Thursday, August 30, 2012

كه اين فروكش درد، خود انگيزه دردي ديگر بود...

ادم ها باید جلوی خودشان، فکرشان، دلشان و احساسشان را بگیرند. مبادا به بیراهه برود و جایی بماند که نباید!!بیچاره عقل! که باید قربانی کننده همه چیز باشد... حتی عشق!!

 پ ن: پشت هرچیزی توی ذهنم، یک دنیا داستان است. به گمانم باید بنویسمشان، ثبت شان کنم. نه به این هدف که توی بوق و کرنایشان کنم. راستش می ترسم بمیرم و این همه حرف ناگفته درون من به گور برود!

پ ن: به سی و سه سالگی ام نزدیک می شوم. بیش از یک ماه مانده البته، اما خیلی دارم بهش فکر می کنم. طبق معمول چیزهایی که هی از فکر کردن بهشان در رفته ام و یکجایی یقه ام را می چسبند و ول نمی کنند.

فکرم میره پی اون آدمی که تا سه سال پیش بودم. تا قبل سی مثلا. بده که حالا اونطوری نیستم؟ اونطوری یعنی جوری که راحت بتونی بری تو خیالاتت و چشم هات ور روی واقعیت ها ببندی و یه جور خوشی برای خودت سرکنی و به هیچ جات هم نباشه که تو دنیای واقعی چه خبره. حالا اما رئالیتی زندگی به همه چیز می چربه و حقایق موجود بسیار پررنگ و واضح هستند. راه گریزی نیست ازشان... می دانی که فقط خودت هستی و خودت. هیچ کس دیگری بجز خودت نیست که بیاید و دستت را بگیرد و تو را ببرد سمت خواسته هات.

یکهو در کمال ناباوری می بینی دیگر اصلا حوصله نداری برای خواسته های رویایی ات وقت بگذاری، درد و درمانت بسیار واضح است و تکلیفت را با خودت و زندگی ات می دانی. سختی ها خیلی جانکاه تر نفست را می گیرند و در برابرش خوبی ها و خوشی هات خیلی عمیق تر و دلخواسته تر هستند.
به نظرم، خیلی ساده تر می شود خوشبخت بود.

پ ن: 
دن آرام – میخاییل شولوخوف را خواندم، تمام شد... اثر سترگی بود، بله!
 نام من سرخ  - اورهان پاموک را پیش از آن تمام کرده بودم البته.
کلیدر  -  محمود دولت آبادی را کمتر از یک هفته بازخوانی یا نمیدانم خلاصه خوانی کردم.
داستان های اوالونا - ایزابل آلنده را هم توی ترافیک و ساعت های نهاری تمام کردم.
درجستجوی زمان از دست رفته -  مارسل پروست را شروع کرده ام و کند پیش میروم. مخصوصا... ازبس دوستش دارم!

خواستم  معرفی شان کنم و بگویم که بخوانیدشان. ارزشمندند. گرچه شاید به سلیقه تان جور نیاید اما کتاب های  خوب حتما ارزش خواندن دارند و نباید از دست بروند. گاهی گرفتاری امانم را می برد و  خودم هم کمی تنبلی می کنم اما  درست که نگاه می کنم میبینم فرصت برای کتاب نخواندن ندارم!  باید بجنبم!!

کتابخانه ام به طرز دوست داشتنی ای بی نظم شده. همانجوری که همیشه می خواستم... سر ریز از کتاب...

Saturday, August 25, 2012


من مطمئنم که حتی فکر خورشید نیز گرمابخش است...

از اینکه بلد نیستم مثل خیلی ها توی جمع های مختلف با آدم های مختلف رنگ و نقش عوض کنم، گاهی حس خوبی ندارم. آدم هایی که خودشان نیستند انگار راحت ترند و دنیا هم برایشان بیشتر مایه می گذارد. من ولی جا می مانم در نیش زبان کوچکی که خورده ام یا بی فکری و خودخواهی ای که با آن روبرو شده ام. من این ماندن و جا ماندن را نمی توانم از امروز دور بریزم. بلد نیستم احمق باشم راستش... من هم می رنجم و خسته می شوم و احتیاج به آرامشی دارم که همه آدم های اطرافم، و از همه بیشتر نزدیکترها و پر مدعا ترها، با خودخواهی شان ازم می گیرندش.
من... خسته ام... سال هاست... و  دارم نفهمی ها و بی شعوری ها و توقعات و دستورات بیجا و بی دلیل و بی منطق تان را هی تحمل می کنم و لبخند می زنم... به زودی اما خودم را خلاص می کنم. اگر خدا بخواهد و کمک کند... اگر کمی پشتوانه ام محکم تر شود... 

