Saturday, December 28, 2013

توی دنیای به این بزرگی با این همه آدم که از سر و کول هم بالا می روند، فقط چند نفر هستند که درک می کنند، مهربانی می کنند، فاصله می گیرند وقتی نیاز داری دور باشی، حتی اگر روزها مریض بمانم و توی کنج خانه بچپم و ساعت ها زیر پتو اشک بریزم. آدم ها هم را می شناسند، ولی راستش نه چهره واقعی هم را. دیدن خود عریان آدم ها ترسناک است. یک چیزی توی ذهنیاتت هست که یک هل پوچ هم نمی ارزد وقتی حقیقت را میبینی. نه اینکه حق باکسی باشد، چون حتما حقیقت تو هم همین اندازه برای آن یکی آدم ماجرا ترسناک و آزاردهنده است.

کلا قرار نیست کسی خودش را برای دیگران بکشد. دوست داشتی، خوشت آمد، که خب حالا یک کاری اش می کنیم، خوشت هم نیامد که نیامد... نیش و کنایه هست و هزار و یک دلیل و بهانه. کسی اگر مثل ما نبود و فکر نکرد، حتما الاغی است که باید برود گورش را از زندگی ما گم کند، یک وقت خدای نکرده بهمان آسیبی نرسد.

Saturday, December 21, 2013

با فرفری های تازه هایلایت شده ام، که بوی مارل بروی گلد ازشان بیرون میزد، با دو چمدان سنگین،  پا گذاشتم توی کشورم... شهرم... پیش تو!

Thursday, December 12, 2013

بعضي اوقات فكر ميكنم مي بينم كه پرم از خواسته هاي هاي عجيب و غريب... چيزهاي ساده، كارهاي ساده اي كه از بس ساده اند، هيچوقت به چشم كسي نيامده برايم انجامشان دهد يا اگر هم انجام شده، آنقدر دليلش خاص و واضح بوده كه نمي توانم فكر كنم آن كار را صرفا بخاطر خود من كرده. اند
كارهايي خيلي خيلي كوچك و پيش پا افتاده، كه روزمرگي را از زندگي و رابطه ها مي زدايند. كه خيلي هم سخت و پرهزينه و غيرممكن نيستند، يا حداقل براي آدم هايي با نگرش ها و حدود توقعات من اينطور به نظر مي رسد كه نبايد خيلي دور از دسترس باشد، اما واقعيتش اين است كه: هست.
اين مدل "صرفه جو ي هميشه قانع" كه ما را بر اساس آن بزرگ كرده اند هم مزيد بر علت شده. توقع خاصي از زندگي يا آدم هاي اطرافم ندارم اما خواسته هاي كوچكي ته دلم رژه مي روند كه وقتي چشمم را رويشان باز ميكنم، مي بينم چقدر ساده، چقدر ابتدايي و چقدر تاثير گذار هستند اما بر آورده نشده اند! حسرت هاي ريز دروني!

چه اشكالي دارد اگر براي مدت كوتاهي هم شده، بهشان بها بدهم؟ فكر مي كنم حالم خيلي خيلي بهتر شود اگر كمي بهشان رسيدگي كنم،‌ كمي بهشان ميدان بدهم و بگذارم چند صباحي افسار دلخوشي هايم به دست اين بهانه هاي كوچك دم دستي باشد...
 پ ن: عطر قهوه از آب گذشته اي كه بهش داده ام برايم دم كند، شركت را برداشته.  كيف ميكنم و خودم را آماده مي كنم يك ليوان قهوه تلخ حسابي بخورم. پشت پارتيشن يكي از بچه ها آناستازيا گذاشته و كار و كار و كار... خسته شدم، بدنم را كش و قوسي مي دهم و فكر مي كنم امشب با آرشيو تكميل تر شده ام چه خوشحال خواهم بود، كه يكهو خيلي بي ربط يك چيزي ميايد توي پس زمينه ذهنم:

منو با تنهائيام ، تنها بگذار دلم گرفته... روزاي آفتابي رو به روم نيار، دلم گرفته
و همزمان زنگ تلفنم... و تو... و من كه برايت مي خوانمش... و قهوه نابي كه از راه مي رسد!

