Wednesday, February 17, 2010

قهوه ميخورم و مينويسم ، مينويسم چون هستم ، من خودم را مينويسم ، خودم را ... كه اين روزها فارغ از هر چه " تو" دوستش ميدارم...

...

تا حالا يك داداش روانپزشك داشتي كه از پشت نگاه تيزبينش نتوني فرار كني؟ حتي پشت تلفن وقتي حالت رو ميپرسه و تو با خنده هاي پشت سر هم بهش اطمينان ميدي كه همه چيز خوبه و آخر سر موقع خداحافظي بهت ميگه بيشتر مراقب خودت باش ، زياد رو براه نيستي انگار؟ ... دلم ميخواد سرم رو بكوبم تو ديوار داد بزنم بگذاريد خوب باشم خواهش ميكنم، انگار اين مغز را بايد در آورم و چند وقتي توي وايتكس يا چيزي شبيه به آن بخوابانم...

...

نوشتن هميشه برام كار راحتي بوده، توي دانشكده سردبير يك گاهنامه شدم به اسم "گدازه" ، توش همه چيز مينوشتيم ، هميشه چند تا ستون خالي داشتيم و شب قبل از چاپ خودم در عرض نيم ساعت همه اش رو پر ميكردم، كلي همه بچه ها ميخنديدن ولي به نظر من عادي بود ، اونموقع هم به نوشتن بعنوان يك راه فرار از تنش ها و اجبارها نگاه ميكردم ، يادمه استاد راهنمام هميشه ميگفت تو بالاخره نويسنده ميشي ، منم بهم بر ميخورد: دكتر دستتون درد نكنه، بفرمائيد اينقدر جون نكنيم ديگه ... اونهم ميگفت : اشكالي نداره كه ، همه كه نبايد مهندسي كار كنند بالاخره يكي هم بايد نويسنده بشه انگارزياد هم بيراه نميگفت : كارم شده هم كار مثلا مهندسي و هم وبلاگ نويسي (دفتر نويسي مدتهاست تعطيل شده)...

...

هميشه معتقد بودم در محيط كارم به نوعي زندگي ميكنم چون ساعتهاي زيادي از عمرم توي اين محيط ميگذره ، واسه همين كارم تاثير زيادي توي زندگيم داره ،‌نميتونم مثل بعضي ها همه چي رو توي دفتر بگذارم و يك آدم ديگه بشم و برم خونه ... واسه همين هنوز بعد از 4 سال كار كردن توي اين شركت فكر ميكنم يك تازه وارد هستم ، از بس اينجا تفاوت ديدم بين خودم و همين آدم هاي به ظاهر شبيهي كه اطراف من هستند ... شبيه تر از يكي شدن روز تولد ؟؟؟ و اين همه تفاوت ؟ انگار از دو تا دنياي متفاوت اومديم . اين كه گاهي به من ميگه و بهش ميگم اصلا اين كارت يا اين حرفت رو نميفهمم كاملا براي هر دو مون قابل قبوله . اينقدر شبيه و اينقدر غريبه ! آنقدر غريبه كه گاهي مدتها حرف مشتركي براي گفتن نداريم و اتقدر غريبه كه گاهي براي خودم نگران ميشوم نكنه راهم رو اشتباه رفته باشم !

...

يكي از يادگاريهاي ابدي تو براي من اينه كه شنيدن صداي گريه بچه ها اعصابم رو به هم ميريزه ، بدون يكذره ترديد افكار منفي شامل انواع كودك آزاري توي ذهنم مياد و يك بغض لعنتي گلوم رو تا سر حد خفگي فشار ميده . نميدونم اين حس تا كجاي زندگيم همراهمه و چقدر توي زندگي آينده ام تاثير گذاره ولي تويي كه خودت نميتونستي نگاه ملتمس يك بچه يتيم رو براي يك نوازش تحمل كني ميفهمي با من چه كردي؟ فكر ميكردم مقاوم تر شدم ... بزرگ تر شدم ... اما حالا ميبينم در تمام اون مدت فقط به خودم آسيب زدم ، از تو اصلا ناراحت نيستم الان اصلا يادم نيست چرا ازت دلگير و ناراحت بودم ... فكر كنم بخشيدمت ... دليل اينكه به اين راحتي ميتونم حداقل اينجا باهات حرف بزنم و حتي گاهي ازت انتقاد كنم همينه ... بخشيدمت ...

...

به اينكه نوشتن انسانها رو به هم و به خوردشون نزديك ميكنه اعتقاد دارم ...من بعد از 6 سال و اندي يك دوست قديمي رو ديدم،‌ قبل از اينكه ببينمش خوندمش و چقدر حس نزديكي بهش داشتم ... ديدن اين همه شباهت در افكار و حس ها به آدمي كه در ظاهر از فرق سر تا نوك پاي زندگيش با تو متفاوته فقط با نوشتن امكانپذيره ... وقتي ميخونيش ميبيني خودشه ، هموني كه باهاش ميتوني حرف بزني و كمتر به خودت گير بدي، ميتوني خودت رو با خيال راحت بريزي بيرون و يه كم سبك تر راه بري...

...

