Tuesday, March 20, 2012


ظاهرا دل در گرو عشق دختركي داشت كه بعد ها فهميديم از خانواده اي فوق متول است و هدف اصلي رفاه زندگي آينده است... به گفته دوستانش دست هم بهش نميزد... حتي شبهايي كه با هم درجايي بودند، اتاق خوابشان را جدا ميكرد... چند ساعتي كه در جمع ما بود هم هربار كه دخترك تلفن ميزد، از جمع جدا ميشد و جواب ميداد تا اعتمادش را كاملا جلب كند...

همزمان توي سفر تفريحي اش، در پي زدن مخ دختركي ايراني- انگليسي بود كه بتواند چند روزي را كه آنجاست، با او خوش بگذراند و بقول دوستانش شبها سر تنها روي بالش نگذارد... با علم به اينكه دخترك با تمام دوستان صميمي اش چند باري سري به بالين رسانيده...

و همزمان با تمام اين اتفاقات... دختركي هجده ساله كه چهارماه پيش توسط اين مرد باكرگي اش زايل شده و همزمان باردار كودكي شده بود، در پي تدارك ترميم باكرگي و سقط  كودك چهارماهه اي بود كه تا يك هفته پيش از وجودش اطلاعي نداشت...

روز چهارم بود كه كودك سقط شد، بكارت ترميم شد، دو شب بود كه سر تنها به بالين نميگذاشت... و همچنان با دخترك مورد نظر براي زندگي آينده شان نقشه ها ميكشيد...
با چنين مرداني طرفيم... با مرداني كه از مردانگي تنها يك كارش را بلدند و بس...

پ ن: بله... من هم از وجود دختراني مشابه در همين سطح با خبرم... مقصودم نه مقايسه بود و نه اتهام... فقط ديدنش جاي تاسف داره...
بقول داستايوفسكي كسي كه به خودش دروغ مي گويد و به دروغ خودش گوش ميدهد، كارش به جايي خواهد رسيد كه هيچ حقيقتي را نه از خودش و نه از ديگران تشخيص نخواهد داد...

Wednesday, March 14, 2012

 دوتا كتاب جديدي را كه ديروز به دستم رسيده ميبرم جلوي كتابخانه تا بگذارمشان روي كتابهاي نخوانده اي كه بصورت افقي بر روي رديف كتابها گذاشته ام تا خارج از نوبت بخوانمشان ،‌بعد نگاهي به كتابها مياندازم كه اين روزها بعضي از كتابهاي بابا هم از قفسه كتابهايش قاطي آنها شده اند ... چقدر زيادند ! بعد ‌در كمد پائين كتابخانه را باز ميكنم تا يك دي وي دي كه دنبالش هستم را بردارم ، اينجا پر از سي دي و دي وي دي است ،‌ شايد چيزي حدود دويست فيلم يا بيشتر انبار كرده ام كه به راحتي سي تايش را هنوز نديده ام ،‌و نگاه ميكنم به فهرستي كه پائين كمد گذاشته ام : ليست كتابهايي كه بايد بخرم و دوست دارم بخوانمشان و ليست فيلمهايي كه دوست دارم سفارش شان بدهم …


در كمد را ميبندم و برميگردم به اتاقم .بايد اينجا را كمي خلوت كنم ،‌بايد فكري به حال اين اسباب اثاثيه اي كه برايم كاربردي ندارد جز جا گرفتن بكنم . همين روزها يك كاري ميكنم ،‌ توي ذهنم چيدمان جديد اتاقم را بررسي ميكنم ،‌به نظر بد نميشود ... اما هنوز هم فكرم توي آن همه كتاب و فيلم و آن ليست بلند بالاست ... ميداني فكرم به چه ميرود ؟ كه من جاي خالي چه چيزي را ميخواستم با اين همه پر كنم و ، پر كنم و ، پركنم و ....  نشد!؟

از هر چه كه جای تو را پر نميکند خسته شدم ، راستش مدتي است براي دو خط خواندن هم جان ميكنم ...

كاش يك روزي بياد كه همه با هم ياد بگيريم مسئوليت احساساتمون رو بپذيريم ... شايد كار سختي باشه ولي مطمئنم كه نتيجه اش براي همه خيلي بهتره . امتحان كنيم؟
 آن گفتگوي آخر را پيش از آمدنت ، يادت كه هست ؟ كه برآشفتي و نامهربانانه رفتي؟ به رويت نمياورم، ‌ملامت يا شماتتي هم دركار نيست اصلا،‌ خيالت راحت ... فقط خواستم بگويم تو نميدانی چه حسي است اينكه يك مشت نامهرباني نصيبت شود وقتي بعد از مدتي بيخبري دل دل ميكني براي همان نگاههاي مهربان هميشگي و چروك مهربانتر زيرشان …

پ ن:  ميدونم  كه بايد بنويسم ، بايد كه نگه ندارم اين همه را در وجودم ،‌ بايد ... اما راستش  نميتونم، هر چي مينويسم نصفه ميمونه و نميتونم تمومش كنم، اينه كه الان شش تا پست نصفه نيمه ي  آرشيو شده دارن اين پشت خاك ميخورن و منم هر روز ميام بازشون ميكنم ، نگاهشون ميكنم و دوباره آرشيوشون ميكنم

Wednesday, March 7, 2012

 

ديروز داشتم از خيابون رد ميشدم. پشت خط عابر پياده ايستاده بودم و ماشينها راهم نميدادن که رد شم. بالاخره يکی ايستاد پشت خط . همينطور که آروم شروع کردم به رد شدن يکهو ياد يه چيزی افتادم . برگشتم و اول با تعجب نگاهش کردم و بعد هم يک لبخند گنده دندونی تحويلش دادم... به نيت تو...
 
