Monday, February 26, 2018

تعطیلات تموم شد. نمیشه گفت زود گذشت چون بعضی وقتها واقعا کش میومد. مخصوصا که جایی نرفتیم و موندیم به نیت تنبلی و کمی سکون. هوا هم خوب بود. یکی دو روز درمیون،  بارونی و آفتابی میشد به دل ما. آروم بودیم و خوشحال. مخصوصا من که این ده روز  مقارن شد با دوران نقاهت بعد از آنفولانزای وحشتناکی که گرفته بودم و مسلما با این همه داروهای قوی و ضعفی که داشتم حالا حالاها نمیتونستم سرپا بشم اگر این فرصت استراحت طولانی رو نداشتم. 

کلی چرخ زدیم و کسی هم نبود انگولمون کنه تا حرص بخوریم. تا پریشب. که قرار بود با یکی از دوستان مون که دختر هم هست بریم کلاب. یعنی خودش پیشنهاد داد، روز قبلش نهار با هم رفته بودیم بیرون و بعد هم اومد خونه ما چایی ایرانی خوردیم و فیلم دیدیم و گفت که با دوستش  که تمام مدت گوشی بدست باهاش حرف میزد و براش عکس و فیلم می فرستاد، قرار داره باید بره. قبل رفتن هم یک دوش کوچیک خونه ما گرفت. یکم عجیب! ولی بخودم گفتم حساس نباش. پیشنهاد داد  فردا شب با هم بریم کلاب که اون هم دوستش رو بیاره. ما هم قبول کردیم. گفتیم بد نیست ته تعطیلات رو بچسبونیم به رقص و این چیزها.

اون وسط ها وقتی چند لحظه ای تنها شدیم یک عکس نشونم داد که اگه گفتی این دختره یا پسر؟ منم گفتم دختر! گفت از کجا فهمیدی و همیشه خودشون شبیه پسرها درست میکنه و لباس پسرونه و... خیلی بسختی میفهمن که دختره و ... بعد هم شروع کرد ازش کمی تعریف کردن. نمیدونم چرا حسم گفت یک چیزی این وسط داره میلنگه. ولی خب بمن مربوط نبود.  (این دوست مون چندباری هم ما رو با آقایون مختلف برده بیرون که من دارم با ایشون آشنا میشم و شما هم بیایید ببینید که کیس مناسبی هست یا نه، که نمیدونم هیچکدومشون هم به نتیجه نرسیده. و هربار این خانوم از جانب اون آقا رد شده، خیلی ناراحت اومده سرا ما که شماها برای من کسی رو سراغ ندارید و این حرفها.)

خلاصه تا پریشب. من کلاس داشتم. بعد سه هفته مریضی تونسته بودم برم سرکلاسم بالاخره. آخرهای کلاس دیدم که اومد توی سالن. تعجب کردم. معمولا آدمها وقتی زیادیمحافظه کار میشن یعنی یک جای کارشون میلنگه. حسه باز اومد اما باز گفتم بی خیال. کلاس که تموم شد اومد دوش گرفت و با هم اومدیم خونه ما که حاضر بشیم و سه تایی بریم. توی راه گفت  که دوست پسر پیدا کرده و شاید امشب اون هم بما ملحق بشه. برام مهم نبود راستش.  وقتی رسیدیم خونه گفت دوستم میاد اینجا و نریم بیرون. بمونیم خونه شما فیلم ببینیم. مسلما من سگ شدم. دلم نمیخواد کسی که نمیشناسم بیاد حریم خصوصی مون. دلم نمیخواد کسی از طرف ما دیگری رو دعوت کنه خونه ما. اینه که گفتیم نه بریم بیرون. طرف رسید پارکینگ و دوست ما رفت پیشش تا ما حاضر بشیم و بریم پایین. ده دقیقه بعد برگشت که دوست من خجالت میکشه و میگه من فقط میخوام ترو ببینم و دوست هات رو نمیخوام ببینم و من الان نمیدونم چیکار کنم و شماها نرین بیرون الان دیره و رزی هم هنوز مریضی داره و بهتره کلاب نره و  این دست خزعبلات. 

حرفشو قطع کردم. خیلی از این کار بدم میاد ولی اونقدر عصبانی شدم که تونستم این کارو بکنم. بهش گفتم تو با ما برنامه داشتی. کسی که اضافه شده باین برنامه اونه. اگه نمیخواد میتونه بره. دیدم شل شد و شروع کرد بهانه اوردن. گفتم اکی پس تو برو لازم نیست برای ما تعیین تکلیف کنی هرکاری صلاح بدونیم خودمون انجام میدیم. باز شروع کرد حرف زدن و آسمون ریسمون. من رفتم بالا. کمی با همسر حرف زد و من که اومدم پایین هنوز قانع نشده بود که بره و ما هم بریم سراغ برنامه های خود مون. تا اینکه همسر در و باز کرد و با خنده گفت  تو با ما چیکار داری؟ ما داریم میریم بیرون. تو میخوای بمونی ؟ که دیدیم طرف ایستاده دم در منتظرش. همون دختره بود که عکسشو بمن نشون داده بود. همه چیز حل شد برام.  واضح بود نمیخواستن ما طرف رو بینیم. هر دوشون معذب شدن. با هم سوار اسانسور شدیم و تا برسیم پایین طرف پشتش رو کرده بود بما و کلی بهش تشر اومد. وقتی هم که ما راه افتادیم هنوز تو پارکینگ و تو ماشین طرف بودن به حرف زدن.

