Tuesday, July 20, 2010

 بيست و پنجم فروردين 1388 ، باور نكردني است اما بعد از يك هفته بارش باران امروز برف ميبارد... اين هوا مرا ياد آب و هواي انگلستان مياندازد (به قولي...) من ذهنم را دوباره درگير تو كرده ام... تويي كه هميشه دوستت ميداشتم ، توهم مرا دوست داشتي ميدانم ...ولي من دير رسيده بودم. دير تر از وقتي كه لازم بود. چند بار حين تجديد و تعريف خاطرات قديمي ات از من پرسيده بودي " پس تو اونموقع كجا بودي دختر؟" ...

 و من چه كودك بودم . چقدر معصومانه تو را ميخواستم و چقدر احمقانه از تو دور شدم. گاهي فكر ميكنم اين دوري براي بزرگ تر شدنم لازم بود و گاهي اين همه دلتنگي كه از دوريت در من رخنه كرده است مرا واميدارد افكار مسخره اي در سر بپرورانم... كه به همه چيز پشت پا بزنم ،كه تو را هم وادارم به همه چيز پشت پا بزني و فقط مرا ببيني... فقط ميترسم ... راستي ميداني اين روزها من با آنهمه ادعا چقدر ترسو شده ام؟ حتي ديگر جرات ندارم گوشي تلفن را بردارم و به بهانه سال نو همان سالي يكبار هم صدايت را بشنوم و باز هم شك كنم قلبم در سينه ام است يا در زير زبانم ...

 پ ن: اين روزها تمام زندگي، رؤياها و آرزوهايم را در يك خانه 80 متري با دو اتاق خواب ميجويم ... زندگي ام را با تمام تلاش زندگي ميكنم ... اما گاهي كم مياورم ، تو را كم مياورم و اين حس دست از سرم بر نميدارد...

 پ ن: راستي چه ميشد اگر كمي زودتر رسيده بودم؟ " هرگاه ميرسي دير است ، هر وقت ميروي زود است ... اين چه خيال چموشي است؟"

Monday, July 19, 2010

 

يك دوست دارم كه اول ها برام يك همكار بود ، يك همكار عصباني بد اخلاق و بي تربيت پر ادعا ... اما كم كم كه ديدارها مكرر شد و رابطه ها نزديكتر و فرا تر از يك سلام و عليك ، فهميدم با همه اخلاقهاي گند و تلخش آدم بزرگيه ... و برام فراتر از يك همكار شد و شد يك دوست .. يك دوست خوب ،‌نه يك دوست خيلي خوب كه هر وقت تو شرايط بحراني تصميم هاي سخت بودم حرفهايي بهم زده كه جوابي براش نداشتم و همين حرفهاش باعث شده بود كه براي ادامه مسيرم بيشتر قوي بشم و بجنگم . بعد از اونكه روز عقد من و روز نامزدي اون با هم يكي بود و با هم همه شركت رو شيريني داديم هم يك حس صميميت عجيبي در خصوص مشكلات مشتركمون ما رو بهم نزديكتر كرد ...

 حدودا يك سال و نيم پيش بود و اوضاعم خيلي بهم ريخته .هيچ چيزم سر جاي خودش نبود و خود من از همه چيز آشفته تر بودم . اومد پيشم و گفت چته؟ با اشك بهش گفتم چه مرگمه ... بهم گفت : آدم وقتي ميافته توي چاله اي ، هيچكس كمكش نميكنه كه بياد بالا ،‌هيچكس از آدمهاي اون بالا حتي دستش رو هم دراز نميكنه كه بخواد دستت رو بگيره و كمكت كنه زودتر بياي بالا ... خودت بايد با سختي از اون جاي تاريك و سرد بياي بيرون . از هيچكس هيچ انتظاري نداشته باش و بدون كه به حد كافي هم خدا بهت نيرو داده كه بالا بياي... شك نكن...

