كار خوبي كردم
کار خوبي نكردم
كار خوبي كردم
كارخوبي نكردم
...
نميدانم كار خوبي كردم يا نه؟ اما ... مرا قضاوت نكن اگر اينجا را ميخواني ... كه مجبورم نكني به خود سان*سوري...
خيلي بعد نوشت: حدود يك سال و نيم ميگذره ... كار خوبي كردم؟ كه عاشقت شدم؟ كه حسرت جامانده ات را از دلم پاك كردم؟ كه بالاخره طعم آغوش پرمهر پراز گرمايت را چشيدم؟ طعم آن بوسه هايي كه سهم من نبود؟ حق من نبود؟ كه با تو همه زندگيم را به بادفنا سپردم؟ كه نميتوانستم مثل تو دوچيز را دركنارهم بخواهم و داشته باشم ... و آنكه من خواستم تو بودي ... كار خوبي كردم؟ كار خوبي نكردم؟ ... نميدانم ... ولي پشيمان نيستم ... از اين بازي روزگار ... از اين همه بالا و پائين رفتن هاي مكررم با تو و بي تو ... از اين دلتنگيهاي موقت بي صاحابي كه رهايم نميكند ... از اين آدمي كه تمام روزنه هاي وجودم را هم پركرده است تا ديگر به هيچ چيز و هيچ كس فكر نكنم ... گيجم ...
No comments:
Post a Comment