Thursday, September 24, 2009

 كار خوبي كردم

 کار خوبي نكردم

 كار خوبي كردم

 كارخوبي نكردم

 ...

 نميدانم كار خوبي كردم يا نه؟ اما ... مرا قضاوت نكن اگر اينجا را ميخواني ... كه مجبورم نكني به خود سان*سوري...

 خيلي بعد نوشت: حدود يك سال و نيم ميگذره ... كار خوبي كردم؟ كه عاشقت شدم؟ كه حسرت جامانده ات را از دلم پاك كردم؟ كه بالاخره طعم آغوش پرمهر پراز گرمايت را چشيدم؟ طعم آن بوسه هايي كه سهم من نبود؟ حق من نبود؟ كه با تو همه زندگيم را به بادفنا سپردم؟ كه نميتوانستم مثل تو دوچيز را دركنارهم بخواهم و داشته باشم ... و آنكه من خواستم تو بودي ... كار خوبي كردم؟ كار خوبي نكردم؟ ... نميدانم ... ولي پشيمان نيستم ... از اين بازي روزگار ... از اين همه بالا و پائين رفتن هاي مكررم با تو و بي تو ... از اين دلتنگيهاي موقت بي صاحابي كه رهايم نميكند ... از اين آدمي كه تمام روزنه هاي وجودم را هم پركرده است تا ديگر به هيچ چيز و هيچ كس فكر نكنم ... گيجم ...  

Wednesday, September 9, 2009

 

آدم كه عاشق در و ديوار و درخت نميشود ...اين را تو به من گفتي وقتي بعد از مدتها آمده بودم پيشت و گفته بودم دلم براي اينجا خيلي تنگ شده بود و تو به خيال خودت خواستي مچم را بگيري ... كه من اعتراف كنم دلم براي تو تنگ شده بوده ... خيلي به حرفت اعتقاد داشتي نه؟ واسه همين تمام همين در و ديوار و درخت ها و آدمها رو پشت سر گذاشتي و راهي شدي...

حالا ميخواهم بهت بگويم كه انگار حرفت برعكس از آب در آمده . من ديگر آدمهاي اينجا را دوست ندارم . آدمهاي دلسنگ و دروغگويي كه حقيقت را نميفهمند . يا مي فهمند و خود را در نفهمي غرق ميكنند . من از دست اين آدمها دلگيرم . از دست آنهايي كه ميفهمند ولي چشمهايشان را ميبندند و ساكت ميمانند . از دست كساني كه داغ را ميبينند و مرحم نميگذارند...

ااما من عجيب عاشق اين آب و خاكم . عاشق همين خيابانها . همين در و ديوار و درخت ها . عاشق همين شهري كه به تعداد كوچه هايش شهيد دارد. عاشق همين هواي دودي كه در آن نفس ميكشيم . عاشق همين هواي گرم و داغ ... عاشق درخت هاي شمال ، درياي شمال و خليج جنوب ، عاشق كوهها و روستاها، عاشق كويرها ... ولي مردمانشان را دوست ندارم . مردمان ترسو را دوست ندارم...

هيچوقت به اصرار و تمايل تيرداد براي رفتن اعتناي جدي نداشتم اما ... اين روزها عميقا به آن فكر ميكنم و ترس را در تار و پودم حس ميكنم . ترس از دست دادن همين در و ديوار و درخت كه براي تو مهم نبود و براي من هست...

 پ.ن : امروز 09.09.2009 است و من امروز به دنيا آمده ام . روزهاي تولدم هميشه دلم سنگين است نه بخاطر اينكه بزرگ ميشوم و پيري و اين حرفها ... هنوز فكر به اين مسائل برايم زود است .. بخاطر كارهاي نكرده ... راهاي نرفته ... حسرت لحظه هاي از دست رفته و .... امسال ... امسال بخاطر تمام داغهايي كه بر دلمان و بر تارك اين مرز و بوم نشاندند...

 تولدم مبارك . . . يعني اين مسافر كوچك روزي به سياره اش پيش گل سرخش برميگردد تا با همان آب اش كوچك آبياري اش كند و به شادي دورش برقصد؟

Monday, September 7, 2009


این پست يك بدهكاري قديمي است ... در ضمن نوشته كار من نيست ...

محاسباتم اگر درست باشد، خدا همان نفس اول است! همانقدر حيات بخش، همانقدر ناشناخته، همانقدر تكرار نشدني، همانقدر دردناك ... پس هرقدر كه ميتواني نفس بكش، هرچقدر كه توان داري... خدا هر نفس دردناك است، دردناك تر از قبل، اما خداست ... هرچقدر ناشناخته تر ميشود دردناك تر ميشود و هر چه بيشتر حيات مي بخشد، بيشتر دردناك تر ميشود ... اما خداست، باور كن خداست ...
به نفس هايت اعتماد كن، نفسي بكش تا اعماق وجودت را دردناك كند ... اگر ميخواهي خدايت ناشناخته نماند ... 

بعد نوشت: زنگ زده و ميگه از شوهرش جدا شده ... باورم نميشه بعد از نه سال ... ميگه توي فيس بوك با يكي آشنا شده و با هم قرار و مدار گذاشتن كه ايشون زنش رو طلاق بده و اون خانوم هم از شوهرش جدا بشه!!! ... ميگه اينقدر گريه كردم كه تمام مژه هام ريخته ... بدنم داغ ميشه و واقعا حرفي ندارم بهش بگم جز اينكه بگم خوشحالم كه از زندگيت رفت بيرون ...

من البته اعتراضم به جدا شدن زوج ها ازهم نيست چون معتقدم براي اين نوع زندگي هاي مشتركي كه فقط بواسطه دوتا اسم توي صفحه دوم شناسنامه ادامه پيدا ميكنند، بهترين چاره همينه. ولي مشكلم  اين ضعف فرهنگي و شخصيتي در استفاده از ابزارهاي ارتباط جمعي هست كه توي ايران واقعا اسفناك و عذاب آوره ... وسيله اي كه ميتونه به راحتي آدم رو به زندگي سالهاي دورش وصل كنه الان شده دست آويز فضولي و هرزه گري و عقده هاي يك مشت آدم بيمار ... خود من بخاطر مزاحمتهاي عجيب و غريب فيس بوكي اول كلي براي پروفايلم محدوديت گذاشتم و بالاخره حدود دوماه پيش از خيرش گذشتم و صفحه رو بستم ...
 ميدانيد اين ها هم بالاخره يك روزي مثل شبكه هاي ارتباطي قديمي فلان و بهمان تمام ميشود ولي تكليف اين ذهن هاي بيمار كه مدام درپي آزار ديگران ميگردند چه ميشود؟ آخر و عاقبت آدمهاي اين مملكت؟ پس ما كي ميتوانيم كلماتي مثل حريم خصوصي را بياوريم توي فرهنگ لغات مدني جامعه مان؟

 من ترا بوسيله خودت شناختم و سالهاست از آشنايي ات خوشبختم ... سالهاست ...


مدعيان رفاقت هر کدام تا نقطه‌ای همراهند
عده ای تا مرز منفعت
عده‌ای تا مرز مال
عده‌ای تا مرز جان
عده‌ای تا مرز آبرو
 
و همگان تا مرز اين جهان
تنها تويی که هماره می مانی، بمان ...