يك دوست دارم كه اول ها برام يك همكار بود ، يك همكار عصباني بد اخلاق و بي تربيت پر ادعا ... اما كم كم كه ديدارها مكرر شد و رابطه ها نزديكتر و فرا تر از يك سلام و عليك ، فهميدم با همه اخلاقهاي گند و تلخش آدم بزرگيه ... و برام فراتر از يك همكار شد و شد يك دوست .. يك دوست خوب ،نه يك دوست خيلي خوب كه هر وقت تو شرايط بحراني تصميم هاي سخت بودم حرفهايي بهم زده كه جوابي براش نداشتم و همين حرفهاش باعث شده بود كه براي ادامه مسيرم بيشتر قوي بشم و بجنگم . بعد از اونكه روز عقد من و روز نامزدي اون با هم يكي بود و با هم همه شركت رو شيريني داديم هم يك حس صميميت عجيبي در خصوص مشكلات مشتركمون ما رو بهم نزديكتر كرد ...
حدودا يك سال و نيم پيش بود و اوضاعم خيلي بهم ريخته .هيچ چيزم سر جاي خودش نبود و خود من از همه چيز آشفته تر بودم . اومد پيشم و گفت چته؟ با اشك بهش گفتم چه مرگمه ... بهم گفت : آدم وقتي ميافته توي چاله اي ، هيچكس كمكش نميكنه كه بياد بالا ،هيچكس از آدمهاي اون بالا حتي دستش رو هم دراز نميكنه كه بخواد دستت رو بگيره و كمكت كنه زودتر بياي بالا ... خودت بايد با سختي از اون جاي تاريك و سرد بياي بيرون . از هيچكس هيچ انتظاري نداشته باش و بدون كه به حد كافي هم خدا بهت نيرو داده كه بالا بياي... شك نكن...
حدود يك هفته و نيم پيش بود و من دوباره بهم ريخته و داغون. بهم گفت چته دوباره؟ ايندفعه فقط اشك ريختم و هيچ حرفي نداشتم بهش بگم ... گفت آروم باش ، چرا اينطوري ميكني با خودت؟ بهش گفتم يادته اونموقع چه حرفي بهم زدي؟ يادته منو دوباره راهي زندگي اي كردي كه خودت هم ميدونستي مال من نيست ؟ چرا ؟ چرا خواستي من اين همه سختي و درد بكشم؟ بهش گفتم ازت متنفرم كه وقتي ميبيني يكي داره جلوي چشمهات درد ميكشه كمكش نميكني راحت بشه ... بهم گفت : يك كرم وقتي توي پيله اشه ، براي پاره كردن اون خيلي سختي ميكشه و روزهاي زيادي رو با درد ميگذرونه . توي اون حالت براش حتما خيلي خوبه كه يك كسي بياد و اون ديواره سخت رو براش از هم باز كنه و اون راحت بشه اما بدون كه بعد از اون راحتي كوتاه، تا آخر عمر بايد به پرواز بقيه با حسرت نگاه كنه و خودش روي زمين بمونه ...
خانه تكاني ميكنم
به فضايي با رنگهاي گرم نياز دارم
زندگي ام ... سرده
اينجا را ديگر سرد نميخواهم
No comments:
Post a Comment