Monday, December 2, 2013

هی با پنهان کاری و با اصرار به حقوق بی انتهای مردان در افسارگسیختگی توی مملکت ایران، کار خودت را انجام دادی. بعضی هاش را من فهمیدم و بهت گفتم. حتی همان وقتی که همه چیز واضح و روشن داد می زد جریان چیست، شروع می کردی به طلبکاری و محکوم کردن من، گاهی هم آن میانه توضیح دادن و توجیه کردن با همان منطق شامل هزار استثناء برای خودت... بعد من بعضی هاش را هم فهمیدم و به رویت نیاوردم، چون فرقی نداشت  تو هرکاری دوست داشتی می کردی و نمیدانم میفهمیدی یا نه، که با این کارهات همه چیز رو خراب کردی. تکرار اعمالت باعث شد دیگر نخواهم تو را نسبت به تیشه ای که داشتی به ریشه میزدی، آگاه کنم. چرا باید اصرار می کردم وقتی تو خودت خواسته بودی  عمدا مرا، رابطه مان را یا هرچیزی که این وسط بود را نابود کنی و از دست بدهی. اگر بنا به تلنگر بود که همان چندبار اعتراض میبایست کافی می بود تا بفهمی چه زهری داری می ریزی توی بطن داستان 
.
من اما هنوز تلاش می کردم برای دوست داشتنت، تو هیچوقت نمی فهمی چه دردی دارد وقتی آدمی که یکبار شکست خورده، اینطور تلاش کند برای پیروزی. ( آن هم با تویی که ضربه جدایی یک زندگی را با رنج اتو خوردن دوست دختر متاهل سابقت درکنار خیابان مقایسه می کردی). بهرحال من تو را پس نزدم، من به احترام احساسات خودم، به احترام روزهای قشنگ و آرامی که کنار هم داشتیم، هی تو را خوب تر و خوب تر دیدم و خودم را تحت فشار گذاشتم تا از بودن با تو لذت ببرم. در روزهای سخت و پرمشغله و پرتنش، به جای اینکه مثل تو باری بشوم روی بارهای فکری ات، تاییدت کردم و همراهت بودم. تو و تمام دلایل و توجیهاتت را پذیرفتم و همه تلاش ام بر این بود که با درکنارت بودن، تو خودت را بیشتر و بیشتر باور کنی و دوست داشته باشی. اما نمیدانم چی شد که یکهو آنقدر عاشق خودت شدی که من را یادت رفت. که من دیگر حتی برای یک درد دل ساده هم نمی توانستم رویت حساب کنم چون بهرحال من محکوم بودم و باید جواب پس می دادم و خودم را ثابت می کردم. حتی توی شکست ها و ضرر دیدن های تو که درپی خودسری هات اتفاق می افتاد، من باید جوابگو می بودم! برای کم نوشتن اینجا هم! برای زیاد نوشتن هم!  کلا زیاد فرق نداشت من چه می کنم، درهرحال تو بخودت حق می دادی سرهر موضوعی مرا بازخواست کنی.

تا اینکه بالاخره با یک تلنگر کوچک، چشم هام به روی حقیقت باز شد. دیگر نتوانستم خودم را گول بزنم که عشق یعنی همین. گفتم بگذار جای این همه بار که هی خودم را کوباندم به در و دیوار، ایندفعه بهش بگویم  که ناراحت و ناراضی ام. و خیلی جدی حرفم را زدم. که ازت دلخورم، که دلم شکسته، که من نمی فهمم چه کرده ام که حقم شده این. زدی به همان وادی همیشگی که منطق نداری و سفسطه و مظلوم بازی و احساس حیف شدگی و تهدید و اینها...  بعد همه چیز همان لحظه برایم تمام شد و از آن لحظه دیگر با هم دوست هم نبودیم! حالا اصلا عشق به کنار!

قصه تمام شده بود. زور زدن نداشت. گاهی آدم تلاش می کند تا به خوش یک چیزهایی را ثابت کند. ثابت کند که می شود توی این دنیایی که از همه جاش نامردی میبارد، هنوز انسان بود و به قول و قرارها پایبند، آدم تلاش می کند تا خودش را امتحان کند توی بی رگ بودن، توی بی تفاوتی، توی دل سنگی و دل سختی، نمی شود اما... با این دوتا که اسمشان را می گذاریم "عشق" و "اعتماد" نمی شود آدم خودش را محک بزند. کسی که رفتنی شد، دیگر امیدی بهش نیست... محک زدنش به چه کار؟؟