 حدود يك هفته و نيم پيش بود و من دوباره بهم ريخته و داغون. بهم گفت چته دوباره؟ ايندفعه فقط اشك ريختم و هيچ حرفي نداشتم بهش بگم ... گفت آروم باش ، چرا اينطوري ميكني با خودت؟ بهش گفتم يادته اونموقع چه حرفي بهم زدي؟ يادته منو دوباره راهي زندگي اي كردي كه خودت هم ميدونستي مال من نيست ؟ چرا ؟ چرا خواستي من اين همه سختي و درد بكشم؟ بهش گفتم ازت متنفرم كه وقتي ميبيني يكي داره جلوي چشمهات درد ميكشه كمكش نميكني راحت بشه ... بهم گفت : يك كرم وقتي توي پيله اشه ، براي پاره كردن اون خيلي سختي ميكشه و روزهاي زيادي رو با درد ميگذرونه . توي اون حالت براش حتما خيلي خوبه كه يك كسي بياد و اون ديواره سخت رو براش از هم باز كنه و اون راحت بشه اما بدون كه بعد از اون راحتي كوتاه، تا آخر عمر بايد به پرواز بقيه با حسرت نگاه كنه و خودش روي زمين بمونه ...

خانه تكاني ميكنم

 به فضايي با رنگهاي گرم نياز دارم

 زندگي ام ... سرده

 اينجا را ديگر سرد نميخواهم

Wednesday, July 14, 2010

اين روزها، به لطف دوستانم تنها نمي مانم ...  آنقدر براي وقتهاي بازم برنامه ميگذارند كه از بين چندتا مجبور ميشوم يكي را انتخاب كنم ... و باور كردني نيست كه هنوز هم دريافت هديه هاي تولدم ادامه دارد، و شماره كسي را روي گوشيم ميبينم كه از كيلومترها دورتر نگران حال من است ... و من به همه شان مديونم كه روزهاي سخت ماليخولياييكه ميتوانستند در تنگنا بگذرند و پير و فرتوتم كنند را به شادي و رقص و سرمستي ميگذرانم... كه زندگي را برايم معنا ميكنند وقتي همه چيز ميرود زير فشار سؤالهاي پي در پي و بيجواب نابود شود ... كه به يادم مياورند هنوز هم كساني هستند كه ميشود به حضورشان و وجودشان توي زندگي ام اعتماد و تكيه كنم و بابت همه اينها ممنونم ...

دلم نميخواهد بگويم اميدوارم روزي بتوانم جبران كنم چون دوست ندارم روزهاي سختي درپيش داشته باشند فقط به همه شان هم گفته ام كه من، ‌هميشه در دورترين نقطه و تا آخرين لحظه ها دركنارشان هستم ... كاري هم جز اين از دستم برنميايد ...

پ ن: زندگي كردن، كار سختي نسيت ... سختي اش مال شيوه اي است كه انتخابش ميكنيم و مي چسبانيمش جلوي كلمه "زندگي" خودمان ...

پ ن: من هيچ وقت در زندگی آدمی نبودم که قطعات شکسته ظرفی را با حوصله زياد جمع کنم و به هم بچسبانم و بعد خودم را فريب بدهم که اين ظرف شکسته همان است که اول داشته ام ... آنچه که شکست شکسته و من ترجيح می دهم که در خاطره خود هميشه آن را به همان صورتی که روز اول بود حفظ کنم تااينکه آن تکه ها را به هم بچسبانم و تا وقتی زنده ام آن ظرف شکسته را مقابل چشمم ببينم ...
بر باد رفته- مارگارت ميچل


Monday, July 5, 2010

 ميداني ؟ دوباره اين روزها زياد درسرم رفت و آمد ميكني؟ چي شده ؟ دوباره بيكار شدي آنور دنيا و هي دلت هواي گشت و گذار در سر دوستان قديمي ات را دارد؟

تمام شجاعتم را جمع ميكنم و به تو ميگويم كه برو سراغ زندگي خودت و مرا راحت بگذار . ميخواهم زندگي كنم بدون دغدغه تو و دوري ات . برو ... و ديگرهم نيا پيشم ...

  اما اگر قول بدهي پيش خودمان بماند ميگويم كه با اينكه اجازه اش را ندارم ولي من هم دلم برايت گاهي تنگ ميشود ...