Sunday, December 8, 2013

شما من را نمی شناسيد... بله که من هم شما را نمی شناسم ولي خودم را خوب مي شناسم و براي خودم پر از مثال هستم... مثل سالها رفتن و رفتن تا ته ته يك مسير و چند قدم مانده به آخرش يكهو ايستادن و برگشتن... مثل عادت هاي سي ساله اي كه زندگي ام را تشكيل داده اند... مثل اين كه ميدانم درجا زدن و ساكن ماندن روزگارم را سخت ميكند و هرازچندگاهي بايد راهي مسيرهاي تازه شوم... مثل حس سفر كه صبح از جايم بلند شوم و از خودم بپرسم من اينجا چه ميكنم...

مثل اين كه نميتوانم از روي وظيفه و به ناچار هي لبخند بزنم و سر تكان دهم و طفره بروم از زير اينكه حالم چقدر خراب است... مثل اينكه بعد اين همه مدت هنوز آنقدر فكرها و ايده هاي نو دارم كه نگذارم چيزي توي اين رابطه به سكون و كهنگي برسد... مثل اينكه وقتي بخواهم چيزي يا كسي را از زندگيم بيرون كنم، عادت ندارم درب و داغونش كنم و سعي ميكنم تا جايي كه امكان دارد شكل خوب ماجرا را تا آخرش حفظ كنم...
مثل همه اينها... همه اينها و يكعالم چيزهاي ديگري كه به اين راحتي كه نوشته ميشوند، نيستند... مشكل است كنار آمدن با همه اينها و مشكل تر از آن كنار آمدن با مني اين چيزها تشكيل ام ميدهند... با من سخت سليقه ي سخت انديشِ سخت قلق كنار آمدن كار آساني نيست و من اين را ميدانم،‌ چون مفاهيم خودم را خوب مي شناسم و با خودم هم تعارفي ندارم...   
... بعد وقتي از سال هاي طولاني و فهميدن زبان هم حرف مي زنيم، به اين فكر مي كنم كه چطور شده آدم سختي كه من باشم و آدم سخت تري كه تو باشي ايستاده ايم كنار هم و ترس هاي تلخ من دارند كم كم رنگ ميبازند... و روزهاي بدون ترس، روزهاي قشنگي است...

پ ن: هميشه ميخواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين مي شود. در آلمان فهميدم كه اين مرز در فرهنگ ها تعريف مي شود، در ازاي تاريخ... آلماني ها كانت دارند و ما حافظ...
 ... زماني كه تحمل فرهنگ همديگر را نداريم، حرفي هم نداريم... فرهنگ زبان نمي طلبد، ‌دل بايد گرو گذاشت. گاهي پوشش ها و روكش ها نمايشي است براي نگه داشتن مرزها، مرزها هم نمايشي است براي جدا كردن فرهنگ ها... آدم ها را نميشود به صرف زبان و فرهنگ از هم سوا كرد... در جنگ ها و مصيبت ها كه همه نيازمند و يكسان مي شوند، فرهنگ بشري با زبان انسان اوليه به همه چيز فرمان مي راند.... آن وقت زمان تفاهم است و نقاب ها فرو مي افتند... 
 تماما مخصوص عباس معروفي  ... عالي نيست؟

گاهي حس ميكنم زماني براي آزمودن و خطا  ندارم... فقط بايد سعي كنم... آنهم در مسيري كه هيچ چيزي به جز نتيجه درپي نداشته باشد...  اگر برايم محرز شود، حتي با كوچكترين نشانه اي... شك نكن كه رفتني ام... كه همه چيز را ميكنم باد هوا و چشمهايم را رويشان ميبندم... 'گفته بودم كه ديگر سينه چاك هيچ وابستگي اي نيستم...

پ ن:  آدم دائم حس می‌کند توی اين دنيا تنهاست و بقيه با هم ليلی و مجنون‌اند، اما واقعا اين‌طور نيست... عموما آدم‌ها خيلی همديگر را دوست ندارند. در مورد دوستان هم همين‌طور است. گاهی وقت‌ها توی رختخواب دراز می‌کشم و سعی می‌کنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برايم اهميت دارند و هميشه هم به يک نتيجه ميرسم: هيچ‌کدام... هميشه فکر می‌کردم دوستان فعلی‌ام يک‌جور دست‌گرمی‌اند و سر و کله‌ی دوست‌های واقعی بعدا پيدا می‌شود... اما نه... همين‌ها دوستان واقعی‌ام هستند...
هيچ كس مثل تومال اينجا نيست . ميراندا جولاي

