Monday, October 28, 2013


كنار هم كه بخوابيم، چون هردومون اهل غلت زدنيم، خيلي به هم برخورد ميكنيم... و اين تماس ها هرچند بار هم كه تكرار بشه، هر ساعتي از شبانه روز هم كه باشه با يك بوسه همراهه... من بيشتر دقت ميكنم تا لبهام رو روي نقطه هاي خاصي كه دوستشون دارم فرود بياد... لب ها... پشت پلك ها... نوك انگشت ها... پشت بازوها... و پف زير چشم ها... 

اون اما حساسيت خاصي نداره كه كجا رو مي بوسه و فقط ميخواد اين اصل واجب رو به انجام برسونه... دستهام، انگشتهام، گونه هام، پشت كتف هام، گردنم، ابروهام، بيني ام، موهام، روي شكمم، زيربغلم و ... و ... و ... 

و "دوستت دارم" هاي خواب آلود پيامدش... كه از آن اولي هم واجب تر است...


بايد كسي بفهمد
دل و دست ِ اين خسته خراب...  از خواب ِ زندگي مي لرزد
بايد تظاهر كنم حالم خوب است
راحت ام، راضي ام، رها
راهي نيست

*
سيد علي صالحي

پ ن: اين پست را با اين آهنگ بخوانيد... زندگي ها كردم من با اين آهنگ... يادش به خوشي

Wednesday, October 16, 2013

شهامت از آن آنان است که خودشان را يک روز صبح در آينه نگاه می کنند و روشن و صريح اين عبارت را به خودشان می گويند، فقط به خودشان : "آيا من حق اشتباه کردن دارم ؟" فقط همين چند واژه... شهامت نگاه کردن به زندگی خود از رو به رو ... و هيچ هماهنگی و سازگاری در آن نديدن... شهامت همه چيز را شکستن، همه چيز را زير و رو کردن ...به خاطر خودخواهی؟ خودخواهی محض؟ البته که نه، نه به خاطر خودخواهی... پس چه؟ غريزه بقا؟ ميل به زنده ماندن؟ روشن بينی؟ ترس از مرگ؟ شهامت با خود رو به رو شدن... دست کم يک بار در زندگی... رو به رو با خود... تنها خود... همين...
حق اشتباه ... ترکيب بسيار کوچکی از واژه ها، بخش کوچکی از يک جمله... اما چه کسی اين حق را به تو خواهد داد؟چه کسی جز خودت؟

... دارم كتاب  من او را دوست داشتم نوشته  آنا گاوالدا را ميخوانم... فضاي عجيب و غريبي داره... احساسات دروني زني عاشق كه بعد از سالها فداكاري بخاطر زن ديگه اي ترك شده... متن پر از گفتگوهايي هست كه در نهايت به اين نتيجه برسه كه رفتن بهتره يا موندن...
يك بخش دوست داشتني ديگر را هم با هم بخوانيم: 

بايد يک بار به خاطر همه چيز گريه کرد... آن قدر که اشک ها خشک شوند، بايد اين تن اندوهگين را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد... به چيز ديگری فکر کرد... بايد پاها را حرکت داد و همه چيز را از نو شروع کرد... چه قدر بايد بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از ياد ببرد؟ و چه قدر بايد بگذرد تا بتوان ديگر او را دوست نداشت؟ او را بيشتر از هر چيزی در اين دنيا دوست داشتم... بيش از هر چيزی... نمی دانستم آدم می تواند تا اين حد دوست داشته باشد...

پ ن: از تمام لحظه های بودنت، همان چندلحظه اي را که در آرامشی عميق چانه ام را به شانه ات تکيه داده بودم دوست تر داشتم. صدای نفسهايت می آمد و چقدر هم نزديک...
چشمانم را ميبستم يا باز ميکردم فرقی نميکرد. تو بودی... با همان چهره شيرين و دوست داشتنی. با همان نگاه نافذ که هنوز هم ميلرزاندم... تو را با همه شيطنتهايت ها، پنهانکاريها، ترسها و حتي اضطرابت كه به بيماري ميكشاندت، دوست دارم...

... پ ن: جدايي هم اگر قرار است در كار باشد،‌ چه بهتر كه از نوع نادر از سيمينش باشد با اين همه افتخار ...

