كه اين فروكش درد، خود انگيزه دردي ديگر بود...
ادم ها باید جلوی خودشان، فکرشان، دلشان و احساسشان را بگیرند.
مبادا به بیراهه برود و جایی بماند که نباید!!بیچاره عقل! که باید قربانی کننده همه چیز باشد... حتی عشق!!
پ ن: پشت هرچیزی توی ذهنم، یک دنیا داستان است.
به گمانم باید بنویسمشان، ثبت شان کنم. نه به این هدف که توی بوق و کرنایشان کنم.
راستش می ترسم بمیرم و این همه حرف ناگفته درون من به گور برود!
پ ن: به سی و سه سالگی ام
نزدیک می شوم. بیش از یک ماه مانده البته، اما خیلی دارم بهش فکر می کنم. طبق
معمول چیزهایی که هی از فکر کردن بهشان در رفته ام و یکجایی یقه ام را می چسبند و
ول نمی کنند.
فکرم میره پی اون آدمی که تا سه سال پیش بودم. تا قبل سی مثلا. بده که
حالا اونطوری نیستم؟ اونطوری یعنی جوری که راحت بتونی بری تو خیالاتت و چشم هات ور
روی واقعیت ها ببندی و یه جور خوشی برای خودت سرکنی و به هیچ جات هم نباشه که تو
دنیای واقعی چه خبره. حالا اما رئالیتی زندگی به همه چیز می چربه و حقایق موجود
بسیار پررنگ و واضح هستند. راه گریزی نیست ازشان... می دانی که فقط خودت هستی و خودت.
هیچ کس دیگری بجز خودت نیست که بیاید و دستت را بگیرد و تو را ببرد سمت خواسته هات.
یکهو در کمال ناباوری می بینی دیگر اصلا حوصله نداری برای خواسته های
رویایی ات وقت بگذاری، درد و درمانت بسیار واضح است و تکلیفت را با خودت و زندگی
ات می دانی. سختی ها خیلی جانکاه تر نفست را می گیرند و در برابرش خوبی ها و خوشی
هات خیلی عمیق تر و دلخواسته تر هستند.
به نظرم، خیلی ساده تر می شود خوشبخت بود.
پ ن:
دن آرام – میخاییل شولوخوف را خواندم، تمام شد... اثر سترگی بود، بله!
نام من سرخ - اورهان پاموک را پیش از آن تمام کرده بودم البته.
کلیدر - محمود دولت آبادی را کمتر از یک هفته بازخوانی یا نمیدانم خلاصه خوانی کردم.
داستان های اوالونا - ایزابل آلنده را هم توی ترافیک و ساعت های نهاری تمام کردم.
درجستجوی زمان از دست رفته - مارسل پروست را شروع کرده ام و کند پیش میروم. مخصوصا... ازبس دوستش دارم!
خواستم معرفی شان
کنم و بگویم که بخوانیدشان. ارزشمندند. گرچه شاید به سلیقه تان جور نیاید اما کتاب
های خوب حتما ارزش خواندن دارند و نباید از دست بروند. گاهی گرفتاری
امانم را می برد و خودم هم کمی تنبلی می کنم اما
درست که نگاه می کنم میبینم فرصت برای کتاب نخواندن ندارم!
باید بجنبم!!
کتابخانه ام به طرز دوست داشتنی ای بی نظم شده.
همانجوری که همیشه می خواستم... سر ریز از کتاب...