بعد نوشت: یک روزی آمد که رفتم توی خانه و تنها کاری که کردم این بود که چندتا عکس گرفتم، از چندتا عدد و عنوان های جلویی شان! بعد در خانه را بستم. برای همیشه... قفل ساختن های دیگران هم افاقه نکرد. دلم توی آن خانه شکسته بود، نمی توانستم دوباره پا بگذارم آنجا! آدم ها پل های پشت سرشان را خراب می کنند گاهی. و دیگر نه اینکه دلشان نخواهد برگردند... نه، واقعیتش این است که دیگر نمی توانند!!

پ ن: خب... من خودمم. فقط همین. و دارم به تویی که خودتی احترام می گذارم. هیچ عنوانی هم قرار نیست قالبی باشد که من تویش فرو بروم و شکلش را بگیرم. من در طول زندگیم در خیلی مسیرها قرار گرفته ام که خواسته خودم نبوده و این البته هیچ دلیل نمی شود خودم را به زور توی آن مسیر جا کنم. به نظرم بهترین کار گذشتن  و به انتها رسانیدن آن مسیر است و تمام.

پ ن: چهار سال بطور مداوم یک مسیر ثابت را با یک هدف خاص بروی و بیایی. توی بدترین روزهای زندگیت چند ساعتی باشد که توی همان مکان مشخص تلاش کرده باشی برای خودت بودن، زنده ماندن و بازگشت به زندگی. هر گوشه ای را که نگاه می کنی برایت خاطره ای دارد از کسانی که آنجا ایستاده بوده اند و تو را نگاه می کردند... روزها می گذرند، زمان آدم ها را جابجا می کند، و تو در برابر آدم های بی مقداری قرار می گیری که ترجیح میدهی چشم هایت را به روی همه چیز ببندی و چیزهایی را از خودت دریغ کنی که بهشان وابستگی که نه، عادت که نه،  قرار گرفته ای... و در مقابل برای خودت کمی آرامش بخری! به همین سادگی و در عرض چند دقیقه*...
به این * که فکر میکنم، می بینم چقدر توی زندگی من اتفاقات بزرگ و مهمی بدون هیچ پیش درآمدی، با همین توصیف اتفاق افتاده اند! چقدر  آدم هایی که آمده اند توی خانه دست سازی که من دانه دانه آجرش را با زحمت و تلاش روی هم گذاشته بودم، و به همین سادگی و سرعت پا گذاشته اند روی خشت های کوچکم و بعد از من انتظار داشته اند ببخشم، بگذرم، فراموش کنم یا اصلا به روی خودم نیاورم، بگذرم، ادامه دهم و راه بیایم...
چقدر بزرگواری در من دیده اید که همچین انتظاری ار من دارید؟؟ فکر نمی کنید من نتوانم؟ خب، فکر نمی کنید چون وقتی اعلام میکنم دیگر نمی توانم ادامه دهم، برنمی تابید و برایم تکلیف تعیین می کنید. دنیا هم همیشه روی یک پاشنه نمی چرخد، من که دیگر هیچ!!
   
پ ن: زندگی بدون حس های خوب كوچك، خيلی بی معناست، بدترين حالت ماجرا اين است كه طاقتمان تمام شود و به روی خودمان نياوريم و تا زمان مرگ ادامه دهيم. خيلی ها اينطور زندگی می كنند. دست انداز كم طاقتی را رد كرده اند و افتاده اند توی سرازيری عادت...  
" پری فراموشی ، فرشته احمدی "

Wednesday, August 22, 2012

خانه به خانه، در به در... کوچه به کوچه، کو به کو

خوابم نمی برد، اونقدر که از کلنجار رفتن و زرو زدن خسته شدم و رفتم توی آشپزخونه برای خودم شیر گرم  کردم و نشستم به کتاب خوندن... تا ساعت شد چهار صبح! بدنم خسته شده اما ذهنم هشیار مونده بود. باز خزیدم زیر پتو و چشم هام رو بستم.

یک چیزهایی مثل یک رویای سبک از جلوی چشمهام رد میشه. من توی یک باغ ناآشنا هستم، روی تاب زیر داربست های انگور دراز کشیدم و آفتاب افتاده روم. با چشمهای بسته دارم "روبروی محسن نامجو " رو گوش میکنم. حس می کنم آدمی اونجا هست، که داره با من حرف می زنه و هراز گاهی نوازشم می کنه. اما هرچی دست هام رو دراز می کنم نمی تونم لمسش کنم. صداش رو می شناسم و بهش اعتماد دارم، هیچ حس نا امنی ندارم اما نمی تونم ببینمش یا دست هاش رو بگیرم. احساس بدی بهم دست میده، انگار گم شده باشم ولی حتی ندونم کجای دنیا هستم...

