنه بالا و ديگه هيچ رقمه نشه جمعش كرد ، بي عرضه ترسو...

 

Tuesday, August 4, 2009

 


در همسايگي من همكار آقايي هست كه تازگيها به اتاق ما و به زور تحميل شده ... از اولش هم ازش خوشم نميومد نه براي اينكه خلوت دوستانه ما رو در محيط كار گرفت ، نه براي اينكه يقه پيرهنش هميشه تا نافش بازه ، نه براي اينكه براي رد كردن يك ايميل نصف خطي نيم ساعت وقت ما رو با سؤالهاي مسخره اش ميگيره ، نه براي اينكه موزيك اسكرين لعنتي كامپيوترش موزيك هاي احمقانه اعصاب خورد كنه ، و ... نه حتي براي اينكه رفتارش مثل يك پسربچه 16 ساله كودنه تا يك مرد 39 ساله جا افتاده .

دليلي كه من از اين آقا حالم بهم ميخوره اينه كه ايشون با وجود داشتن همسر كه البته حاصل ازدواج دومشون هم هست ، دوست دخترهاااااا دارند و با بي شرمي تمام هر يكي دو ساعت يكبار تماسي برقرار كرده و قربان صدقه و قرار هاي نيم روزي و شوخي هاي حال بهم زن بي مزه و ... و در عوض هر وقت همسر محترم و بدبختش بهش زنگ ميزنه داد و بيداد و بد اخلاقي كه من كار دارم و سرم شلوغه و براي چي هي زنگ ميزني مزاحم ميشي و از اين دست جملات رديف ميكنه و به قول خودمون دست به سرش ميكنه...

 من واقعا نميدونم واقعا اين معضل تو جامعه امروز ما چرا اينقدر داره همه گير ميشه؟ كسي دليلش رو ميدونه ؟بابا جون ... توي متاهل طرفت رو يا ميخواي يا نميخواي ديگه . اگه ميخواي كه بمير و باهاش بساز ديگه اگر هم نميخواي گور باباي تو و اون با هم كرده، هم خودت رو خلاص كن هم اون بيچاره رو (كنار گود نشستم ميگم لنگش كن هان؟)

 در همين راستا چند وقتيه دارم فكر ميكنم كه اگه من توي موقعيت خانم اين آقا باشم - خداي نكرده – دوست دارم همكار همسرم اين قضيه رو بهم اطلاع بده يا نه؟ خيلي پستم نه؟

 

اگر تو نبودي ... من مدتها پيش از اين بريده بودم . هرگز به تو نگفته ام و نميدانم كه آيا خواهم گفت يا نه . ولي خوب است حداقل خودم بدانم كه يك جايي به اين چيزها اعتراف كرده ام ...

Monday, August 3, 2009

 همين چندوقت پيش وقتي آخرين تصميمم رو گرفتم ، وقتي خواستم انسانيتم رو نجات بدم ، می دانستم که سختی های زيادی پيش رويم است اما برايم مهم نبود. مهم اين بود که برای اولين بار روی پاهای لرزان خودم ايستاده بودم و همين پاهاي لرزانم مرا خيلی جا ها برد، از كسي پنهان نميكنم كه چند بار و با چه شدتي زمين خوردم ... اما باز برخاستم و سر زانوهايم را تکاندم. در دهايم را بغض كردم و قورت دادم و ادامه دادم ، با همان پاهاي ترسيده لرزان هي گام برداشتم و بالاخره همين پاها مرا تا اينجا کشاند...

 حالا شايد خيلي ها فكر كنند من باخته ام ،‌من بايد تحمل ميكردم ،‌من بايد با زندگي ام كنار ميامدم و ... و ... و ...  خب يك لحظه از اينكه اينقدر خودم را دوباره دوست دارم و با خودم احساس بهتری دارم را با تمام سالهاي گذشته عوض نميكنم . همانطور که اين زن تنها و به ظاهر آسيب پذير را بيشتر از آن زني که خودش را به زندگي كوركورانه لجن زده فروخته بود دوست دارم...

شمعي را روشن ميكنم كه عطر مگنوليا دارد ... شمعي است كه شايد دو ماه پيش با حال و هوايي نگفتني روشن اش ميكردم و پازل ميچيدم و باز هم همين بو را داشت. ،‌حالا برش ميدارم و با دستهاي خودم روی مزار زنی ميگذارم اش که قدرتهای خودش را نمی شناخت ، قدر خودش را نميدانست ، اما با قدمهای لرزان و نا مطمئن ،‌دست خدا را گرفت و راههاي تاريک بدون چراغ را سفر كرد و خود را نجات داد . خوشحالم و ميدانم كه مسافرم ... نمی دانم به کجا می روم اما اين سفر مال خود خودم است . همين سفري كه هيچ مقصدی ندارد جز رسيدن به خودم و ايستادن روی پاهای لرزاني که ايمان دارم به وقتش پر ميكشند و مرا به آسمان خواهند برد...