Monday, December 2, 2013

هی با پنهان کاری و با اصرار به حقوق بی انتهای مردان در افسارگسیختگی توی مملکت ایران، کار خودت را انجام دادی. بعضی هاش را من فهمیدم و بهت گفتم. حتی همان وقتی که همه چیز واضح و روشن داد می زد جریان چیست، شروع می کردی به طلبکاری و محکوم کردن من، گاهی هم آن میانه توضیح دادن و توجیه کردن با همان منطق شامل هزار استثناء برای خودت... بعد من بعضی هاش را هم فهمیدم و به رویت نیاوردم، چون فرقی نداشت  تو هرکاری دوست داشتی می کردی و نمیدانم میفهمیدی یا نه، که با این کارهات همه چیز رو خراب کردی. تکرار اعمالت باعث شد دیگر نخواهم تو را نسبت به تیشه ای که داشتی به ریشه میزدی، آگاه کنم. چرا باید اصرار می کردم وقتی تو خودت خواسته بودی  عمدا مرا، رابطه مان را یا هرچیزی که این وسط بود را نابود کنی و از دست بدهی. اگر بنا به تلنگر بود که همان چندبار اعتراض میبایست کافی می بود تا بفهمی چه زهری داری می ریزی توی بطن داستان 
.
من اما هنوز تلاش می کردم برای دوست داشتنت، تو هیچوقت نمی فهمی چه دردی دارد وقتی آدمی که یکبار شکست خورده، اینطور تلاش کند برای پیروزی. ( آن هم با تویی که ضربه جدایی یک زندگی را با رنج اتو خوردن دوست دختر متاهل سابقت درکنار خیابان مقایسه می کردی). بهرحال من تو را پس نزدم، من به احترام احساسات خودم، به احترام روزهای قشنگ و آرامی که کنار هم داشتیم، هی تو را خوب تر و خوب تر دیدم و خودم را تحت فشار گذاشتم تا از بودن با تو لذت ببرم. در روزهای سخت و پرمشغله و پرتنش، به جای اینکه مثل تو باری بشوم روی بارهای فکری ات، تاییدت کردم و همراهت بودم. تو و تمام دلایل و توجیهاتت را پذیرفتم و همه تلاش ام بر این بود که با درکنارت بودن، تو خودت را بیشتر و بیشتر باور کنی و دوست داشته باشی. اما نمیدانم چی شد که یکهو آنقدر عاشق خودت شدی که من را یادت رفت. که من دیگر حتی برای یک درد دل ساده هم نمی توانستم رویت حساب کنم چون بهرحال من محکوم بودم و باید جواب پس می دادم و خودم را ثابت می کردم. حتی توی شکست ها و ضرر دیدن های تو که درپی خودسری هات اتفاق می افتاد، من باید جوابگو می بودم! برای کم نوشتن اینجا هم! برای زیاد نوشتن هم!  کلا زیاد فرق نداشت من چه می کنم، درهرحال تو بخودت حق می دادی سرهر موضوعی مرا بازخواست کنی.

تا اینکه بالاخره با یک تلنگر کوچک، چشم هام به روی حقیقت باز شد. دیگر نتوانستم خودم را گول بزنم که عشق یعنی همین. گفتم بگذار جای این همه بار که هی خودم را کوباندم به در و دیوار، ایندفعه بهش بگویم  که ناراحت و ناراضی ام. و خیلی جدی حرفم را زدم. که ازت دلخورم، که دلم شکسته، که من نمی فهمم چه کرده ام که حقم شده این. زدی به همان وادی همیشگی که منطق نداری و سفسطه و مظلوم بازی و احساس حیف شدگی و تهدید و اینها...  بعد همه چیز همان لحظه برایم تمام شد و از آن لحظه دیگر با هم دوست هم نبودیم! حالا اصلا عشق به کنار!

قصه تمام شده بود. زور زدن نداشت. گاهی آدم تلاش می کند تا به خوش یک چیزهایی را ثابت کند. ثابت کند که می شود توی این دنیایی که از همه جاش نامردی میبارد، هنوز انسان بود و به قول و قرارها پایبند، آدم تلاش می کند تا خودش را امتحان کند توی بی رگ بودن، توی بی تفاوتی، توی دل سنگی و دل سختی، نمی شود اما... با این دوتا که اسمشان را می گذاریم "عشق" و "اعتماد" نمی شود آدم خودش را محک بزند. کسی که رفتنی شد، دیگر امیدی بهش نیست... محک زدنش به چه کار؟؟