Tuesday, February 21, 2012


داشتم بي*بي***سي* وايلد لايف رو نگاه ميكردم... موضوعش زندگي مردم و مشكلات خاص اونها در مناطق كوهستاني جاهاي مختلف دنيا بود... از هيماليا و تبت بگير تا آلپ و كوهستان هاي جنگل هاي حاره... از دست آموز كردن عقاب براي شكار روباه ها و يا كار در دهانه كوه آتشفشان با آسيب هاي جاني مخصوص خودش يا تامين پروتئين مورد نياز خانواده با شكار خفاش هاي گياهخوار...

نكته خيلي خاصي كه ميخوام راجع بهش حرف بزنم مرگ مردم در روستايي بودايي مذهب و بسيار دور افتاده در تبت بود كه تقريبا هيچ ارتباطي با دنياي خارجي ندارند... در اون ناحيه به علت ارتفاع هيچ درختي رشد نميكنه براي همين چوبي وجود نداره و نميتونند جسدها رو بسوزنند... همينطور چيزي به اسم خاكسپاري هم در آئين شون وجود نداره...

به همين خاطر و با توجه به انديشه تامين زنجيره غذايي براي تمام موجودات زنده اي كه با هم در اون ناحيه زندگي ميكنند، مرده ها رو طبق آئيني كهن كه بيش از يك هزار سال سال عمر داره آسمان سپاري ميكنند... كه البته اين كار رو تنها فرد غير بودايي ساكن روستا مجاز هست كه انجام بده... به اين ترتيب كه بدن فرد مرده رو به ارتفاع كوهي مخصوص ميبرند و بعد از وداع اعضاي خانواده اش با جنازه، بدن رو با تبر تكه تكه ميكنه و اين تكه ها رو به اطراف پرت ميكنه تا درحضور بزرگان دهكده لاشخورها اونها رو بخورند...

وقتي اين صحنه ها رو ميديدم، تمام وجودم نسبت به اون آدمها پر از دشمني شده بود... كه حالا مثلا چه اتفاقي ميافته اگر كه جنازه رو به خاك بسپارند... ولي ادامه برنامه در مورد خطر بيماريها و آلودگي هايي صحبت شد كه ممكنه از راه جنازه به مردم روستا سرايت كنه...و اينكه مردم به اين مساله مثل يك نذر و هديه درخور جانوراني كه باهاشون همزيستي دارند،‌ نگاه ميكنند...

 اما در انتها همزمان با مرور مشكلاتي كه مطابق با جبر جغرافيايي محل سكونت انسان ها در برنامه مطرح شده بود، به موضوع خيلي ريزبينانه اي اشاره شد:  " ... براي درك مفهوم زندگي در شرايط مختلف، تنها راهي كه وجود داره زندگي بدون بازگشت در اون شرايط و در بين اون انسان ها هست..."

پ ن: به اميد پيدا شدن راهكار با يك مشاور تماس گرفته... آقاي دكتر... كه جزو پيشنهادات نهايي آقاي دكتر براي حل بحران اين بوده كه زني رو دركنار وجود زن زندگيت، وارد زندگيت كن... اسمش هم صيغه هست... هيچ مشكل و نگراني عرفي و شرعي و قانوني هم نداره... دوست هم نداشتي به زنت بگي، نگو... خلاف كه نكردي... باور كن در نود درصد موارد آدمها راضي اند، چون بار فكري شون از رابطه اصلي برداشته شده...

خب، ميدوني من در مقابل به چي فكر ميكنم؟ كه زن اصلي ماجرا هم براي بهبود و كم تر شدن هرچه بيشتر اين بار از طرف ديگه دست به همچين كاري بزنه... اشكالي كه نداره... گور پدر شرع هم كرده كه ميخوام اصلا كار حرام باشه...
چيز ديگه اي كه بهش فكر ميكنم راهكار بسيار معقول و منطقي آقاي دكتره... جامعه بيمار... فرهنگ بيمار... افكار فرويدي بيمار شده... زندگي هاي بيمار... و صد البته راهكارهاي موفق بيمار... اين متن اصلي جامعه اي هست كه ما داريم توش زندگي ميكنيم...

