Sunday, December 8, 2013

شما من را نمی شناسيد... بله که من هم شما را نمی شناسم ولي خودم را خوب مي شناسم و براي خودم پر از مثال هستم... مثل سالها رفتن و رفتن تا ته ته يك مسير و چند قدم مانده به آخرش يكهو ايستادن و برگشتن... مثل عادت هاي سي ساله اي كه زندگي ام را تشكيل داده اند... مثل اين كه ميدانم درجا زدن و ساكن ماندن روزگارم را سخت ميكند و هرازچندگاهي بايد راهي مسيرهاي تازه شوم... مثل حس سفر كه صبح از جايم بلند شوم و از خودم بپرسم من اينجا چه ميكنم...

مثل اين كه نميتوانم از روي وظيفه و به ناچار هي لبخند بزنم و سر تكان دهم و طفره بروم از زير اينكه حالم چقدر خراب است... مثل اينكه بعد اين همه مدت هنوز آنقدر فكرها و ايده هاي نو دارم كه نگذارم چيزي توي اين رابطه به سكون و كهنگي برسد... مثل اينكه وقتي بخواهم چيزي يا كسي را از زندگيم بيرون كنم، عادت ندارم درب و داغونش كنم و سعي ميكنم تا جايي كه امكان دارد شكل خوب ماجرا را تا آخرش حفظ كنم...
مثل همه اينها... همه اينها و يكعالم چيزهاي ديگري كه به اين راحتي كه نوشته ميشوند، نيستند... مشكل است كنار آمدن با همه اينها و مشكل تر از آن كنار آمدن با مني اين چيزها تشكيل ام ميدهند... با من سخت سليقه ي سخت انديشِ سخت قلق كنار آمدن كار آساني نيست و من اين را ميدانم،‌ چون مفاهيم خودم را خوب مي شناسم و با خودم هم تعارفي ندارم...   
... بعد وقتي از سال هاي طولاني و فهميدن زبان هم حرف مي زنيم، به اين فكر مي كنم كه چطور شده آدم سختي كه من باشم و آدم سخت تري كه تو باشي ايستاده ايم كنار هم و ترس هاي تلخ من دارند كم كم رنگ ميبازند... و روزهاي بدون ترس، روزهاي قشنگي است...

پ ن: هميشه ميخواستم بدانم مرز احساس و منطق كجا تعيين مي شود. در آلمان فهميدم كه اين مرز در فرهنگ ها تعريف مي شود، در ازاي تاريخ... آلماني ها كانت دارند و ما حافظ...
 ... زماني كه تحمل فرهنگ همديگر را نداريم، حرفي هم نداريم... فرهنگ زبان نمي طلبد، ‌دل بايد گرو گذاشت. گاهي پوشش ها و روكش ها نمايشي است براي نگه داشتن مرزها، مرزها هم نمايشي است براي جدا كردن فرهنگ ها... آدم ها را نميشود به صرف زبان و فرهنگ از هم سوا كرد... در جنگ ها و مصيبت ها كه همه نيازمند و يكسان مي شوند، فرهنگ بشري با زبان انسان اوليه به همه چيز فرمان مي راند.... آن وقت زمان تفاهم است و نقاب ها فرو مي افتند... 
 تماما مخصوص عباس معروفي  ... عالي نيست؟

گاهي حس ميكنم زماني براي آزمودن و خطا  ندارم... فقط بايد سعي كنم... آنهم در مسيري كه هيچ چيزي به جز نتيجه درپي نداشته باشد...  اگر برايم محرز شود، حتي با كوچكترين نشانه اي... شك نكن كه رفتني ام... كه همه چيز را ميكنم باد هوا و چشمهايم را رويشان ميبندم... 'گفته بودم كه ديگر سينه چاك هيچ وابستگي اي نيستم...

پ ن:  آدم دائم حس می‌کند توی اين دنيا تنهاست و بقيه با هم ليلی و مجنون‌اند، اما واقعا اين‌طور نيست... عموما آدم‌ها خيلی همديگر را دوست ندارند. در مورد دوستان هم همين‌طور است. گاهی وقت‌ها توی رختخواب دراز می‌کشم و سعی می‌کنم بفهمم واقعا کدام دوستانم برايم اهميت دارند و هميشه هم به يک نتيجه ميرسم: هيچ‌کدام... هميشه فکر می‌کردم دوستان فعلی‌ام يک‌جور دست‌گرمی‌اند و سر و کله‌ی دوست‌های واقعی بعدا پيدا می‌شود... اما نه... همين‌ها دوستان واقعی‌ام هستند...
هيچ كس مثل تومال اينجا نيست . ميراندا جولاي

No comments:

Post a Comment