ظاهرا دل در گرو عشق دختركي داشت كه بعد
ها فهميديم از خانواده اي فوق متول است و هدف اصلي رفاه زندگي آينده است... به
گفته دوستانش دست هم بهش نميزد... حتي شبهايي كه با هم درجايي بودند، اتاق خوابشان
را جدا ميكرد... چند ساعتي كه در جمع ما بود هم هربار كه دخترك تلفن ميزد، از جمع
جدا ميشد و جواب ميداد تا اعتمادش را كاملا جلب كند...
همزمان توي سفر تفريحي اش، در پي زدن مخ
دختركي ايراني- انگليسي بود كه بتواند چند روزي را كه آنجاست، با او خوش بگذراند و
بقول دوستانش شبها سر تنها روي بالش نگذارد... با علم به اينكه دخترك با تمام
دوستان صميمي اش چند باري سري به بالين رسانيده...
و همزمان با تمام اين اتفاقات... دختركي
هجده ساله كه چهارماه پيش توسط اين مرد باكرگي اش زايل شده و همزمان باردار كودكي
شده بود، در پي تدارك ترميم باكرگي و سقط كودك چهارماهه اي بود كه تا يك هفته پيش از
وجودش اطلاعي نداشت...
روز چهارم بود كه كودك سقط شد، بكارت
ترميم شد، دو شب بود كه سر تنها به بالين نميگذاشت... و همچنان با دخترك مورد نظر
براي زندگي آينده شان نقشه ها ميكشيد...
با چنين مرداني طرفيم... با مرداني كه از
مردانگي تنها يك كارش را بلدند و بس...
پ ن: بله... من هم از وجود دختراني مشابه
در همين سطح با خبرم... مقصودم نه مقايسه بود و نه اتهام... فقط ديدنش جاي تاسف
داره...
بقول داستايوفسكي كسي كه به خودش دروغ مي
گويد و به دروغ خودش گوش ميدهد، كارش به جايي خواهد رسيد كه هيچ حقيقتي را نه از
خودش و نه از ديگران تشخيص نخواهد داد...