بيست و پنجم فروردين 1388 ، باور نكردني است اما بعد از يك هفته بارش باران امروز برف ميبارد... اين هوا مرا ياد آب و هواي انگلستان مياندازد (به قولي...) من ذهنم را دوباره درگير تو كرده ام... تويي كه هميشه دوستت ميداشتم ، توهم مرا دوست داشتي ميدانم ...ولي من دير رسيده بودم. دير تر از وقتي كه لازم بود. چند بار حين تجديد و تعريف خاطرات قديمي ات از من پرسيده بودي " پس تو اونموقع كجا بودي دختر؟" ...
و من چه كودك بودم . چقدر معصومانه تو را ميخواستم و چقدر احمقانه از تو دور شدم. گاهي فكر ميكنم اين دوري براي بزرگ تر شدنم لازم بود و گاهي اين همه دلتنگي كه از دوريت در من رخنه كرده است مرا واميدارد افكار مسخره اي در سر بپرورانم... كه به همه چيز پشت پا بزنم ،كه تو را هم وادارم به همه چيز پشت پا بزني و فقط مرا ببيني... فقط ميترسم ... راستي ميداني اين روزها من با آنهمه ادعا چقدر ترسو شده ام؟ حتي ديگر جرات ندارم گوشي تلفن را بردارم و به بهانه سال نو همان سالي يكبار هم صدايت را بشنوم و باز هم شك كنم قلبم در سينه ام است يا در زير زبانم ...
پ ن: اين روزها تمام زندگي، رؤياها و آرزوهايم را در يك خانه 80 متري با دو اتاق خواب ميجويم ... زندگي ام را با تمام تلاش زندگي ميكنم ... اما گاهي كم مياورم ، تو را كم مياورم و اين حس دست از سرم بر نميدارد...
پ ن: راستي چه ميشد اگر كمي زودتر رسيده بودم؟ " هرگاه ميرسي دير است ، هر وقت ميروي زود است ... اين چه خيال چموشي است؟"