 خوبي اش اين است كه حالا ديگر پدر و مادرم هم دانسته اند كه ميخواهم زندگي ام را وقف پريدن كنم و اصراري به سكونم ندارند. از همان شبي كه با پدرم دردو دلي خيس ميكردم و مادرم فقط نگاه ميكرد و لبخند ميزد همه چيز را دانستم ...آن شب صدايشان زدم و شروع كردم: شما هميشه درسهای زيادی از ارزشهاي واقعي زندگي به من دادید. ممنونم ، اما فكر نكرديد وقتي ميبينم ارزش های تان با آنچه می ارزيد زمان تا آسمان فرق داشت ، چقدر ممكن است كم بياورم ؟ چرا وقتي تكرار ميكرديد خوشبختی به پول نيست، نگفتيد كه پس به چيست ؟ تا من هي فكر نكنم سوار تويوتا باشم و خوشبخت نباشم خيلي بهتر از آنست كه در روزهاي سرد و گرم در خيابان بمانم و باز هم خوشبخت نباشم! يادتان هست ميخواستيد آدمها را از روی ظاهر و شان اجتماعي شان قضاوت نکنم؟ فهميديد من بر اين اساس با زشت ترين و فقير ترين و شکست خورده ترين مرد دنيا زندگي كردم؟ اما نگاهش كه ميكردم به خود م تشر ميامدم که نبايد به خاطر قيافه اش قضاوتش کنم.

 بعد ها که خواستم ترکش کنم و هزار جور آزارم داد و تهديدم کرد فهميدم که آدمهای زشت ، آدمهای مايوس و ناموفق، آدمهاي فقير ، آدمهاي كوچك ، درونشان هم زشت و منزوی می شود.... به من بگوئيد چرا آنوقتها كه توي گوشم فرو ميكرديد من با همه برابرم ،‌من به واسطه زن بودنم از هيچكس برتر يا پائين تر نيستم ... چرا نگفته بوديد كه بقيه مردهاي اين سرزمين اينطور فكر نميكنند؟ چرا وقتي مرا هميشه براي جنگيدن هل ميداديد و تنها به ميدانم ميفرستاديد ،نگفته بوديد که آدم اگر بخواهد در برابر دنيا بايستد ، تاوان سنگينی را ميپردازد که شايد مرگ در برابرش هيچ است. چرا وقتي كه هي به كتاب خواندن تشويقم ميكرديد نگفتيد اگر به جاي آنهمه ساعت خواندن تلاش كنم كمي احمق بمانم ، بي خيال باشم ، آسان بگيرم ،‌پسربازي كنم، خل بازي درآورم، كار زيادي نكنم ، لم بدهم ، بخورم و بخوابم ، از صبح تا شب بفكر مهماني و مدل مو و رنگ لباس و اين چيزها باشم ... آنوقت توي اين آشفته بازار دنيا كارم خيلي بهتر پيش ميرود ؟

چرا به من نگفتيد دنياي اصولي و زيبايي كه يادم داديد همين دنيايي نيست كه فقط زخم زدن بلد است و من هي نبايد شت سرهم بزرگواري كنم و ببخشمش ؟ چرا يادم نداديد انتقام بگيرم ؟ چرا آن روزها كه هي ميگفتيد خدا هميشه مرا ميبيند و ميداند كه چه ميكنم ،‌نگفتيد چرا خدا بقيه را نميبيند ؟ وقتي يادم مي داديد كه دروغ نگويم و همه اصول زندگيم را برپايه صداقت بريزم ، چرا نگفتيد هيچكس اين روزها ديگر به خودش هم راست نميگويد؟ شما ... مرا كه تك دخترتان بودم ،‌مرا كه ته تقاري تان بودم ، ناز پرورده نکرديد ،‌لوس نكرديد ، به جايش هي دستم را كشيديد و هلم داديد كه روی پای خودم بايستم ، مستقل شوم ، مبارزه کنم و انديشيدن را ياد بگيرم . حالا ديديد كه هيچكدامشان در زندگي ام بكارم نيامد؟ ديديد كه جاي من و مرد بچه ننه و لوس زندگي ام چطور باهم عوض شده بود ؟ ديديد زير بار مسئوليتهاي زنانه و مردانه زندگي چطور درمانده و خسته باز به خودتان پناه آوردم ؟

 ولي ... ‌من همه اينها را گفتم كه به اينجا برسم كه من خيلي دوستتان دارم، كه مرا "هميني كه هستم" بزرگ كرديد و من از خودم با تمام اين دردهايي كه برجسم و دل دارم ، ‌با همين پاهاي لرزان راضي ام . خواستم بدانيد كه من اين مني را كه شما از من ساخته ايد خيلي دوستش دارم ، حتي اگر خيلي هم به درد اين روزگار نخورد ...