Tuesday, October 8, 2013

از دندونپزشكي كه ميام بيرون، بيشتر از درد داشتن، عصباني ام... سالي سه چهار بار گذارم به دندونپزشكم ميافته و هربار هم نه اينكه فكر كنيد با چك آپ و اينها مشكلاتم رفع و رجوع ميشه... نه... مشكلات ريشه اي تر از اين حرفهاست... و اين پروسه ايه كه حداقل ده سال اخير من باهاش درگيرم... و احتمالا تا آخر عمرم هم بايد باهاش سر و كله بزنم... علت عصبانيتم از عامل بسيار كوچيكيه كه ميتونست بازدارنده اين همه هزينه جاني و مالي و زماني باشه... عامل بسيار كوچيكي كه از ابتدايي ترين حقوق يك فرزند، يك كودك و يك انسان ناآگاه از تشخيص خوب و بد هست...

به تو كه ميرسم، عصباني هستي... شروع ميكني به داد كشيدن و فحش دادن و تخليه... تا جايي كه حد و مرزم اجازه ميده همراهي ات ميكنم و بيشتر هدفم اينه كه تو رو آروم كنم... بحث رو عوض ميكنم و ميبرم به سمت وضعيت دندونام... و اون عامل كوچيكي كه زاينده اين مشكلات عظيمه...

و شب موقع خواب... توي اون تخت كوچيك سرد كه كنارم دراز ميكشي و زير گوشم زمزمه ميكني "... تو خود مني... كه انگار دو نفر با دو اسم متفاوت توي دو تا خونه بزرگ ميشدن... كه اينقدر شبيه مني..."  چشمهام رو ميبندم و ميخزم توي آغوش گرمت و توي سرم ميچرخه كه... تو چي ميدوني؟... تو چي ميدوني؟...  

پ ن:  وقتي اين حرفها رو ميزني دلم ميخواد برم بميرم ... اينكه هيچ تلاشي نميكني براي نگه داشتنم توي زندگيت ... اينكه بودن و نبودنم برات بي تفاوته ... اينكه قبلا هم بهت گفتم دوست داشتن براي من بايد نمود ظاهري و عملي پيدا كنه ... فكر ميكنم به اينكه اصلا تو دوستم داري؟ برات يك سرگرمي ام؟ يك معمام ؟ نميدونم ...
ميدونم كه برات بي اهميت نيستم ميدونم ... ميفهمم كه ته دلت يك چيزهايي هست ميدونم ... ميدونم تحت فشاري ميدونم توي دوراهي هستي ميدونم شك داري... منم طعم اينجور زندگي كردن رو چشيدم ... هنوز يادم نرفته ... ولي نميدونم چه حسي داره وقتي يك كسي با اين حجم احساسات بياد جلوي راهت وايسه و هي اصرار كنه و هي نشونه بده و هي اشك بريزه و هي دلتنگ بشه و ... تو مستاصل مونده باشي چيكارش كني ... نه دلت مياد پسش بزني، ‌نه ميتوني چشمهات رو روي چيزهاي ديگه ببندي ... خب... پس من نميدونم... نميدونم...

بعد نوشت: وبلاگ اوف را كمتر كسي است كه سروكاري با دنياي اينترنت داشته باشد و نشناسد... يا حداقل سري به آن نزده باشد... نام به گوش آشناترش شايدA Man Called Old Fashion  باشد...  وبلاگ يك آدم حرفه اي...

كلمه حرفه اي هميشه توي زندگي من نقش مهمي بازي كرده... از همان اوان نوجواني كه بابا هي توي مغزمان فرو ميكرد هركاري كه ميخواهيد بكنيد، سعي كنيد تويش حرفه اي باشيد... مخصوصا فشارش روي من كمي بيشتر از پسرها بود، چون معتقد بود مردها اصولا نگاه حرفه اي تري به كاري كه ميكنند دارند تا زنها... علتش هم همان است كه مردها اغلب حرفه و شغلشان ميشود تمام يا بخش اعظم زندگي شان اما زنها يك شغل دارند و هزار سودا... 