اگه امروز صبح توی صف سی چهل نفری تاکسی يک خانوم خوشتيپ ديدين که رژ لب مايعش رو از کيفش در آورده بود و از حفظ به لبهاش ميماليد ... درست ديدين ... من بودم…
من برگشتم ... خوبم ... دوست جونم هم بالاخره برگشته و اين هم برام مايه دلگرمي بيشتريه ... پستهاي آرشيو شده اين چند روز رو هم آپ كردم چون بعضي چيزها هستند كه براي اينكه بتوني راحت زندگي كني بايد از خودت جداش كني و با بقيه شريك بشي…

پ ن: يك بار يك پست آپ كرده بودم كه عنوانش "‌يك دوستي ناب" بود ، توش از دوستي مون نوشته بودم و اينكه بهش افتخار ميكنم كه تونستيم بعد از يك مدتي كلنجار رفتن با همديگه مساله آدميت رو بياريم بگذاريم جلوتر از دختر و پسر بودنمون! بعد كه آدرس اينجا رو بهت دادم فكر كردم كه شايد درست نباشه بياي بخونيش ... آرشيوش كردم ...  ميخواستم بگم كه متاسفانه از اون دوستي چيز زيادي باقي نمونده،‌ حالا نميدونم علتش اينه كه ما بزرگ شديم و از اون صداقت كودكانه مون دور افتاديم يا اينكه به قول تو مشكل منم كه زيادي حساس شدم ... آسمون ريسمون بافتن هم به جايي نميرسه، براي من ارزش لذتي كه از دوستي مون ميبردم فراتر از اون بوده كه بخوام سر ته مونده هاش باهات بحث كنم و بهانه روي بهانه تحويلت بدم ... خيلي خب قبوله، حرفهات منطقي تر از همه منطق هاي عالم، اما  مهم اينه كه نگاه ميكني و ميبيني كه آدم چيزهاي با ارزش رو به همين راحتي از دست ميده . ‌حالا دليلش هر چي ميخواد باشه... باشه …
 

گاهي اوقات "يک جوري" ام... اين "يك جوري" بودن براي هركسي ميتواند معني خاص خودش را داشته باشد اما مال من معني اش ميرود به سمت فروپاشي... از همان صبحي كه آلارم موبايل جيغ كشان صدايت ميكند براي شروع يك روز تازه، مي فهمي كه "يك جوري" بودن امروز آمده سراغت... كه چشمهايت را باز كني و دوباره ببندي و اشك سرازير شود روي بالشت و تو هيچ كاري از دستت بر نيايد براي اينكه خودت را آرام كني... دنبال دليل هم ديگر نميگردي...

همه زندگي ات ميايد توي ذهنت و نميداني سر كدام كلاف را بگيري تا گره هاي كورش را پيدا كني... خيلي چيزها دارد توي كله ات ميگذرد و دوره ميشود و تو نه ميتواني بگويي شان، نه ميتواني نگهشان داري و نه هيچ كاري شان ميتواني بكني...

پ ن: صحبت شان كه با مامان گرم شد، پا شدم رفتم به چيدن ظرف ها توي ماشين و گوش دادن به صداي همايون... كم كم كه صدايشان پائين تر آمد، كنجكاو شدم ببينم از چي حرف ميزنند... گوش دادم... مامان داشت من را برايش تعريف ميكرد... "آن روزها" يم را... گوش دادم... گوش دادم...

يكهو ديدم نشسته ام گوشه آشپزخانه و دارم اشك مي ريزم... صداي گريه ام كه بلند شد بالاي سرم بودند... آدم خندان و راحت نيم ساعت پيش حالا خودش را جمع كرده بود يك گوشه و گريه اي ناتمام... دست خودم نيست... هنوز پر از دردم... هنوز...


پ ن:
آسمان عوض کردم
بالا رفتم بالاتر
سرم را در ابرهايی فرو بردم... که نفس های تو بود...
به نيل افتادم
 
خودم را از موج گرفتم...
پر باز کردم، اوج گرفتم...
آسمان آسان عوض نمی شود...
عشق من!
از ابتدا يادت گرفتم
مثل کودکی که اولين شير را فرو می دهد، مثل پروانه ای که طعم نخستين گل را در دهنش مزه مزه می کند
مثل نسيمی که پيش از طلوع خورشيد روی گندمزار می وزد
مثل درخشش چشمهات...
 
بلندبالای من!
مثل يک رمان از تو کار کشيدم، مثل يک رمان در تو نفس زدم
مثل يک سيل از شهرت گذشتم، دوباره رفتم سربازی...
مثل دستهات 
تنهايی ام را بغل کردم
مثل گل چسباندمت بر سينه ام
مثل زنجير آويختمت به گردنم
با چشم هام... تو را... نفس کشيدم...
آنقدر نگاهت کردم که يادم رفت کجا خوابم برد، کجا بيدار شدم...
حالا چشم هام را برمی دارم
می گذارم روی لبهات
بانوی نارنجی من!
خسته نشو
بگذار برات دلتنگی کنم....

*** عباس معروفي - يك چيزي توي اين شعر هست كه اذيتم ميكند... اين بانوي نارنجي!! حس بدي دارم بهش...