از خواب پا میشم و ساعت نشون میده که چند دقیقه ای بیشتر نگذشته... دوش می گیرم و توی تاریکی هوا می زنم بیرون! مثل همیشه اما خیلی زودتر، خسته تر، تنها تر...

 می دونی چی اش بده؟؟
می خوای من برات بگم از بدی هایی که سهم من شد؟ ببینیم کی پوست کلفت تره؟ 

Wednesday, August 15, 2012


امتحان پيش رو،‌ گند زده به تعطيلاتم... نه مثل آدم درس ميخونم و نه اينكه بي خيالش ميشم و به تفريح و گردش ميرسم... فقط الكي كلافه ام... مثل يك انسان قحطي زده افتادم به فيلم ديدن و كتاب خوندن... سيري هم ندارم و بي وقفه همينجور يا چشمم روي كتاب ميچرخه يا روي صفحه مونيتور...

از اونور هم افتاديم روي دور دوري... و دلتنگم... به حدي كه دارم خفه ميشم... اين هم صد برابر كلافه ام ميكنه... هر فكري ميكنيم هيچ راهي به ذهنمون نميرسه جز تحمل و صبر...
چند روز پيش بالاخره بعد از سالها مقاومت، اولين دندون عقلم رو كشيدم... از اين مساله كه چقدر فكم سبك شده اگه بگذريم، ميرسيم به موضوعي كه راجع بهش چيزي نگفتم... نميدونم چرا، شايد چون اصلا برام اهميتي نداشت، اما به هرحال قرارمون به گفتن بوده ديگه... پس بهتره بدوني آقاي دكتري كه بعلت نبودن خانم شلخته ايان مجبور شدم برم پيشش، اتفاقا مرد جوان و خوشتيپي بود كه وقتي رفت پشت پارتيشن تا بقيه پولم رو از جيب مبارك بياره و بهم پس بده، با اينكه منشي اش يكدونه از كارتهاش رو بهم داده بود، لطف كرد و يكدونه كارت ديگه كه تند تند پشتش شماره موبايلش رو نوشت بهم داد و با اشاره چشم و ابرو به من منگ از درد و داروي بيحسي فهموند كه داستان از چه قراره...

اونروز و فرداش فرصت نشد برات چيزي برات تعريف كنم و چراش رو هم خودت ميدوني... شايد الان اگه داوود بود باز با داد و بيداد ميگفت كه "من امشب تا خون يك دكتر رو نخورم، آروم نميشم" ... يا اينكه "ضعيفه، چه معني داره مريض شي كه بخواي بري دكتر" و ما هم به حرفهاش بخنديم... اما ياد حرفهاي دفعه قبل خودت ميافتم كه با لحن جدي خاص خودت بهم گفتي "خوب، اين موقعيت ها براي هركسي پيش نمياد، مردم آرزوشونه خواستگار دكتر داشته باشند" ... "نميخواي بيشتر فكر كني"...  "بخاطر من چيزي رو از دست ندي"... دلم ميخواد همه چيزهايي رو كه توي اين چند خط نوشتم پاك كنم و ترجيح بدم چيزي بهت نگم تا باز هم از اين حرفها نشنوم...

به هرحال حالا ميدوني... و به هر حال من درحال خفگي از دلتنگي، آماده شنيدن حرفهاتم... و گور پدر بقيه آدمهايي كه چشم ديدن ما را ندارند... حتي اگر من هنوز هم گاهي حرفهايم را برايت بنويسم يا نقاشي كنم...

  پ ن: چرا از من می‌خواهی برايت بنويسم؟
  برای چه می‌خواهی پيش رويت چون انسان اوليه عريان شوم؟
  نوشتن تنها چيزی است که برهنه‌ام می‌کند
  هنگامی ‌که سخن می‌گويم، خويشتن را در لباس‌هايی پنهان می‌کنم
  اما زمانی‌ که می‌نويسم
  چون گنجشکان پائيزی، سبکبال ... به نرمی رها می‌شوم
  هنگامی ‌که می‌‌نويسم
  از تاريخ جدا می‌شوم، از جاذبه‌ی زمين می‌گريزم
  و چون ستاره‌ای در فضای چشمان‌ات ... می‌گردم
           
  نزار قبانی

 ...هرگز جز برای خود و برای آنان كه دوست می‌داريم، نمی‌لرزيم... و هنگاميكه خوشبختی‌مان ديگر به دست آنان نيست در برابرشان چه آرام، چه   آسوده و چه گستاخ می‌شويم...!
  اين تويي... دقيقا خود تو... و من در اين صبح برفي با اين همه ترس و نگراني... ازت دلگيرم...