نميدانم، شايد خيلي هم پر بيراه نميگفت ولي بهر حال من بعنوان كسي كه توي رشته تحصيلي ام خيلي حرفه اي نشده ام، براي آدمهايي كه اينطور ظريف و مشتاقانه از زندگي حرفه اي شان لذت ميبرند احترام زيادي قائلم كه حس حسادتي پنهاني هم با آن آميخته است... ناگفته هم نماند با اينكه اعتقاد زيادي به گفته بابا ندارم، ولي اكثريت قريب به اتفاقشان هم مرد هستند...

 حالا اين وبلاگ آقاي اوف، دست برقضا آمده و افتاده دقيقا توي همين دسته و دقيق ترش توي همان مسيري كه من يك عمر آرزويش را داشتم و هميشه از دور فقط نگاهش كردم... بعد توي همين وبلاگ يك دسته نوشتاري كاملا متفاوت با دسته هاي غالبا ديداري ديگر هست با نام " ماه پنهان است"*  و آن جمله معروف آخري همه پست هاي اين دسته كه "تو فقط به خانه برگرد"... كه دلم ميلرزد وقتي ميخوانمشان... يك درخواست ساده كه توي روزمره هاي زندگي جاري است... كه بوي دلتنگي ميدهد براي يك خواسته قديم... كه نشان ميدهد زندگي با رفتن تو متوقف نشده اما من همه چيز را با برگشتن تو متصورم... پس تو... فقط به خانه برگرد...

 پ ن: فردا بعدازظهر می‌خواهم بروم سينما. با يك‌جور اميدواری كه دليلش را نمی‌دانم دو تا بليت رزرو كرده‌ام… تو فقط به خانه برگرد!
 پ ن: وسط اين پست هاي افسرده و نااميد اخيرم، چقدر حس دلگرم كننده اين يكي را دوست دارم... اين هم مديون ماهي است كه پنهان كرده خودش را...
*The Moon is Down

 بعدتر نوشت: کیف پولم دوطرفش دو تا زيپ داره كه من توي يكي اش معمولا به اندازه نياز دم دستم پول ميگذارم و اونطرف يك مبلغي محض احتياط،‌ لاي اون جيب هاي كوچولو هم به توصيه بابا هميشه يك چك پول صدتومني قايم كردم كه يعني خيالم راحت باشه ... حالا هروقت با هم جايي ميريم و من دركيفم رو باز ميكنم، هميشه با ديدن پولهاي كم توي كيفم دعوام ميكنه... يا وقتي ميخواهيم از هم جدا بشيم يا يك جايي برم كه همراهم نيست همش نگران اينه كه پول دارم يا نه؟... با اينكه هميشه بهش اطمينان ميدم كه خيالش راحت باشه اما باز هميشه نگرانه...هميشه بهم تاكيد ميكنه كه پول پيشت نداري بهم بگو و من نگرانتم يك چيزي بشه و ... و ... و ...

از بچگي و مخصوصا بعد از اون اتفاق، هميشه اضطراب و دلهره ام اولين جايي كه خودشو نشون ميده معده امه، بالا و پائين ميشم اساسي... اينجوريه كه هميشه توي زندگيم دوتا چشم گنده مامان جلوي چشمم بوده كه " بالا داري؟" يعني داري بالا مياري؟ هنوزهم هروقت رنگم يك كم ميپره همين سؤال رو ميشنوم ازش ... با همون چشمهاي گنده نگرانش ...
برادرهام ... هروقت ميبينمشون يا تلفني باهاشون حرف ميزنم و حتي اين اواخر ايميلي ... هميشه بهم تاكيد ميكنند كه مواظب خودت باش ، يا حواست به خودت جمع هست؟ يا چرا به فكر خودت نيستي؟ يا ... يا ... يا ...

چرا؟ من هميشه اينقدر ضعيف نشون ميدم ؟ اينقدر كه هميشه همه نگرانم ميشن؟ اينقدر نياز به نوازشهاي شنيداري در من موج ميزنه كه همه رو وا ميدارم به حرف زدن راجع به نگراني هاشون درمورد من... يكي ميگفت كه نه، اين نشون دهنده اينه كه در قبال توجه و اهميتي كه تو بهشون نشون ميدي،‌ اونها هم براي تو اهميت قائل هستند... داستان فقط همينه، بي اينكه نشون دهنده نياز مبرم تو به توجه باشه...

 اما... من نياز به مراقبت دارم! ... دارم!...