هفته پيش بود فكركنم " هفته دفاع مقدس" رو ميگم ... شما ها رونميدونم اما براي من اين كلمات دفاع مقدس و عمليات و جنگ و صدام و وضعيت قرمز مثل عذاب و شكنجه ميمونه . دفاع مقدس براي من يعني فرار كردن به تونل هاي زير زميني كه بوي خاك مرطوب ميداد و من از همون موقع از بوي نا متنفرم ... يعني خاموش كردن چراغها وقت و بيوقت ... يعني قلك هاي سبز تانك شكلي كه مدرسه براي كمك به رزمنده ها بهمون ميداد ... يعني زدن چسب به شكل ضربدر روي شيشه هاي رو به حياط و ايوون، يعني ترس حس كردن مرگ در ذهن بچه ي 7 ساله ، يعني ديدن درد مادرها و پدرهايي كه بعد از سالها هنوز نميدونند به سر بچه شون چي اومده ... پارسال تابستون بود و من تنها توي خونه بودم و كتاب ميخوندم ، به لطف صداي تلويزيون همسايه يكهو صداي آژير يادگار عزيز كودكي هام رو شنيدم و ضربان قلبم به حدي شديد شد كه حالم داشت بهم ميخورد ، باورم نميشد يك آژير مسخره تاثيري اينقدر مخرب روي ذهنم داشته باشه...

...

اون روزي كه صدام رو توي تكريت گرفتند، من توي تاكسي بودم و از سركار برميگشتم خونه ، وقتي راننده تاكسي گفت كه صدام رو گرفتند من اشتباهي به جاي تكريت شنيدم تجريش و از تعجب بلند داد زدم : كجاي تجريش بوده؟ چقدر همه تو ماشين خنديدند! ولي به نظر من اگه اين اتفاق ميافتاد اصلا عجيب و غير قابل انتظار نبود ... روز اعدام صدام ، از روزهائيه كه تا آخر عمرم هيچوقت فراموشش نميكنم ، نميتونم بگم خوشحال بودم ، نه نبودم ، ناراحت هم نبودم ،‌انگار ميخواستم تاوان همه ترس ها و سختي هاي كودكي ام رو بگيرم اما كه چي؟ ... چي به من برميگشت؟ قيمت شادي و راحتي 8 ساله مردم يك سرزمين همين بود؟ قيمت اين همه داغ ....؟؟؟

 راستي مهريار ، چرا ما ديگه """ اسكايپ """ نداريم ؟ خيلي حال ميده كه به فاصله 35 سانتيمتر از همكارت نشسته باشي و باهاش چت كني. حرفهايي كه نميتوني رو در رو بهش بگي رو بزني و بعد هم اصلا به روي خودتون نياريد كه چي رد و بدل شده ... به همين سادگي ، باور كنيد وقتي ميگم نوشتن آدمها رو به هم نزديك ميكنه همينطوره ... ببين مهريار بيا بگرديم پيداش كنيم و دانلودش كنيم ديگه ، مردم از بس اينجا هي همه حرف هاي تكراري زدن و از خودشون تعريف كردن...

اين روزها خوبم، سبك و آرام ... راحت ، ولي عجيب اطمينان دارم به زودي اتفاقي برام ميافته كه مسير زندگيم رو عوض خواهد كرد و عجيب تر آنكه نسبت به اين اتفاق دلواپسي ندارم ،‌از همه چيز بريده ام انگار ... شايد هم بي تفاوت...

گاهي عجيب هوس رقص ميكنم ، مثل ديشب كه با اين آهنگ رقصيدم... تنها ، بي اختيار حين رقص گريستم و سرشار شدم از لذتي ماندگار...

 

Sunday, February 7, 2010

 ميدونم كه ميدوني چون خودم بهت گفتم ،‌نه يك بار ... چندين بار ... كه بدترين كاري كه با من ميتوني بكني اينه كه باهام حرف نزني . ميدوني ... ميدوني و روزهاست كه اينطوربي محابا در سكوت خودت غرق شده اي و به من زخم ميزني . ميدوني كه قرار بوده و هست كه محرم ترين آدم زندگي ام باشي و حالا ... با سكوت مداوم تو كه ديگر براي شكستنش نه رمقي دارم و نه تمايلي ذره ذره آب ميشوم و تمام...

هيچوقت اينقدر بي هويت نبوده ام ... هيچوقت ...


روزهاي زندگي ام همچنان به گذر سال وماه ادامه دارند و من همچنان گيجم . دلم ميخواهد كه بخوابم و وقتي بيدار ميشوم ديگر خودم باشم و همان زندگي را كه دوست دارم داشته باشم . همان را كه هزاران بار هر روي براي خودم به تصوير ميكشم : با تو چه زندگي هايي كه تو رؤياهام نداشتم ... آي خدايي كه از رگ گردنم به من نزديكتري ، آي خدايي كه همه چيز منو ميدوني و ميدوني من چه مرگمه ... واقعا ميدوني؟ پس اگه ميدوني لطفا بيا و يواشكي در گوشم بهم بگو كه من سخت محتاج از خودم دانستنم...

 پ ن : كي فكرشو ميكنه يك قدم اشتباه ، يك تصميم اشتباه ... فقط يك اشتباه ... اينجوري زندگي اش رو دچار طوفان كنه ...

 پ ن: خب آره ... بزرگترين فرق من و تو اينه كه من آدمها رو دوست دارم . من براي آدمها احترام قائلم و ميدونم همه آدمها اندازه خود من حق دارند و مهم اند...يادش به خير ... يكبار يك دوست در يك نامه برام نوشته بود : به نام خدايي كه آدمها براش مهم اند و آخر نامه اش رو هم اينجوري تموم كرده بود : از اينكه دلتان براي آدمها مي تپد (مي طپد؟؟؟) خوشحالم....