Wednesday, March 7, 2012

 

ديروز داشتم از خيابون رد ميشدم. پشت خط عابر پياده ايستاده بودم و ماشينها راهم نميدادن که رد شم. بالاخره يکی ايستاد پشت خط . همينطور که آروم شروع کردم به رد شدن يکهو ياد يه چيزی افتادم . برگشتم و اول با تعجب نگاهش کردم و بعد هم يک لبخند گنده دندونی تحويلش دادم... به نيت تو...
 
اگه امروز صبح توی صف سی چهل نفری تاکسی يک خانوم خوشتيپ ديدين که رژ لب مايعش رو از کيفش در آورده بود و از حفظ به لبهاش ميماليد ... درست ديدين ... من بودم…
من برگشتم ... خوبم ... دوست جونم هم بالاخره برگشته و اين هم برام مايه دلگرمي بيشتريه ... پستهاي آرشيو شده اين چند روز رو هم آپ كردم چون بعضي چيزها هستند كه براي اينكه بتوني راحت زندگي كني بايد از خودت جداش كني و با بقيه شريك بشي…

پ ن: يك بار يك پست آپ كرده بودم كه عنوانش "‌يك دوستي ناب" بود ، توش از دوستي مون نوشته بودم و اينكه بهش افتخار ميكنم كه تونستيم بعد از يك مدتي كلنجار رفتن با همديگه مساله آدميت رو بياريم بگذاريم جلوتر از دختر و پسر بودنمون! بعد كه آدرس اينجا رو بهت دادم فكر كردم كه شايد درست نباشه بياي بخونيش ... آرشيوش كردم ...  ميخواستم بگم كه متاسفانه از اون دوستي چيز زيادي باقي نمونده،‌ حالا نميدونم علتش اينه كه ما بزرگ شديم و از اون صداقت كودكانه مون دور افتاديم يا اينكه به قول تو مشكل منم كه زيادي حساس شدم ... آسمون ريسمون بافتن هم به جايي نميرسه، براي من ارزش لذتي كه از دوستي مون ميبردم فراتر از اون بوده كه بخوام سر ته مونده هاش باهات بحث كنم و بهانه روي بهانه تحويلت بدم ... خيلي خب قبوله، حرفهات منطقي تر از همه منطق هاي عالم، اما  مهم اينه كه نگاه ميكني و ميبيني كه آدم چيزهاي با ارزش رو به همين راحتي از دست ميده . ‌حالا دليلش هر چي ميخواد باشه... باشه …
 

No comments:

Post a Comment