 دوستمون فقط یک پیام داد که بعدا با هم صحبت میکنیم و درک این موضوع خیلی پیچیده است و ما لزبین نیستیم و اون هم ترنس نیست و ... منم براش نوشتم : ایتز نات کاملیپلیکیتید. سو ایزی تو اندراستند. دتز یور پرسونال لایف. وی نور جادج یو بات جاست دونت شیر ایت ون یو دونت نو وات آر یو دواینگ.  

باز شروع کرد توضیح. حوصله نداشتم. گوشی رو گذاشتم تو کیفم کردم و شبمون ادامه داشت... ولی نه به آرامش . راستش کمی با ماشین زیر بارون دور زدیم و برگشتیم خونه. 
نه اینکه برام مهم باشه چیکار میکنه. با دختره یا پسر یا هردو یا هرچی اصلا. خیلی بدم میاد احمق فرض بشم. به شعور و فهمم توهین بشه. خیلی برام گرون تموم میشه و آرامشم از دست میره. آرامشی که بعد از ترک قرص های پروانه ای بسختی بدستش میارم. 

Friday, February 2, 2018

میخوام واسه این آخر هفته یکمی راحت بگیرم. میخوام که بعد از شرکت یکراست برم خونه ساک قرمز باشگاه رو بردارم با ست لباس های نایکی م. برم جیم جدیدی که ثبت نام کردیم. ورزش کنم، عرق کنم، عضله هامو به سوزش و درد وادار کنم. بعد دوش آبگرم بگیرم و موهامو خشک کنم. بعد سر راه برگشتن برم اون سوپر مارکت بیست و چهارساعته روبروی خونه. سبزیجات بخرم و مخلفات دلخواهم. هرچیزی اینجا به مذاقم نمیسازه. معده و روده هام بشدت حساس شده و واکنش نشون میده. پس باید مراقب باشم چی برمیدارم.

بیام خونه. اول برم طبقه بالا و اتاق لباس. وسایل و ساک باشگاه رو جابجا کنم. توی حمام  بالا شمع و عود روشن کنم و لوسیون های  سدیوس ویکتوریا رو بزنم. فاندیشن براقمو بزنم و ریمل و رژ گونه رزگلدم. لبامو قرمز کنم.  پیرهن قهوه ای که مامان برام دوخته رو بپوشم و کفش راحتی های پنبه ای م. آخرش رو هم  با میدنایت رزه تموم کنم و  بیام پایین.

اول برم دستشویی پایین عود و شمع روشن کنم. بعد نورها رو به دلخواهم تنظیم کنم. موزیک های  فولدر دیپ درانک رو پلی کنم توی بلوتوث. با صدای بلند. که همه نت ها رو بشنوم. شراب رزه 2008 که خریدم رو بیارم بگذارم رو میز با گیلاس. مخلفات رو پخش کنم تو کاسه ها. کرفس و هویج و سیب. کوکی شکلات. آجیل تند. فندق و گردوهای تهران. برگه آلو. گوجه گیلاسی و فلفل سیاه و آبلیمو. خیار و فلفل دلمه ای و ماست و نعنا. پنیر دبل سافت محبوبم. چوب شور کنجدی اسپایسسی. 

ولی راستش اینه تنها چیزی که میخوام خود شرابه. چیزی کم نگذاشتم. همه چیز عالیه. بهترین. سیگار برگی که هدیه گرفتم رو روشن میکنم و بعد چند پک  شبم شروع میشه.  آهنگ ها رو همخونی میکنم. میرقصم گاهی. نورها کمتر و کمتر میشن. تمام این مدت هست، کنارمه. با منه. همینجا نفس میکشه. یک لحظه از من دور نیست.  حواسش بهم هست. حتی وقتی بالا و پایین باشیم داریم با هم حرف میزنیم. حتی حرفهای هزار باره. یک لحظه حتی نمیتونم باین فکر کنم که نباشه. که اگه نبود...   

پ ن: بعد من اینها رو به چی بفروشم؟ به تو؟ که حداقل دو بار امتحانتو پس دادی؟ جه انتظاراتی داری از من!! و چه تو همی داری از خودت