Thursday, February 16, 2012

بالاخره به اين ترس مسخره چندين ماهه غلبه كردم و ديروز همينجوري بي هوا رفتم و يكي از كلاس هاي ورزشم رو كنسل كردم... اولش كمي معذب بودم ولي حالا از اينكه بالاخره بعد سال ها قدمي براي خودم برداشتم، حس خيلي خوبي دارم... اين جوري كه جلوي سوءاستفاده و خوش خيالي هايشان را گرفتم و ايستادم جلويشان كه بفرمائيد، خودتان بياييد وسط تا ببينم چه غلطي ميتوانيد بكنيد!

 راستش را بگويم، حتي باورم نمي شود... هي راه افتاده ام و براي دوستانم تعريف ميكنم كه چه كرده ام و چرايش را توضيح ميدهم... خوشحال ميشوند اما از همه چيز مهمتر خوشحالي خودم است...و اين كه راضي ام از خودم كه دوباره ميخواهم تغييرات را بياورم توي دل اين زندگي خاكستري...

***
-          ماشينم رو عوض كرده ام.
من: آخجون... مباركه... اين (مدل ماشين و رنگ ماشين) رو خريدي؟
-          آره... از كجا فهميدي؟
من: خب ديگه... آخه سليقه همه خرهاي دنيا مثل همديگه است!!!!

  ***  چندماه بعد***
 من: ديروز حوصله نداشتم... پا شدم تنهايي رفتم فلان جا.
-          ا؟؟؟‌منم كه ديروز همون جا بودم!!
من: راست ميگي؟ پس چرا نديديم همو؟ ساعت چند اونجا بودي؟
-          ساعت 4 اينا
من: خب... من 5.30 رسيدم تازه... خب ديگه...گفته بودم كه سليقه همه خرهاي دنيا مثل همديگه است!!!!
-          بله ديگه... چون همه شون تو يه طويله بزرگ بزرگ شدن!!

Sunday, February 12, 2012


شبها، سر راه برگشت به خونه از خيابون بزرگ و خلوتی ميگذرم. توی تاريکی و تنهايی... يه شب، شايد دو سال پيش توی اون خيابون دونده ای رو ديدم. با خودم گفتم يک فوتباليست در حال تمرين شبانه... بازم خوبه هنوز کسی فوتبال بازی ميکنه. وقتی به هم رسيديم توی تاريکی از شبح سيبيل ماشين شده سفيد و کلاه بافتنی تيره رنگش فهميدم پيرمرده... بعد از اون شب شايد هفته ای دو بار همديگرو ميديديم. يک خسته نباشيد از من و اوايل يک تشکر با تعجب- انگار از نسل من چنين انتظاری نداره- و اين اواخر كه از چند متری ورزشش رو قطع ميکرد تا جواب خسته نباشيد من که مطمئن بود تا چند ثانيه ديگه بهش ميگم رو بده...
توی تاريکی لبخندش رو از نوک سيبيلهای بالا رفته اش تشخيص ميدادم...

هفته پيش توی يک شب مهتابی که اتفاقا با خودم ميگفتم شايد امشب بعد از دو سال قيافه پيرمرد رو ببينم، غيبت کرد. تا ديشب خبری ازش نبود... ديشب سر يکی از اون چهار راههای لعنتی، سر يکی از اون لحظه های فراموش نشدنی نفرين شده که تا آخر عمر فراموشش نميکنی... اعلاميه ترحيمش رو روی ديوار ديدم... همون سبيلهای ماشين شده برفی...

شبها که تنها از اون خيابون ميگذرم ديگه پيرمرد با لبخند منتظرم نيست...

پ ن: نميدونم چند دقيقه بعد از ديدن اون آگهي بود كه من بهش زنگ زدم... حيران بود... حالا ديگه از صداي سلام هم ميتوانيم به حال و هواي همديگر پي ببريم...  برايم تعريف كرد... و بغضي كه شكست... و گريه اي كه هيچ حرفي براي آروم كردنش نميشد زد... جز اينكه فرصت بدي براي سبك تر شدن... براي پس زدن خاطرات آدمهايي كه دوستشان داشتيم، دلخوششان بوديم، اما ... ديگر... نيستند...

پ ن: اين يك ماجراي واقعي است،‌ و بدون دخل و تصرف در متن اصلي نوشته شده از جانب نويسنده اش، اينجا منعكس شده است...